بعید

.
می نویسم، اگرچه می دانی
می نشینی دوباره می خوانی
تویِ این روزهای طوفانی
زیرِ پا له شده‌ست و خواهد شد
تا همیشه حقوقِ انسانی

این حقوقِ بشر فقط کشک است!

ما که رفتیم و خسته برگشتیم
با دو تا پای بسته برگشتیم
خونی و سرشکسته برگشتیم
رو به رو از بسیج می خوردیم
پشت سر از چماق لبنانی!

حمله‌یِ گاز انبری کردند!

خواب برده‌ست کلِّ منطقه را
مردمانِ بدون دغدغه را
خفه کرده صدایِ جغجغه را
تیربارانِ اسلحه‌هایِ
لشکرِ قاسمِ سلیمانی

هی عروسک به خاک می افتد!

می زند بال و پر میانِ جنون
شده زیرِ غبار و خون مدفون
دست و پایِ سپاه فاطمیون
رفته در جنگ سوریه بر باد
سرِ دیوانه‌های ایرانی!

که بماند حجاب بر سر زن؟ !

مردهایِ مبارزِ صحرا
سینه چاکانِ فاطمه زهرا
لشکرِ تا دهان مسلّح را
توی تاریخ ثبت باید کرد:
جنگجویانِ بندِ تنبانی!

قاتلان و مدافعانِ حرم!

ماندنِ شهر زیر آوار و
کردنِ خاورانِ بر دار و
نسل‌سوزیِ در میانمار و
حتم دارم که منشأش دین است
قتلِ مرد و زنِ لهستانی

مستقیم است ربطِ دین با خون!

تختِ خونینِ مرده‌شوری را
پدرِ کودکانِ سوری را
شورِ این قصه ی صبوری را
که در آورده است اگر باشد
این خدایِ بدِ مسلمانی!

البته من بعید می دانم!

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

دشت کربُبَلا

دشت کربُبلا

بوی جوراب و بوی زیر بغل!
سرفه ی مسجد از گرفتن آسم!
دست مردان به کار سینه زنی!
فکرشان گرم لحظه ی ارگاسم!
فرق دارند سینه و سینه!

خیس و سرریز از گلاب و عرق!
آب هایی به در گرفتن سیل!
کشش و میل عقده ی جنسی
وسط خواندنِ دعای کمیل
آه از این جناس های عجیب!

چشم گرداند سمت مداحان
خرمگس توی مجلس جن ها!
بعدِ آن زیرکانه بیرون زد
خرمگس از میان مومن ها!
شهر و شب را گرفت زیر نظر!

چشمکِ دختران شام غریب!
بوسه ی داغ دور میدان ها!
رو نماییِ آخرین مدل از
کارناوالِ ناف و پستان ها
لعنتی مثل دشت کربُبلاست!

سلفیِ دخترانِ نابالغ!
میکسی از اینستاگرام و حرم!
لات های عرق خورِ مومن!
مغزهای تهی زیر علم!
به همین افتخار می کردند!

در خیابان میان آدم ها
چشم هایش به سمت ماه افتاد
توی مشتش گرفت کاندوم را
بعد هم تند و تند راه افتاد
تا به موقع به خانه اش برسد

چنگ بر روی سینه ی زن زد
مثل تصویری از حرم در مه
لحظه ی معنویِ سکسی هارد
حین چرخیدن علم در مه
پرده ها را کنار هم زده بود!

خرمگس بود و یک زنِ تنها
در برهنه ترین شبِ دنیا
تخت سرسخت خانه ی خالی
سکس شب های قبل عاشورا
بعد هم بوسه و خداحافظ!

مزدک نظافت

عقده ای

از روح های مرده ی این شهر خسته ام
یک تپّه جسم زنده بریزید روی من
من عقده ای ترین کمرِ این قبیله ام
هی کوه کوه جنده بریزید روی من

من را میان فاحشه خانه رها کنید
تا تکه تکه تکه لبانم ترک شود
هی کوه کوه جنده بریزید تا دلم
اندازه یِ تمام گذشته خنک شود

من مثل مردهای دروغین نبوده ام
با چشم های صادق و بی شیله پیله ام
من حس خوب زن را پنهان نمی کنم
من کاشفِ تمام زنان قبیله ام

من از تولدم به زنان فکر کرده ام
من شعر عاشقانه ی دیرینه یِ زنم
من را میان فاحشه خانه رها کنید
من عاشقِ دهان و لب و سینه ی زنم

آه ای زنِ خیالی زیبا که دست هام
دارد به جسم داغ تو پیچیده می شود
این قلب لعنتی هوس بوسه می کند
هر جا لبان غنچه ی تو دیده می شود

اصلا چه فرق میکند از عشق یا که سکس؟!
اصلا که گفته باید از این مرز رد نشد؟!
اصلا چه هست شرح “فراسوی خیر و شر”؟!
اصلا کدام خوب در این شعر بد نشد؟!
.
من نه به خیر و شر، و نه شیطان و نه خدا
به هیچ چیز غیر زمین دل نبسته ام
یک تپه جسم زنده بریزید روی من
از روح های مرده ی این شهر خسته ام

مزدک نظافت

این کتاب ها را حتما بخوانید! #مائده_های_زمینی #فراسوی_خیر_و_شر
این فیلم را حتما ببینید! #بوی_خوش_زن

گوسفند

نه، من سیاسی نیستم آقا!
بد بودم و بدتر نخواهم شد
آبا و اجدادم خبر دارند
من گوسفندم، خر نخواهم شد!

من گوسفندم، می چرم در باغ
در پهنه هایِ سبز هر مرتع
چوپان خدایِ محض دنیام است
من گوسفندم! (بع ب بع بع بع)

من گوسفندِ قانعی هستم
این زندگیِ بی هدف کافیست
چیزی نمی خواهم از این دنیا
یک آخور و آب و علف کافیست

چوپان اگر بالا سرم باشد
هر روز پشم و شیر خواهم داد
کاری ندارم با غمِ گله
من تن به هر تقدیر خواهم داد

نه! من سیاسی نیستم آقا!
به زحمتش راضی نخواهم شد
من گوسفندِ قانعی هستم
من واردِ بازی نخواهم شد

هر شب به آخور باز خواهم گشت
با بره هایِ بی رگِ گله
چوپان خدایِ محض دنیام است
پیغمبرِ من هم سگِ گله!

مزدک نظافت

دو هیچ

دو هیچ

دهنم بوی شیر می داد و
کله ام بوی قُرمه سبزی داشت
دست گل هی به آب می دادم
مادرم در حیاط گل می کاشت

مادرم یک زنِ دهاتی بود
با همان دست های پیری که
هی نمی مُرد و زندگی می کرد
با حقوقِ بخور نمیری که

پدرم توی آشپزخانه
گرم بافور و سیخ و منقل بود
شیره اش را به وقت می دادی
همه ی مشکلات او حل بود

جان به جانش اگر که می کردی
تف به رویِ جهان نمی انداخت
شب به شب توی شعله ها می سوخت
با همان وضع لعنتی می ساخت

مطمئن بود اگرچه می سوزد
باز از مهره های بازی بود
سرخوش از اینکه یک پسر دارد
از زن و زندگیش راضی بود

من پیِ شعر و شاعری بودم
که از این شهر سرد پر بزنم
که برای خودم کسی بشوم
که گلی بر سرِ پدر بزنم

فکر رویای باغ بودم و تو!
فکر هر گل که داشت می پژمرد
آنقَدَر تلخ بود طعم جهان
حالم از زندگی بهم می خورد

با سر سبز توی هر شب شعر
بغض یک نسل در دهانم بود
کل یک عمر خون دل خوردن
علتِ سرخیِ زبانم بود

آسمان باز شانه خالی کرد!
قرعه ی کار نام من افتاد!
هر کسی توی شهر می دانست
سر خود را به باد خواهم داد

کنج تصویرهای شعرِ من
طرحی از چهره های بی لب بود
مردُم از روز خوب می گفتند
درد اصلیِ شعر من شب بود

بحث من بحثِ درد و فلسفه بود
بحث رویِ جهان پیچاپیچ
بحث این “بار هستیِ” سبک و
بحث افتادنم “میان دو هیچ”

گوشه ی خانه “سارتْر” می خواندم
با “تهوّع” به هر چه که بوده
فکر اینکه چرا؟ چه خواهد کرد؟!
با من این “دست های آلوده”

به تمام جهان نشان دادم
غل و زنجیر های پاشان را
توی هر شعر دم به دم کشتم
عاقلانه ترین خداشان را!

گفته بودم که روی هر آتش
قدر دریاچه آب خواهم ریخت
که برایِ حرام تر شدنم
توی شعرم شراب خواهم ریخت

مست کردم میانِ هر کوچه
هی خدا! بغض در گلوش آمد
عُق زدم وقتِ گفتنِ نامش
خون اهلِ محل به جوش آمد

پشت من گله ای از آدم بود
محض یک مشت جمله و کلمه
توی دستِ یکی تبر بود و
توی دستِ یکی چماق و قمه

خون و خونگریه ماند و گرد و غبار
روی دیوارهای سنگیِ ما
مثل آوار بعد زلزله شد
خانه ی کوچکِ کلنگیِ ما

مادرم در حیاط زیر لگد
آرزوهاش را به گورش بُرد
پدرم توی آشپزخانه
زیر آوار سنگ باران مُرد

من که دیدم به “هیچ” نزدیکم
آمدم تا به “هیچ” برگردم
دست گل را به آب دادم و بعد
گوشه ی خانه خودکشی کردم.

مزدک نظافت

هندوانه

با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردم

فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم

مرد بیزار و خسته از بیداد،

خواستم مثل آسمان باشم، منجیِ شهر نیمه جان باشم

آشیانِ پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم

توی این شهر ناکجا آباد

از همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید!

گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم!

مثل یک کوه سخت از فولاد

نعره برداشتم که ماه آمد! مرد جنگاورِ سپاه آمد!

چگوارای بی کلاه آمد! (گرچه یک بی چراغ شبگردم)

(مثل یک برگ توی دستِ باد)

همچنان با زبان شعر و غزل، همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل، شور این قصه را در آوردم!

با دهانی جریده از فریاد

ماندم و سمت شهر چرخیدم، هیچ کس جز خودم نمی دیدم

وسطِ راه تازه فهمیدم، باز هم… باز هم غلط کردم!

(حرف اهلِ محل به بادم داد)

یک طرف اجتماع ترسوها، یک طرف دوستان و چاقوها

رو به رویم سپاه پرروها، (باید از راه رفته برگردم!)

راستی هندوانه ها افتاد!

” مزدک نظافت “

شکنجه

چشم را وا کنی شکنجه شوی، هی به زور آب حوض را بخوری

مثل میمونِ در قفس باشی، با دو تا مشت موز را بخوری

نتوانی بایستی بر جات، نتوانی کمی بلند شوی

بازجو روز و شب بشاشد روت، خیس باشی و شاش بند شوی

توی دخمه بخوابی و هی جیغ روی لب های ساکتت باشد

روی گُه های خود برینی باز، تخت خوابت توالتت باشد

پدرت به پزشک قانونی اسم و رسمِ تو را نشان بدهد

روزها از تو بی خبر باشند، مادرت توی خانه جان بدهد

دور از رقص و خنده و آواز بروی پای دار و برگردی

رفقا جای خالی ات را… باز بروی پای دار و برگردی

تخمه را بشکنند دور همی، توی میدان درد یکه شوی

مرگ دنیا به تخمشان باشد، توی سلول تکه تکه شوی

روز و شب هی تمام دردت را توی بغض گلوت حل بکنی

که بچسبی به سینه یِ دیوار، که خودت را خودت بغل بکنی

ثانیه ثانیه شکنجه شوی، مرگ  در هر دقیقه ات باشد

روی یک صندلی بخشکی و اسلحه بر شقیقه ات باشد

تلفن زنگ میخورد یک روز… و هنوز اشک مادرت خونیست

یک صدای گرفته خواهد گفت: پسرت در پزشک قانونیست!

“مزدک نظافت”

فرشته

دور منقل نشسته بودند و از کبابِ برشته می گفتند

از صفاتِ زنِ دهاتی و از وجناتِ “فرشته” می گفتند

(- نه! نه، پیدا نمی شود آقا! دختری توی شهر از او بهتر

سر به راه است و با وقار و نجیب، چشم بد کور و گوش شیطان کر!

هیچ مردی ندیده مویش را تا به حال از کنار روسری اش

دل نداده ست و دل نبرده هنوز از کسی با تمام دلبری اش)

صبح فردا “فرشته” راهی شد، رفت دنبال درس و دانشگاه

رفت داغِ دلِ پدر بشود! رفت اندام داغ خود را… آه!

چیزی از این جهان نمی دانست دخترِ بی پناه شهرستان

با دو تا چشم و گوش بسته ی خود، فرق لیمو و پسته و پستان!

دخترک رفت سمت تهران تا تن دهد به جهان تازه ی لخت

مادرش اشک هاش را می ریخت، حین اشک آش پشت پا می پخت

توی هر کافه دود کرد آرام، ذره ذره جوانیِ خود را

پر شد از حس و حال و خالی کرد “عقده هایِ روانیِ” خود را

شب به شب حجم خانه ای خالی، پر شد از عقده های غارت او

پرده ی خانه ها تکان خورد و پاره شد پرده ی بکارت او

شب در آغوش مردها خوابید، حس خوبی به این تنوع داشت

صبح فردا بلند شد اما باز هم حالتِ تهوع داشت

تلفن زنگ خورد و از گوشی گریه یِ بی قراری اش آمد!

دخترک رفت سمت تهران و خبرِ بارداری اش آمد!

“مزدک نظافت”

روز، سگ دو برای چندرغاز

شب کلافه به خانه برگشتن

روز را مثل مرد جان کندن

در لباسی زنانه برگشتن

با سگانِ محله خوابیدن

مادرِ توله گرگ ها بودن

روز، با بچه ها که نق نزنند

شب کنارِ بزرگ ها بودن

گم شدن در میان چادرها

زن مردان زیر خیمه شدن

روز و شب مثل مرغ پرکنده

زیر ساتور قیمه قیمه شدن

پختن شام و خوردن حرف و

سفره ی بعد صرف را شستن

گریه بر سینک ظرفشویی و

با همان اشک ظرف را شستن

خسته از حس سرد بی حس ها

خسته از طعم تلخ این همه که…

خواب رفتن کنار شوهر خود

سرد مثلِ دو تا مجسمه که…

پا شدن از صدای نوزاد و

کهنه یِ بچه را عوض کردن

صبح ها جای بوسه چک خوردن

کوچه ها را پیاده گز کردن

به تنِ سرد شهر تن دادن

زیر باران و باد و برف و تگرگ

باز سگ دو برای چندرغاز

باز هم هی ادامه دادن مرگ

با دهان بند و روسری بودن

با دهان بند توسری خوردن

با دهان بند و بند زاده شدن

با دهان بند و بند هم مردن!

“مزدک نظافت”

باغ وحش

لالم، کَرَم، کورم، نمی دانم، نمی فهمم

مانند حیوانات ده بی درد سر هستم

دمخور شدم با گوسفندانِ دهِ بالا

کارم شده سگ دو زدن با اینکه خر هستم

مور و مگس یک عمر قوتِ غالبم بوده

از نسل گندِ قورباغه های مردابم

با گربه هایِ لات و لوتِ کوچه همدستم

اما شبیهِ موش در سوراخ می خوابم

هی مثل یک کفتار دورِ لاشه می چرخم

تا بر سرِ مردار با جنگل در آویزم

شب از وجودِ لاشه رویِ لاشه می خندم

از صبح تا شب مثل تمساح اشک می ریزم

فرقی ندارد آخرِ قصه چه خواهد شد

لب تر کنید از ابتدایِ قصه می میرم

له می کنم با دوستانم پونه ها را بعد

با مارهایِ آستینم جشن می گیرم

اطراف هر چیزی که می بایست می چرخم

مثلِ مگس هایِ کثیفِ دور شیرینی

یک گربه ام که خواب می بیند که افتاده

در کامیونِ حمل و نقلِ جوجه ماشینی!

دل نازکم اما به آسانی نمی رنجم

مثلِ تمامِ کرگدن ها پوستم سخت است

تویِ قفس بالا و پایین می پرم، شادم

مانند یک میمون که با یک موز خوشبخت است!

“مزدک نظافت”