انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت اول بازجویی
ساعت یازده صبح در اوایل شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و چهار تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم به صورت خیلی شاهانه کیک و آبمیوه نوش جان می کردم که ناگهان تلفن به صدا در آمد. مادرم به سمت تلفن رفت تا شماره را نگاه کند و گوشی را بردارد. بالای تلفن که رسید گفت: 《شماره نیفتاده.》 گفتم: 《بردار! شاید از دانشگاهی اداره ای جاییه و تلفن قاطی کرده.》 مادرم گوشی تلفن را برداشت. به نظرم آمد که یک مرد پرسید: 《منزل آقای جعفر نظافت؟》 مادرم جواب داد: 《بله بفرمایین.》 گفت: 《با آقا مزدک کار دارم.》 مادرم به من اشاره کرد و گفت: 《بیا مزدک جان با تو کار دارن.》 من هم به خیال اینکه از دانشگاه زنگ زده باشند (اکثرا شهریور ماه برای انتخاب واحد و این داستان ها زنگ می زدند) گوشی را گرفتم و گفتم: 《بله بفرمایین!》 آن مرد با لحن خیلی محترمانه سلام علیک کرد و بعد گفت: 《آقای مزدک نظافت؟ فرزند جعفر؟》 گفتم: 《بله خودم هستم. امرتون!》 گفت: 《چرا گوشی‌تون خاموشه. شماره ۲۷۹۹ واسه شماست دیگه؟!》 گفتم: 《بله، گمش کردم متاسفانه. ببخشید شما؟ 》جواب داد: 《از اطلاعات رودسر تماس می گیرم. لطفا تا یه ربع، بیست دقیقه دیگه اینجا باشین.》 پرسیدم: 《اطلاعات؟! کجا هست؟》می دانستم کجاست ولی فکر کردم شاید سر کاری باشد و خواستم دوباره صدایش را بشنوم بلکه تشخیص بدهم پشت تلفن چه کسی‌ست. چشمم رفت سمت مادرم، بیچاره وقتی این کلمه را از دهانم شنید انگار آب یخ ریخته اند بر سرش. آقای اطلاعاتی با یک پوزخند خاص جواب داد: 《نمی دونین کجاست؟ خیابون شهدا بعد از بانک کشاورزی.》 گفتم: 《بله، چشم تا نیم ساعت دیگه خدمت می رسم.》
 تلفن را گذاشتم. یک خنده ی تلخ روی صورتم بود و تپش قلبم بالا رفته بود. مادرم هی می پرسید: 《چی شده؟ چی گفت؟ کی بود؟》من هم با خنده می گفتم: 《هیچی، چیز خاصی نیست. میرم الان میام.》 دوباره می گفت: 《اطلاعات چرا؟ دیدی مزدک؟ دیدی چیکار کردی با این شعر نوشتنات؟》بیچاره بغض کرده بود و هی این ور و آن ور می رفت. گفتم: 《چیزی نیست مامان الان به مانی پیام میدم خبر داشته باشه فقط، بابا هم اومد خونه بهش بگو. اگه تا چند ساعت دیگه نیومدم به دایی هم خبر بدین.》
پدرم برای سرکشیِ زمین کشاورزی‌مان رفته بود و برادرم، مانی، تهران مشغول کار بود. لباسم را پوشیدم و گوشی ام را خانه گذاشتم و رفتم. خانه ی ما در محله ای به اسم چافجیر واقع شده و با ماشین حدود چهار یا پنج دقیقه تا اطلاعات شهرستان فاصله دارد. سر کوچه ماشین گرفتم و دم در اطلاعات پیاده شدم. شیشه رفلکسِ پنجره ی دربانیِ اطلاعات را زدم و یک سرباز پنجره را کنار زد. گفتم: 《نظافت هستم تماس گرفته بودن که بیام اینجا.》 گفت: 《چند لحظه بمون!》 تلفن را برداشت و زنگ زد و به کسی که آنطرف گوشی بود گفت: 《نظافت اومده.》 بعد تلفن را گذاشت، اسم من را در یک دفتر نوشت و تاریخ و ساعت ورود زد و از من امضا گرفت. گفت: 《گوشی، کیف، وسیله ای، چیزی اگه داری تحویل بده.》 گفتم: 《نه، چیزی ندارم.》 بعد گفت: 《پشت اون در کوچیک سبز  وایسا، الان میام باز می کنم.》

چند قدم آن‌طرف تر رفتم و جلوی در ایستادم. حالا گرمای تابستان و هوای شرجی شمال یک طرف، استرس و ترس و دلهره از یک طرف دیگر باعث شده بود تمام تنم خیس عرق شود. سرباز آمد پشت در و گفت: هُل بده درو! سرباز از آن طرف در را می کشید و من از این طرف هل می دادم. گفت پایینشو لگد بزن باز میشه. لعنتی دقیقا اینجور موقع ها هر چه آشنای دور و نزدیک هم که سالی یکبار نمی بینی سبز می شوند و برایت بوق می زنند. رودسر هم شهر کوچکی‌ست و همه هم را می شناسند. با همین وضعیت چند دقیقه ای با در اطلاعات درگیر بودم و لگد میزدم و برای این و آن دست تکان می دادم. عرق از سر و رویم می رفت و زیر لب به زمین و زمان فحش می دادم.  هر که رد می شد فکر می کرد این پسرک دیوانه شده توی این گرما، به در اطلاعات لگد می زند. از نگاه‌های‌شان مشخص بود که انگار با خودشان می گویند:‌ 《دارد چه غلطی می کند؟!》 خلاصه در حال هل دادن بودم که در وا شد و با کله رفتم در بغل سرباز. گفت: 《این درَم اسیر کرده ما رو، پشت سر من بیا.》 در را بستم. توی دلم‌ گفتم این هم از اداره ی اطلاعات این مملکت. راست گفته اند که هر جا می روی به در بسته می خوری. تازه شانس آوردم این اداره جایی‌ بود که به زور مردم را می بردند داخلش و پذیرایی می کردند! وگرنه درَش حالا حالاها باز نمی شد!
من را برد توی یک اتاق، یک میز بزرگ وسط اتاق بود که یک شیشه سیاه هم عمود شده بود وسط میز. به طوری که وقتی پشت میز می نشستی آن‌طرفش قابل رویت نبود. فقط پایین شیشه یک برش کوچک داشت برای رد و بدل کاغذ و خودکار. سرباز گفت: 《برو اونطرف بشین منتظر بمون تا یکی بیاد.》 من هم رفتم روی صندلی پشت میز نشستم. سرباز کولر را روشن کرد و رفت بیرون و در را بست…

ادامه دارد

مزدک نظافت

یک دیدگاه