خوانندگان

عزیزانِ جان! زیاد اهل حرف زدن نیستم و اکثراً عمل می کنم اما بهتر است یک سری مسائل را صریح و جدی بیان کنم تا در آینده دچار سوء تفاهم نشویم. دوستان خواننده و یا آنها که خودشان را خواننده می دانند ترجیحاً ابتدا باید طرز برخورد حرفه ای با شعر، ترانه و صاحب اثر را یاد بگیرند و بعد دنبال موسیقی و اجرا باشند. متاسفانه خیلی وقت ها پیش آمده بدون اینکه خودم اطلاعی داشته باشم شعرم توسط دوستانِ به اصطلاح خواننده به بدترین شکل ممکن اجرا شده یا چند بیت از کارهای مرا بریده اند و به زور چپانده اند توی نوشته هایشان و اجرایش کرده اند و بدون اینکه بنده نظارتی روی قطعه ی موسیقایی داشته باشم کار پخش شده است. بعد از آن دیگر فقط می شود تذکر داد که در نهایت آن خواننده ی عزیز! از پخش بیشترِ کار جلوگیری کند یا اینکه طلبکار بشود و ما را بلاک کند! اما از عمق فاجعه کم نمی شود. توصیه ای که به خواننده های تازه کار دارم این است که حداقل در مرحله ی اول شعر خواندن را‌ یاد بگیرند و بعد دست به ساز بزنند.

با تشکر – مزدک نظافت

انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

دانشگاه
همیشه از فضای دانشگاه بدم می آمد. نمی دانم برای انتخاب  رشته ی اشتباهم بود یا اساتید خشک و بی روحی که از بد روزگار به پُست من می خوردند. مهر ماه سال هشتاد و هشت، بیشتر برای فرار از سربازی و پیشرفت در ورزش بسکتبال وارد دانشگاه علوم تحقیقات فارس شدم. شنیده بودم شیراز هم مهد بسکتبال است. تا آن زمان آن قدر خوب حس نکرده بودم که می گویند آواز دهل شنیدن از دور خوش است! یعنی چه؟!
رشته ی عمران را انتخاب کرده بودم. نمی دانم چرا. اصلا تا آن سن نفهمیده بودم به چه رشته ای علاقه دارم. همه می گفتند عمران بازار کار دارد و از این داستان ها، ما هم از همه جا بی خبر، گفتیم دو فردای دیگر مهندس می شویم و برای خودمان دفتر و دستکی به هم می زنیم و فک و فامیل صدای‌مان می کنند آقای مهندس و توی دهان همه دو متر مکعب آب جمع می شود.
 ترم اول را به زور با بیخوابی های شب امتحان و وضعیت خوابگاه چهارده نفره، بالاخره با نمره های ناپلئونی پاس کردیم رفت پی کارش. ترم دوم با چند نفر شیراز خانه گرفتم. فشار درس ها بیشتر شد و از طرفی هم دوری خانواده و دوستانم و راه سخت رودسر به شیراز خیلی اذیتم می کرد. هر بار که تعطیلی می خورد و به شمال برمی‌گشتم، تمام غمم برگشت به شیراز بود. هجده ساعت توی راه بودم. ساعت یک ظهر می رفتم لاهیجان سوار اتوبوس می‌شدم و صبح فردا می رسیدم.
رفته بودم شیراز که خیر سرم بسکتبال بازی کنم اما خبری هم از بسکتبال نبود. تیم دانشگاه هم آنقدر ضعیف بود که در همان دور اول مسابقات منطقه ای حذف شدیم. بهترین دوستانم دانشگاه چالوس بودند و بسکتبالشان هم به راه بود. حرصم داشت در می آمد که چرا من پیششان نیستم و این زندگی لعنتی اینقدر سخت می گذرد؟!
تصمیم گرفتم انصراف بدهم. دوباره کنکور ثبت نام کردم و امتحان دادم. همان رشته ی لعنتی عمران دانشگاه چالوس قبول شدم. تازه آن وقت ها شروع کرده بودم به نوشتن شعر. یک سالی بود که می نوشتم. تقریبا راه افتاده بودم. تحت تاثیر جریان های بعد انتخابات هشتاد و هشت بودم و هر چه می نوشتم بغض داشت. داشتم به ادبیات علاقمند می شدم. اما به فکرم هم نرسید که رشته ی مورد علاقه ام را انتخاب کنم. به لطف سیستم آموزشی کوفتی این خراب شده هم دقیقا اساسی ترین انتخاب ها را باید زمانی انجام دهی که هیچ اطلاعاتی در آن زمینه نداری. برای مشاوره هم باید کلی هزینه کنی آخرش هم هیچی به هیچی. نه تو می فهمی به چه رشته ای علاقه داری و در آینده چه کار می توانی بکنی نه آن مشاور.
اسباب و وسایل و خرت و پرت هایم را شیراز گذاشتم و یک سری کتاب و جزوه و لباس‌هایم را برداشتم و با یک ساک دستی و یک کوله پشتی دست از پا درازتر برگشتم رودسر. مهر هشتاد و نه وارد دانشگاه آزاد چالوس شدم. همه چیز خوب بود و کنار دوستانم حتا بدترین و سخت ترین لحظات با خنده می گذشت. واقعا همه چیز خوب بود، جز دانشگاه! لعنتی عمران داشت حالم را به هم می زد. کلاس ها را یکی در میان می رفتم. هر وقت هم می رفتم اصلا حواسم به استاد و درس نبود‌. سر کلاس تحلیل سازه با کتاب های شاملو می رفتم. سر کلاس استاتیک با کتاب تبارشناسی اخلاق نیچه. درس های عمومی حال بهم زن ترین قسمت ماجرا بود و تا حضور نداشتی از نمره خبری نبود. اکثرا برای خنده می رفتیم و سر به سر استاد می گذاشتیم.
همیشه عقیده ام بر این بود سطح شعور مردم را حتا از رفتارشان با در و دیوار توالت هم می شود فهمید‌. چون آنجا تنها هستند و خودِ واقعی‌شان را نشان می دهند. وقتی وارد توالت دانشگاه می شدی در و دیوارش پر از فحش و بد و بیراه و خزعبل بود. بعدها فهمیدم نه فقط از توالت بلکه از میز و صندلی کتابخانه ها هم می شود این را فهمید. این که اسمش دانشگاه بود و به اصطلاح دکتر، مهندس و استاد تحویل جامعه می داد، وضعیتش این بود. باقی جاها بماند.
خلاصه در و دیوار دانشگاه هم حال به هم زن بود و فقط و فقط داشتم تحمل می کردم. به طرز عجیبی پی شعر و ادبیات و فلسفه را گرفته بودم و به جز اینها چیزی نمی‌خواندم. تمام درس های کارشناسی عمران را با بدبختی پاس کردم. حدود ۶ سال درگیر یک مدرک فزرتی بودم که آخرش هم با خروجم از ایران نتوانستم نمره ی آخرین پروژه ی کارشناسی ام را بگیرم…
این همه سال عمرم را به فنا دادم اما یک چیز را خوب فهمیدم. اینکه آدم نباید به علایقش پشت کند. هرجای کار احساس کردید که فعل مورد علاقه‌تان را انجام نمی دهید دست از آن بکشید. ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

مزدک نظافت

ضیافت افطاری اهل هنر!

اینها که بر سر سفره ی خان و خانزاده ها می نشینند و هم‌کاسه ی جانیان می شوند، کاش قدر ارزنی تعهد و عذاب وجدان داشتند. البته معلوم است کسی که اسمش در فضای مسموم حکومت اسلامی ایران در بوق و کرنا می رود باید به وجدان و تعهدش شک کرد، او خواسته یا ناخواسته دارد اهداف جمهوری اسلامی ایران را پیش می برد‌ وگرنه مثل ما خیلی محترمانه! بیرونش می کردند!
مفت است! بخورید! که ما می مانیم و کودکان گرسنه ای که پدرانشان کولبرانی هستند که هر روز ممکن است زیر آتش اختیاری سردمداران شما جان دهند.
بخورید! که ما می مانیم و خاطرات این همه سال شکنجه و اعتصاب و عذاب، ما می مانیم و خاطرات قربانیان سی و چند سال ستم.

مزدک نظافت

خطاب به گوسفندها

چرا هی زیر گوشم زر زر می کنید که ساکت شوم و دم نزنم؟ چرا میخواهید همه مثل شما بزدل باشند؟!

شما ناله های مادر ندا را شنیده اید؟ ضجه های مادر سهراب را چطور؟! مادر ستار؟! خانواده ی ترانه ؟! صانع ژاله؟! اصلاً اینها را می شناسید؟
نه! معلوم است که نه! چون شما صبح کله تان را فرو می کنید توی آخور، شب هم از آخور در می آورید و می روید توی طویله تا صبح روز بعد. چون شما فقط یک مشت گوسفند هستید که تن به حاکمیت گرگ ها داده اید! جالب اینجاست که همه تان هم می دانید که چه دارد بر سرتان می آید، اما باز از وحشت اینکه مبادا یک تار موی تان کم شود خفه خون گرفته اید! از زندگی فقط همین را فهمیده اید که باید جان خودتان را در ببرید!
صادقانه سوال می پرسم صادقانه هم جوابم را بدهید؛ اگر برادر یا خواهرتان را به فجیع ترین شکل ممکن می کشتند باز هم همینطور سکوت می کردید؟ اگر جواب تان مثبت است باید در عقاید و افکار خود تجدید نظر کنید، اگر هم جواب تان منفی است پس اینقدر از من نخواهید که مثل شما گوسفند باشم و به این بخور و بخواب رضایت بدهم. شما را نمی دانم اما من گمانم بر این است که برادر و خواهرم را از دست داده ام و حال تنها همین ضجه های کر کننده است که خالی ام می کند و تا زنده ام ساکت نشستن را بر خود حرام می دانم.

بیچاره اسم “انسان” که شما خران آن را به دوش می کشید!

مزدک نظافت
#مزدک_نظافت #خطاب_به_گوسفندها #گوسفند #ندا #ستار #سهراب #ترانه #صانع #آزادی #انسان #انسانیت

عاشقانه

می دانید! وقتی از یک عضو بدن کار نکشید طی سالها کارایی خود را از دست می دهد.

آنقدر در گوشی ها و کامپیوتر های مان به هم “دوستت دارم” گفتیم، دیگر تارهای صوتی مان کار نمی کنند

گفتنِ “عاشقتم!” برای حنجره ای که سال ها این جمله را ادا نکرده سخت است، فاجعه ی بعدی از اینجا آغاز می شود که اگر هم صدایی بیرون بیاید، گوش های مان دیگر تحمل شنیدن این جملات را ندارند.

دیگر کسی زیر گوش معشوقه اش نمیگوید “دوستت دارم!”

ما از پشت مانیتورها و صفحه های گوشی هم را در آغوش می کشیم، لبان هم را می بوسیم، عاشقانه هم را نگاه میکنیم و …

ما لال شده ایم! ما کر شده ایم!

تنها با انگشت های مان خوب تایپ می کنیم و انگشت ها ورزیده می شوند که راحت تر گلوی هم را بفشاریم!

لطفا صف را رعایت کنید!
نفر بعدی بیاید جلو!

“مزدک نظافت”

نقد ماوراء الطبیعه

دانش را با برچسبی مثل ماوراءالطبیعه لکه دار نکنید. تمام چیزهایی که از این دیدگاه شنیده اید  وهم و خیال کسانی است که جربزه ی همراهی و سر و کار داشتن با علم را نداشتند. می گویم «شنیده اید» چون هیچکدام تان ندیده اید و نخواهید دید. چیزی که وجود ندارد دیدنی نیست. ماوراء الطبیعه تنها توجیه نفهمی ها و کج فهمی های انسان است.

“مزدک نظافت”

پیامدهای تمدن حاضر

شاید بتوان پیامدهای تمدن حاضر را به دو دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. یکی دلمردگی و دیگری لذت جویی.

انسان دلمرده به تمام چیزها نه می گوید.از خود و زندگی اش بیزار است. خسته و وازده فقط به خودکشی می اندیشد و نسبت به تمام امور بدبین می شود.

اما پیامد دیگر این عصر یعنی لذت جویی: انسان لذت جو زندگی را پوچ می شمرد و به هر شکلی که شده تنها به دنبال ارضای خویش است.

“مزدک نظافت”

انسان به جای خدا

برای انسان های ضعیف، آنان که نمی توانند بار خدایی را به دوش بکشند، تفکر به درون خویش، به چیزی جز خودفروپاشی ناخودآگاه و ترک و طرد دانش نمی انجامد. و این یعنی شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیتی بس بزرگ: خدا شدن، نه انسان ماندن.

جان ضعیف ایمان به خود را از دست داده است، ایمان به توانایی های خود. زیرا تمام توانایی ها و حتا لحظه ای تفکر در باب توانایی ها و ارزش ها از او سلب شده و حالا او به دنبال یک سازماندهنده و یک کل می گردد. چیزی که بتواند اندکی از خودِ از دست داده اش را درون آن بیابد. و اینگونه «خدایش» را خلق می کند.

 

“مزدک نظافت”

شاعر

شب هایی
که خوابت را نمی بینم
صبح
از دنده ی چپ بلند می شوم
و مدام به این فکر میکنم
که چرا موهایم می ریزند
که چرا روز به روز لاغر تر میشوم
و اینکه چقدر برای تو مهم است
که شوهرت موهای پرپشت داشته باشد
و شکم
درست مثل بازاری ها!

گند بزنند به این زندگی!
حیف
که شاعر از آب در آمدم!

“مزدک نظافت”