انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

دانشگاه
همیشه از فضای دانشگاه بدم می آمد. نمی دانم برای انتخاب  رشته ی اشتباهم بود یا اساتید خشک و بی روحی که از بد روزگار به پُست من می خوردند. مهر ماه سال هشتاد و هشت، بیشتر برای فرار از سربازی و پیشرفت در ورزش بسکتبال وارد دانشگاه علوم تحقیقات فارس شدم. شنیده بودم شیراز هم مهد بسکتبال است. تا آن زمان آن قدر خوب حس نکرده بودم که می گویند آواز دهل شنیدن از دور خوش است! یعنی چه؟!
رشته ی عمران را انتخاب کرده بودم. نمی دانم چرا. اصلا تا آن سن نفهمیده بودم به چه رشته ای علاقه دارم. همه می گفتند عمران بازار کار دارد و از این داستان ها، ما هم از همه جا بی خبر، گفتیم دو فردای دیگر مهندس می شویم و برای خودمان دفتر و دستکی به هم می زنیم و فک و فامیل صدای‌مان می کنند آقای مهندس و توی دهان همه دو متر مکعب آب جمع می شود.
 ترم اول را به زور با بیخوابی های شب امتحان و وضعیت خوابگاه چهارده نفره، بالاخره با نمره های ناپلئونی پاس کردیم رفت پی کارش. ترم دوم با چند نفر شیراز خانه گرفتم. فشار درس ها بیشتر شد و از طرفی هم دوری خانواده و دوستانم و راه سخت رودسر به شیراز خیلی اذیتم می کرد. هر بار که تعطیلی می خورد و به شمال برمی‌گشتم، تمام غمم برگشت به شیراز بود. هجده ساعت توی راه بودم. ساعت یک ظهر می رفتم لاهیجان سوار اتوبوس می‌شدم و صبح فردا می رسیدم.
رفته بودم شیراز که خیر سرم بسکتبال بازی کنم اما خبری هم از بسکتبال نبود. تیم دانشگاه هم آنقدر ضعیف بود که در همان دور اول مسابقات منطقه ای حذف شدیم. بهترین دوستانم دانشگاه چالوس بودند و بسکتبالشان هم به راه بود. حرصم داشت در می آمد که چرا من پیششان نیستم و این زندگی لعنتی اینقدر سخت می گذرد؟!
تصمیم گرفتم انصراف بدهم. دوباره کنکور ثبت نام کردم و امتحان دادم. همان رشته ی لعنتی عمران دانشگاه چالوس قبول شدم. تازه آن وقت ها شروع کرده بودم به نوشتن شعر. یک سالی بود که می نوشتم. تقریبا راه افتاده بودم. تحت تاثیر جریان های بعد انتخابات هشتاد و هشت بودم و هر چه می نوشتم بغض داشت. داشتم به ادبیات علاقمند می شدم. اما به فکرم هم نرسید که رشته ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم. به لطف سیستم آموزشی کوفتی این خراب شده هم دقیقا اساسی ترین انتخاب ها را باید زمانی انجام دهی که هیچ اطلاعاتی در آن زمینه نداری. برای مشاوره هم باید کلی هزینه کنی آخرش هم هیچی به هیچی. نه تو می فهمی به چه رشته ای علاقه داری و در آینده چه کار می توانی بکنی نه آن مشاور.
اسباب و وسایل و خرت و پرت هایم را شیراز گذاشتم و یک سری کتاب و جزوه و لباس‌هایم را برداشتم و با یک ساک دستی و یک کوله پشتی دست از پا درازتر برگشتم رودسر. مهر هشتاد و نه وارد دانشگاه آزاد چالوس شدم. همه چیز خوب بود و کنار دوستانم حتا بدترین و سخت ترین لحظات با خنده می گذشت. واقعا همه چیز خوب بود، جز دانشگاه! لعنتی عمران داشت حالم را به هم می زد. کلاس ها را یکی در میان می رفتم. هر وقت هم می رفتم اصلا حواسم به استاد و درس نبود‌. سر کلاس تحلیل سازه با کتاب های شاملو می رفتم. سر کلاس استاتیک با کتاب تبارشناسی اخلاق نیچه. درس های عمومی حال بهم زن ترین قسمت ماجرا بود و تا حضور نداشتی از نمره خبری نبود. اکثرا برای خنده می رفتیم و سر به سر استاد می گذاشتیم.
همیشه عقیده ام بر این بود سطح شعور مردم را حتا از رفتارشان با در و دیوار توالت هم می شود فهمید‌. چون آنجا تنها هستند و خودِ واقعی‌شان را نشان می دهند. وقتی وارد توالت دانشگاه می شدی در و دیوارش پر از فحش و بد و بیراه و خزعبل بود. بعدها فهمیدم نه فقط از توالت بلکه از میز و صندلی کتابخانه ها هم می شود این را فهمید. این که اسمش دانشگاه بود و به اصطلاح دکتر، مهندس و استاد تحویل جامعه می داد، وضعیتش این بود. باقی جاها بماند.
خلاصه در و دیوار دانشگاه هم حال به هم زن بود و فقط و فقط داشتم تحمل می کردم. به طرز عجیبی پی شعر و ادبیات و فلسفه را گرفته بودم و به جز اینها چیزی نمی‌خواندم. تمام درس های کارشناسی عمران را با بدبختی پاس کردم. حدود ۶ سال درگیر یک مدرک فزرتی بودم که آخرش هم با خروجم از ایران نتوانستم نمره ی آخرین پروژه ی کارشناسی ام را بگیرم…
این همه سال عمرم را به فنا دادم اما یک چیز را خوب فهمیدم. اینکه آدم نباید به علایقش پشت کند. هرجای کار احساس کردید که فعل مورد علاقه‌تان را انجام نمی دهید دست از آن بکشید. ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

مزدک نظافت

تولد روی سنگ قبر

کتاب “تولد روی سنگ قبر” که نتیجه ی شش سال ضجه و زجر و بغص است، قرار است به زودی به صورت پی دی اف و تعداد اندکی هم نسخه ی چاپی منتشر شود. این کتاب مجموعه ای‌ست از چند رباعی، اشعار بلند و ترانه های من که بی شک برای لرزندان پایه های باور و ایمان خلق شده!
باشد که اندیشمند شویم!

#مزدک_نظافت
Telegram.me/mazdaknezafat13

انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت چهارم بازجویی
■ تاریک بود و ترسناک. نمی دانستم چه بلایی سرم می آورند. فقط با خودم فکر می کردم که نباید دوباره به اینجا می آمدم. باید خودم را گم و گور می کردم تا آب ها از آسیاب بیفتد. ای کاش می شد فقط چند دقیقه به عقب برگردم. فقط چند دقیقه. صدای پای کسی را شنیدم. داشت به سمت اتاق می آمد. در باز شد. من همچنان می لرزیدم. صدای دندان هایم را می شنیدم. نمی توانستم جلوی لرزش‌شان را بگیرم. سلام کرد. همان بازجوی قبلی بود. گفت: 《خب، خب، آقای نظافت، کجا بودین؟》 با ترس و لرز گفتم: 《 لاهیجان بودم رفته بودم تماشای مسابقه》 گفت: 《بسیار خب، آقای نظافت! بریم سر اصل مطلب، اسم کسی که به شما خط میده چیه؟》از این سوالش جا خوردم. آن لحن محترمانه ی پشت تلفن و جلسه ی اول بازجویی تغییر کرده بود. اصلا باورم نمی شد کارم به اینجا کشیده باشد. پلک هایم زیر چشم‌بند عرق کرده بودند. سرم را پایین انداخته بودم و دست‌هام روی پاهایم بود. گفتم: 《متوجه منظورتون نمیشم. من از کسی خط نمی گیرم دفعه ی قبلم بهتون گفتم با کسی ارتباط ندارم. خودم فقط بعضی وقتا شعر می نویسم که اونا هم جز کار فرهنگی چیز دیگه ای نیستن》 دوباره با حالتی عصبی پرسید: 《 بهت میگم بگو، انگار زبان خوش حالیت نمیشه》اعصابم بهم ریخته بود و هزار جور فکر و خیال توی سرم بود. بیشتر از این عذاب می کشیدم که چرا به کسی نگفته ام که دارم می روَم اطلاعات. اگر اینجا بلایی سرم بیاورند چه می شود. اگر نگهم دارند… گفتم: 《واقعا نمی فهمم چی میگین》 این را که گفتم بلافاصله سیلی را حواله کرد روی صورتم. گوشم سوت کشید. شوکه شده بودم و زبانم بند آمده بود. احساس خفگی می کردم. می لرزیدم. یقه ام را گرفت و گفت: 《بهت که گفته بودم دفعه ی بعد بیای اینجا مثل روز اول برخورد نمی کنیم. تا نگی با کی در ارتباطی نمی ذارم از اینجا بیرون بری، اینقدر می زنمت تا خون بالا بیاری》هیچ وقت توی عمرم اینقدر نترسیده بودم. لکنت زبان گرفته بودم و به زور حرف ها روی زبانم می چرخیدند. گفتم:《 به خدا با کسی ارتباط ندارم. اصلا نمیفهمم چی می گین. من فقط شعر می نویسم، به خدا من فقط شعر می نویسم》 طی چند ثانیه اینقدر فکر توی سرم آمد و اینقدر وحشت کرده بودم که نزدیک بود از ترس توی شلوارم بشاشم. حکایت من حکایت آش نخورده بود و دهان سوخته! دلم می خواست می توانستم خرخره اش را بجوم. دوباره تهدیدم کرد و سیلی دوم را محکم‌تر از قبلی زد. هیچ چیزی نگفتم و فقط سرم را پایین انداخته بودم. نمی توانستم بفهمم چه بلایی دارد سرم می آید‌ هر فکری که می کردم به بن بست می خورد. رو به رویم قدم می زد و تهدید می کرد و اسم هایی را نام می برد که هیچ وقت نشنیده بودم، همان سوال های قبلی را می پرسید و من فقط همان جواب ها را می دادم. اصلا هیچ جواب دیگری نداشتم. آرام قدم زد و رفت دقیقا پشت سرم‌ ایستاد. خم شد و زیر گوشم گفت《اگه بفهمیم بازم با کسی تماس گرفتی، اگه بفهمیم بازم داری به کارات ادامه میدی خودم می کشمت》هرچه فکر می کردم چه می گوید و از جانم چه میخواهد به جایی نمی رسیدم. خیس عرق بودم و به سختی نفس می کشیدم. گفتم: 《چرا باور نمی کنین من با کسی تماس ندارم》گفت:《دیگه خودت می دونی. این آخرین اخطار بود، تکون نخور، بمون تا سرباز بیاد》بعد آرام در را باز کرد و رفت و پشت سرش در را بست…

مزدک نظافت
Telegram.me/mazdaknezafat13

انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت سوم بازجویی
■ یک هفته ای از ماجرای باز شدن پای من به اطلاعات می گذشت، با دوست‌دخترم و یکی از دوستانش برای تماشای مسابقه ی بسکتبال به لاهیجان رفته بودم، شاد و خندان نشسته بودیم و بازی را تماشا می کردیم. موبایلم زنگ خورد. باز همان داستان، تماسِ بدون شماره. انگار دنیا بر سرم آوار شد. قلبم آمد توی دهانم. جواب دادم. دوباره همان آقای اطلاعاتی بود، از من خواست یک ربع تا بیست دقیقه ی دیگر دوباره به آنجا بروم. گفتم: 《من خارج از شهرم، طول می کشه تا برسم》گفت:《اشکال نداره راه بیفتین بیاین، کارتون داریم》گفتم:《بله حتما》و گوشی را قطع کردم.
خیر سرمان تازه می خواستیم بعد از مسابقه با عیال و رفیقش برویم بیرون و چیزی کوفت کنیم. اما انگار نمی گذاشتند آب خوش از گلوی‌مان پایین برود. دقایق آخر بازی بود، خیلی خونسرد نشستم و بازی تمام شد. بلند شدم گفتم: 《بچه ها من رودسر کار دارم باید برم.》به زور و با قهر خلاصه مجبورشان کردم که بی خیال غذا و دور همی بشوند و سریع برگشتیم.
اینبار به هیچ کس نگفتم که دارم می روم آنجا. طی این یک هفته ی گذشته بین من و خانواده ام و توی رابطه ی عاشقانه ام کلی جار و جنجال و بحث پیش آمده بود. قول داده بودم که شعر و شاعری و این سیاست‌بازی ها را کنار بگذارم و دیگر پایم به آن خراب‌شده باز نشود. اما انگار خودشان دست بردار نبودند. رسیدم به میدان سپاه رودسر. (البته خیلی ها می گفتند میدان ساعت، بعد از انقلاب اسمش شد میدان طالقانی، اما خب سپاه همیشه زورش به هرچیزی می چربید) قدم‌زنان تا دم در اطلاعات رفتم و باز همان پروسه ی ساعت ورود و تحویل وسایل را گذراندم. آمدم دم در ایستادم و آماده ی هل دادن و لگد زدن. سرباز رسید پشت در و خیلی راحت، بدون کمترین زحمت در را باز کرد. به نظر می آمد تعمیرش کرده باشند. من را به همان اتاق برد. جای میز و صندلی تغییر کرده بود. مرا نشاند روی صندلی. رفت بیرون و با چشم‌بند برگشت. فاتحه ی خودم را خواندم. می لرزیدم، بدجور می لرزیدم. چشم هایم را بست و گفت: 《اینجا بشین تا یکی بیاد》
دست‌هایم را باز گذاشته بود اما از ترس جرئت نداشتم هیچ حرکتی بکنم. بدنم کرخت شده بود، به زور آب دهانم را قورت می دادم و تند تند نفس می کشیدم. سرباز رفت بیرون و در را بست…
ادامه دارد

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13