و اینک معجزه

دین دار نیستم، کافر ولی چرا!
لا أعبُدُ صنم، لا أعبُدُ خدا

باید فرار کرد، از صبح تا شفق
مِن شرّ ما خدا، مِن شَرِّ ما خَلَق

حالش خراب بود، هر کس که آفرید
اللّهَ مِن هوا، انسانَ مِن عَلَق

یا ایُها الخَران، لا شئَ غیر تن
لا شئَ غیر تو، لا شئَ غیر من

لا هو به جز تو و لا هو به جز خودم
لا رَیبَ فیهِ کذب، هر تکه از ورق!

یا ایُّها الخران، ایمان دروغ بود
الله ، لا اِله، شیطان دروغ بود

چه نهری از عسل، چه میوه یا که شیر
چه حوریان و چه، غلمان دروغ بود

سوگند به الف، حتا به لام و میم
ما خلقُکُم دروغ، لُقمان دروغ بود!

ای گربه‌های لال! ای قوم گاو و خر!
سوراخ‌های کور! ای موش‌های کر!

یا ایُّها الخران، یا ایُّها الکران
یا… ای… امان… امان! قرآن …. … !

مزدک نظافت

جمع‌بندی الف لام با واژه‌های فارسی آگاهانه‌ست!
#مزدک_نظافت #شعر #معجزه #قرآن
Telegram.me/mazdaknezafat13

ماییم

.
ماییم! مردمانِ بگا رفته از کمر
افتاده مثل سرو به صد ضربه ی تبر
لم داده مثل مُرده تهِ گورِ زنده ها
پاشیده روی دفتر و چنگیده روی در
آورده در دمار از این روزگارِ ما
دیوار موش دار و درازیِ گوشِ کر
از غربتی به غربت دیگر مسافریم
مانند کوله پشتیِ یک عمر در سفر
تسبیح توی دست گرفتیم و می زنیم
هرچند، با کمال ارادت به فروهر
یک روز از عوامل جاسوس اجنبی
یک روز هم بسیجی و یک روز فتنه گر
با هم غریبه‌ایم به هر در که می زنیم
ماییم! یک جماعت تنهای در به در
خانه به دوش‌های فراریِ بی قرار
با ترس و لرز رد شده از سیمِ خاردار
جمعِ به تنگ آمده از نابرابری
ساطور خورده‌ایم به رسمِ برادری
سگ‌مست های شرقیِ کاباره‌های غرب
مشغول پایکوبی با رقص بندری
جراح‌های مغز، اساتید فنِ فقه
فیلسوف‌های با تزِ شعبانِ جعفری
یک مشت بی هویت مجهول جان به لب
دلدادگانِ کورش با پرچمِ عرب
با ژست خوب و پیپ و کلاهِ فرانسوی
آخوندهای عاشقِ اقوام پهلوی
دلسوزهای تاج به دستِ بدونِ حس
جمعِ مدافعانِ حَرم در لُس آنجلس
آزاده‌های خارجه گردِ ولویِ مست
اسلامیان چادریِ آبجو به دست
زاییده‌ایم زیر تمامی دردها
درمانده‌ایم مثل خری در نبردها
مردانِ تشنه‌ایم به بویِ زنانِ شهر
زن‌های بی‌شناخت به اندام مردها
رویِ سیاه و شالِ سفید و دو چشمِ سرخ
شب سبز و روز عاشقِ مایل به زردها
سینه زنِ ائمه و زن‌باز در کویت
میکسِ مدرنِ رپ‌کن و مداح اهل بیت
قاضیِ چارپایه‌کشِ پای چوبِ دار
دیوانه‌یِ بسیجیِ آتش به اختیار
ماییم! مایِ دل‌زده از اعتمادها
در فصل سرد و یخ‌زده‌ی انجمادها
مایِ به تنگ آمده از تنگیِ نفس
شکلِ مدرن‌تر شده‌ی کون‌گشادها
باری به هر جهت شده زیرِ فشارِ درد
برگی به هر جهت شده با حزب بادها
خنجر به قلب کوچک سهراب‌مان زدیم
خنجر نشسته بر دل‌مان از شغادها
زخم است جای جایِ تمامِ وجودمان
ترمیم می کنیم به زورِ پمادها!

مزدک نظافت

#مزدک_نظافت #شعر #آتش_به_اختیار #سفید #سیاه #زرد #سبز #مداح_اهل_بیت #بسیجی #مدافعان_حرم #لس_آنجلس #آزاده # #شعبان_بی_مخ #شعبان_جعفری #آخوند #فتنه #جاسوس #رپ_کن #کورش

رهبر

او که فرزانه است، رهبر نیست
رهبر جان ناقص و ناقابلی دارد
و مظلوم نمایی را بلد است

با آیه های یأس همه گریه می کنند

تزریق آیه توی رگِ نونهال ها
تکثیر وحشیانه ی یک نوع آفت است

بی شرف‌ها فکر می کنند چنگال برای فرو کردن در زبان ساخته شده
و قاشق برای در آوردن چشم کارگران از حدقه!
رهبر بودن فرزانگی نمی خواهد
می توانی با دست چپت سکه پخش کنی و دست چپیت آدم بکُشد!
نانجیبی میخواهد و تزویر!

کارگرانِ کور!
آیا گرسنه نمی خوابید؟!

تصویر انتزاعیِ یک مشت چرت و پرت
تکبیر خایه‌مالی مشتی کثافت است

الله، اکبر بود
وقتی که بود
رهبر که هیچ
حتا حالا که هست…!

مزدک نظافت
دکلمه ی این کار را در کانال تلگرام دانلود کنید

telegram.me/mazdaknezafat13

خوانندگان

عزیزانِ جان! زیاد اهل حرف زدن نیستم و اکثراً عمل می کنم اما بهتر است یک سری مسائل را صریح و جدی بیان کنم تا در آینده دچار سوء تفاهم نشویم. دوستان خواننده و یا آنها که خودشان را خواننده می دانند ترجیحاً ابتدا باید طرز برخورد حرفه ای با شعر، ترانه و صاحب اثر را یاد بگیرند و بعد دنبال موسیقی و اجرا باشند. متاسفانه خیلی وقت ها پیش آمده بدون اینکه خودم اطلاعی داشته باشم شعرم توسط دوستانِ به اصطلاح خواننده به بدترین شکل ممکن اجرا شده یا چند بیت از کارهای مرا بریده اند و به زور چپانده اند توی نوشته هایشان و اجرایش کرده اند و بدون اینکه بنده نظارتی روی قطعه ی موسیقایی داشته باشم کار پخش شده است. بعد از آن دیگر فقط می شود تذکر داد که در نهایت آن خواننده ی عزیز! از پخش بیشترِ کار جلوگیری کند یا اینکه طلبکار بشود و ما را بلاک کند! اما از عمق فاجعه کم نمی شود. توصیه ای که به خواننده های تازه کار دارم این است که حداقل در مرحله ی اول شعر خواندن را‌ یاد بگیرند و بعد دست به ساز بزنند.

با تشکر – مزدک نظافت

انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

دانشگاه
همیشه از فضای دانشگاه بدم می آمد. نمی دانم برای انتخاب  رشته ی اشتباهم بود یا اساتید خشک و بی روحی که از بد روزگار به پُست من می خوردند. مهر ماه سال هشتاد و هشت، بیشتر برای فرار از سربازی و پیشرفت در ورزش بسکتبال وارد دانشگاه علوم تحقیقات فارس شدم. شنیده بودم شیراز هم مهد بسکتبال است. تا آن زمان آن قدر خوب حس نکرده بودم که می گویند آواز دهل شنیدن از دور خوش است! یعنی چه؟!
رشته ی عمران را انتخاب کرده بودم. نمی دانم چرا. اصلا تا آن سن نفهمیده بودم به چه رشته ای علاقه دارم. همه می گفتند عمران بازار کار دارد و از این داستان ها، ما هم از همه جا بی خبر، گفتیم دو فردای دیگر مهندس می شویم و برای خودمان دفتر و دستکی به هم می زنیم و فک و فامیل صدای‌مان می کنند آقای مهندس و توی دهان همه دو متر مکعب آب جمع می شود.
 ترم اول را به زور با بیخوابی های شب امتحان و وضعیت خوابگاه چهارده نفره، بالاخره با نمره های ناپلئونی پاس کردیم رفت پی کارش. ترم دوم با چند نفر شیراز خانه گرفتم. فشار درس ها بیشتر شد و از طرفی هم دوری خانواده و دوستانم و راه سخت رودسر به شیراز خیلی اذیتم می کرد. هر بار که تعطیلی می خورد و به شمال برمی‌گشتم، تمام غمم برگشت به شیراز بود. هجده ساعت توی راه بودم. ساعت یک ظهر می رفتم لاهیجان سوار اتوبوس می‌شدم و صبح فردا می رسیدم.
رفته بودم شیراز که خیر سرم بسکتبال بازی کنم اما خبری هم از بسکتبال نبود. تیم دانشگاه هم آنقدر ضعیف بود که در همان دور اول مسابقات منطقه ای حذف شدیم. بهترین دوستانم دانشگاه چالوس بودند و بسکتبالشان هم به راه بود. حرصم داشت در می آمد که چرا من پیششان نیستم و این زندگی لعنتی اینقدر سخت می گذرد؟!
تصمیم گرفتم انصراف بدهم. دوباره کنکور ثبت نام کردم و امتحان دادم. همان رشته ی لعنتی عمران دانشگاه چالوس قبول شدم. تازه آن وقت ها شروع کرده بودم به نوشتن شعر. یک سالی بود که می نوشتم. تقریبا راه افتاده بودم. تحت تاثیر جریان های بعد انتخابات هشتاد و هشت بودم و هر چه می نوشتم بغض داشت. داشتم به ادبیات علاقمند می شدم. اما به فکرم هم نرسید که رشته ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم. به لطف سیستم آموزشی کوفتی این خراب شده هم دقیقا اساسی ترین انتخاب ها را باید زمانی انجام دهی که هیچ اطلاعاتی در آن زمینه نداری. برای مشاوره هم باید کلی هزینه کنی آخرش هم هیچی به هیچی. نه تو می فهمی به چه رشته ای علاقه داری و در آینده چه کار می توانی بکنی نه آن مشاور.
اسباب و وسایل و خرت و پرت هایم را شیراز گذاشتم و یک سری کتاب و جزوه و لباس‌هایم را برداشتم و با یک ساک دستی و یک کوله پشتی دست از پا درازتر برگشتم رودسر. مهر هشتاد و نه وارد دانشگاه آزاد چالوس شدم. همه چیز خوب بود و کنار دوستانم حتا بدترین و سخت ترین لحظات با خنده می گذشت. واقعا همه چیز خوب بود، جز دانشگاه! لعنتی عمران داشت حالم را به هم می زد. کلاس ها را یکی در میان می رفتم. هر وقت هم می رفتم اصلا حواسم به استاد و درس نبود‌. سر کلاس تحلیل سازه با کتاب های شاملو می رفتم. سر کلاس استاتیک با کتاب تبارشناسی اخلاق نیچه. درس های عمومی حال بهم زن ترین قسمت ماجرا بود و تا حضور نداشتی از نمره خبری نبود. اکثرا برای خنده می رفتیم و سر به سر استاد می گذاشتیم.
همیشه عقیده ام بر این بود سطح شعور مردم را حتا از رفتارشان با در و دیوار توالت هم می شود فهمید‌. چون آنجا تنها هستند و خودِ واقعی‌شان را نشان می دهند. وقتی وارد توالت دانشگاه می شدی در و دیوارش پر از فحش و بد و بیراه و خزعبل بود. بعدها فهمیدم نه فقط از توالت بلکه از میز و صندلی کتابخانه ها هم می شود این را فهمید. این که اسمش دانشگاه بود و به اصطلاح دکتر، مهندس و استاد تحویل جامعه می داد، وضعیتش این بود. باقی جاها بماند.
خلاصه در و دیوار دانشگاه هم حال به هم زن بود و فقط و فقط داشتم تحمل می کردم. به طرز عجیبی پی شعر و ادبیات و فلسفه را گرفته بودم و به جز اینها چیزی نمی‌خواندم. تمام درس های کارشناسی عمران را با بدبختی پاس کردم. حدود ۶ سال درگیر یک مدرک فزرتی بودم که آخرش هم با خروجم از ایران نتوانستم نمره ی آخرین پروژه ی کارشناسی ام را بگیرم…
این همه سال عمرم را به فنا دادم اما یک چیز را خوب فهمیدم. اینکه آدم نباید به علایقش پشت کند. هرجای کار احساس کردید که فعل مورد علاقه‌تان را انجام نمی دهید دست از آن بکشید. ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

مزدک نظافت

تولد روی سنگ قبر

کتاب “تولد روی سنگ قبر” که نتیجه ی شش سال ضجه و زجر و بغص است، قرار است به زودی به صورت پی دی اف و تعداد اندکی هم نسخه ی چاپی منتشر شود. این کتاب مجموعه ای‌ست از چند رباعی، اشعار بلند و ترانه های من که بی شک برای لرزندان پایه های باور و ایمان خلق شده!
باشد که اندیشمند شویم!

#مزدک_نظافت
Telegram.me/mazdaknezafat13