خفه خون

من یه عمره که پای اعدامم
رو تنم جای زخم دیروزه
دخترِ اصفهان منم که هنوز
صورتم از اسید می سوزه

توُ تنم حس خستگی دارم
دستاتو سفتِ سفت می‌گیرم
بغلم کن رفیق روز غمم
دارم از بغض و گریه می‌میرم

خسته‌ام مثل جمع کارگرا
توی این معدنای دلمرده
بس که آوار ریخته روی سرم
بس که شلاق رو تنم خورده

توی گوشام میخ کوبیدن
زیر پاهام فرشی از مینه
گاز اشک‌آوره تویِ چشمام
توی حلقم گلوله میشینه

عمریه تاب و ترس تو دِلَمه
ردّ داغیِ سیخ رو جونم
من یه تاریخ اشک و آه و غمم
من یه تاریخِ غرق توُ خونم

آتیشی که ترانه رو سوزوند
همه ی زندگیمو سوزونده
بعد اون دادگاه بی سر و ته
داغ ریحانه رو دلم مونده

من به سهراب و صانع و ستار
من به خونِ ندا بدهکارم
تا خفه‌خون گرفته این شهرو
دست از این ضجه برنمی‌دارم

از خود قم تا کوی دانشگاه
از همین رشت تا امیرآباد
مثل آتیش زیر خاکستر
گُر می گیرم دوباره با یه باد

مطمئن باش آخرش یک روز
سر این زخم کهنه وا میشه
بار اول که بازیِ خون بود!
دومین بار خون به پا میشه!

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

ممنوعه!

تقدیم به برادران رجبیان، مهدی و حسین، و تمام آنها که برای هنر در بند اند

پَر واسه چی؟! پرواز ممنوعه
ساکت رفیق! آواز ممنوعه
مهدی! سه تارت رو بزن بشکون
اینجا صدایِ ساز ممنوعه

اینجا فقط جای سیاهی هاست
اونا که به تاریکی مدیونن
باید ببندیم بار و بندیلو
وقتی کلاغا نوحه می خونن

اونقدر گیجِ غارغارن که
از زخمه و آواز می ترسن
به کی بگیم این درد سنگینو؟!
این احمقا از ساز می ترسن

تنها صدایِ جغد می مونه
وقتی گلوها بی نفس باشن
هر کرکسی می نازه به بالاش
وقتی عقابا توُ قفس باشن

کوریم و بی تاریخ و بی حالیم
به نور توُ آینده دل بستیم
دلخوش به مایِ خوش نباش آقا!
ما بیخودی میگیم: ما هستیم

گوش کن به این سلول تنگ و تار
گوش کن به این شهرِ پر از عقده
روزا کلاغا نوحه می خونن
شب توُ گوشامون ناله ی جغده!
مزدک نظافت

#مهدی_رجبیان #حسین_رجبیان
#freerajabian

تولد روی سنگ قبر

صدای زوزه پیچیده، توی گلدسته هایِ شهر
هنوز نیشِ مناره ها، فرو رفته به پایِ شهر

هوایِ گرگ و میش و سگ خزیده توی این خونه
فقط خوناب می باره رو سقفِ شهر ویرونه

نمیشه دید هیچ چیزُ، نه حتا واسه یک لحظه
نه اصلا بحث کوری نیست، که این تاریکیِ محضه

برای کشتنِ خورشید، همه با ماه! همدستن
از ابرا لاشه می باره، تمومِ کرکسا مستن

تو حلقِ آدما انگار، یه کوه از لخته ی خونه
به جز این جغد خواب آلود کسی آواز نمی خونه

تویِ گلدسته هایِ شهر، صدایِ زوزه پیچیده
نبردِ گرگ و گوسفنداست، همه جا بوی خون میده

دیگه مستیم از این بو، از این خونابِ تویِ باد
همه جادو شدیم انگار، مهم نیس، هرچه باداباد

ما هر شب قبل خوابیدن لبای مرگُ می بوسیم
ما نوزادای معلولیم که توُ قنداق می پوسیم

داره له میشه دنیامون، توُ گورستان تنگِ جبر
که اینجا زندگی یعنی: تولد روی سنگِ قبر

مزدک نظافت

بادبادک

یه وقتایی میشه که بی بال و پر

به هر گوشه از آسمون سر کشید

با رسم زمونه موافق نبود

با بادِ مخالف میشه پر کشید!

مثِ بادبادک که پر میکشه

اگرچه اسیرِ طلسمِ گره ست

اگرچه شب و روزِ پروازشم

یه عمره توُ دستای یه  قرقره ست

آره! اما اینا همش بازیه!

که خوش باشه و با همین نرم شه

که دلخوش بشه به همین پر زدن

با پرواز مصنوعی سرگرم شه!

غرور و هیاهوی بادبادکا

می تونه توُ یک لحظه نابود بشه

نخی که کمک کرد بالا برن

یه روزی اونا رو پایین می کشه

به بال خودت تکیه کن تا جهان

به پرهای بازت حسادت کنه

بذار تا زمینم به کوچیک شدن

تو چشمای آبیت عادت کنه!

یادت باشه رو پات وایسی رفیق!

توُ راهت اگه خسته شی باختی!

به این آدمای عزیز دل نبند!

به هر چیزی وابسته شی باختی!

“مزدک نظافت”

برف

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
بعد از تو تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

رفتی از این خونه، توُ یه شبِ نمدار
رفتی و رویاهام، مونده زیرِ آوار

هر روز از فکرت سردرد می گیرم
هر شب توُ رویاهام، صدبار می میرم

بعد از تو این خونه، مثل یه آواره
بی وقفه رو سقفش، هی برف می باره

دستام بی حس ان، از سردی ممتد
انگار تمومِ شهر با رفتنت یخ زد.

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
رفتی و تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

“مزدک نظافت”

بارون

نذا تنهاییمو باور بکنم
بغلم کن دنیام تازه بشه
بذا تا حلقه ی دستای منم
واسه آغوش تو اندازه بشه

آرزوم اینه کنارم باشی
حتا وقتی از خودت دلگیرم
من به چشمای تو وابسته شدم
تو نگاهم نکنی می میرم

چترو بنداز و بیا سمت خودم
داری توُ تنهایی پر پر میشی
بذا بارون بزنه رو موهات
زیر بارون دیدنی تر میشی

وقتی رو به روی من می شینی
رو به هر حادثه ای می خندم
خود به خود هر گره ای وا میشه
وقتی موهای تو رو می بندم

دوس دارم هوای شهر ابری شه
وقتی توی خونه زندونی شدم
من از اون روز که توُ بارون دیدمت
عاشق روزای بارونی شدم

چترو بنداز و بیا سمت خودم
داری توُ تنهایی پر پر میشی
بذا بارون بزنه رو موهات
زیر بارون دیدنی تر میشی

“مزدک نظافت”

این روزا

مثل یه عاشقم که چن ساله
دنبالِ رد پات می گرده
دست من نیس خودت که می دونی
عطر موهات عاشقم کرده

جای خالیت رو به روی منه
توی هر کافه ای که می شینم
ته این قهوه ها که رو میزن
چشمای قهوه ایتُ می بینم

این روزا عابرا شبیه تو ان
از سرم دست بر نمی دارن
نمیدونم چرا زنا همه شون
تازگی شال مشکی میذارن

این روزا حال بیخودی دارم
واقعا افتضاح و آشفتم
هر کیُ هر کجا که می بینم
یاد روزای با تو می افتم

بی تو مثلِ یه آدم پیرم
که از این زندگی بد سیره
بی تو مثل جنازه می مونم
مثِ یه مُرده ام که را میره!

“مزدک نظافت”

آخرین شب

چن ساله تو سرم، تصویر یه زنه
موهاش مشکیه، چشماش روشنه
یادِ نگاه اون مثل یه عنکبوت
رو پود قلب من هی تار می تنه
بی اون میون شهر فریاد می زنم
تابلوی “جیغ” “مونک”، تصویری از منه
سخته که زیر درد هی له بشی ولی
این بغض لعنتی، یکبار نشکنه
این آخرین شبه، این شعر آخره
دستام بی حِسَن، نبضم نمی زنه
مثل یه دیوونم، که داره توُ اتاق
با دستای خودش، گورش رو می کَنه
انگار هوای شهر تاریک تر شده
امشب اگه نیاد، تکلیف روشنه!
“مزدک نظافت”

بذار گریه کنم

توی این شهر تکیه گاهی نیست!
شونه هاتُ بیار گریه کنم
دارم از بغض منفجر می شم
بمب اشکم، بذار گریه کنم

رفقا دشمنای آینده ن
دست و پامو به ریل می بندن
رو به من هی به طعنه می خندن
که به سمتِ قطار گریه کنم

باغ پاییزیِ یه ویرونم
مث بارونِ توُ زمستونم
اون قَدَر ابری ام که می تونم
مث ابرِ بهار گریه کنم

شکل دیوونه ها زیر لب هام
پرِ فحشِ رکیک به دنیام
مث بمبم که هی فقط می خوام
حین این انفجار گریه کنم

شالتُ روی سقف حلقه بزن
مثل یه عنکبوت تار بتن
هی بپیچش به دور گردن من
که میخوام روی دار گریه کنم!

“مزدک نظافت”

جنگ ۲

دنیا همش آبستن جنگه، آبستنِ باروت و خمپاره
هر شب میونِ کوچه می پیچه، جیغِ یه بچه توی گهواره
جایِ گلوله روی دیواراس، توُ گوش هامون چک چکِ ماشه
می افته هر شب تو خیابونا، لاشه سرِ لاشه سرِ لاشه
یه عده دارن نقشه می چینن، توُ قلب دنیا ترس بندازن
اونایی که از بچه هایِ بد، آدمکشایِ خوب می سازن!
اونایی که مغزای خالیشون، پُر می کنه هر نوع تفنگی رو
یه عمره دارن دور میدونا، می کوبونن طبلای جنگی رو
تو مدرسه ها صحبتِ جنگه، انگار کتابم بوی خون میده
بابای ما که آب و نون می داد، حالا توُ عکسا داره جون میده!
دارا همش چاقو توُ جیباشه، مثل همین مستای علافه
سارا نشسته گوشه یِ خونه، هر شب طنابِ دار می بافه
جایِ گلوله روی دیواراس، توُ گوش هامون چک چکِ ماشه
می افته هر شب تو خیابونا، لاشه سرِ لاشه سرِ لاشه

“مزدک نظافت”