تولد روی سنگ قبر

صدای زوزه پیچیده، توی گلدسته هایِ شهر
هنوز نیشِ مناره ها، فرو رفته به پایِ شهر

هوایِ گرگ و میش و سگ خزیده توی این خونه
فقط خوناب می باره رو سقفِ شهر ویرونه

نمیشه دید هیچ چیزُ، نه حتا واسه یک لحظه
نه اصلا بحث کوری نیست، که این تاریکیِ محضه

برای کشتنِ خورشید، همه با ماه! همدستن
از ابرا لاشه می باره، تمومِ کرکسا مستن

تو حلقِ آدما انگار، یه کوه از لخته ی خونه
به جز این جغد خواب آلود کسی آواز نمی خونه

تویِ گلدسته هایِ شهر، صدایِ زوزه پیچیده
نبردِ گرگ و گوسفنداست، همه جا بوی خون میده

دیگه مستیم از این بو، از این خونابِ تویِ باد
همه جادو شدیم انگار، مهم نیس، هرچه باداباد

ما هر شب قبل خوابیدن لبای مرگُ می بوسیم
ما نوزادای معلولیم که توُ قنداق می پوسیم

داره له میشه دنیامون، توُ گورستان تنگِ جبر
که اینجا زندگی یعنی: تولد روی سنگِ قبر

مزدک نظافت

نداشتیم

ما هم شبیه این همه بدبخت های شهر
تا سنگ بود غصه ی بالش نداشتیم
سر را جلوی هیچ خری خم نکرده ایم
یعنی زبان لابه و خواهش نداشتیم
هر دستمال و چفیه بلا استفاده ماند
ما هیچ وقت عقده ی مالش نداشتیم
از روی مهربانی و این ها نبود اگر
کاری به کار آدم جاکش نداشتیم
مانند آفتابی خوابیده پشت ابر
بودیم! اگر چه قدرت تابش نداشتیم
هی زور می زدیم که بوی جهان… نشد!
سیفون خراب بود و هواکش نداشتیم
ای گه به گور ره… برو ول کن عزیز! ما
با هیچ سرخری سر سازش نداشتیم

“مزدک نظافت”

مثل بعضی ها

امام زاده نبودیم مثل بعضی ها
حرام زاده نبودیم مثل تو بشویم
نشد عمل بکنیم این دماغ مضحک را
که شکل شیک و مدرنِ پینوکیو بشویم
نه گوسفند شدیم و نه گرگ و نه چوپان
که روز و شب با سگ های گلّه هو بشویم
نه ما که جنده نبودیم مثل دختر خان
که هی شبانه در آغوش ده ولو بشویم
شریک عقده ی جنسی این و آن باشیم
میان باسن و ران هی عقب جلو بشویم
غزل سرودیم و قطعه قطعه قطعه شدی
زمین نخواست که مقتول شعر نو بشویم!

“مزدک نظافت”

قفس

شاعرک شعر عاشقانه بگو! بی خیالِ من و تو و سختی
گور بابای شهر و آدم هاش، گور بابای فقر و بدبختی
اخم هاتُ بذار واسه بعدا”، یه ترانه بگو دلم وا شه
مرده شورِ تو و رسالت تو، یه چی بنویس مثل جوک باشه
دِ چرا چرت و پرت می بافی؟ واقعا” که… چته؟! مگه مستی؟
این همه چیز خوب توُ دنیاست، چرا چشماتُ رو اونا بستی؟!

_ برو بابا دلت خوشه انگار، درد به زندگیم چسبیده
گاوها توی شهرمون ریدن، کل این شهر بو پِهِن میده
با چه رویی خوشی کنم وقتی، شهرمون تا گلو تویِ چرکه
وقتی مثلِ یه توده یِ بدخیم، داره از بغض خونی می ترکه
وقتی دنیای ما پر از درده، من چطور شعر عاشقانه بگم؟
وقتی مثلِ پرنده توُ قفسیم،از کدوم آسمون ترانه بگم؟
حال من از همیشه بدتره و… خون رویِ کاغذم چکیده عزیز!
چیز خوبی برای گفتن نیست، جون دنیا به لب رسیده عزیز!
“مزدک نظافت”

بند هشتاد و هشت

شهر سلول انفرادی بود، کاری کردن که پیر و خسته بشیم
توی بیدادگاه بی قاضی، حکم این شد که ما نفس نکشیم
توی روزای بهت و سرگیجه، شهرُ انداختن به جون خودش
که شاید دست خونیِ انسان، باز آلوده شه به خون خودش
غل و زنجیر روی پاهامون، دورمون میله های فولادی
سقف زندون همیشه کوتا بود، واسه پرواز سبز آزادی
وقتی گریه بساط دنیا شه، جرم ما خنده و خوشی میشه
هر کی فکرِ فرار توُ سرشه، توی تنهایی خودکُشی میشه!
همه چی بوی درد و غم میده، بوی مخلوطی از خیانت و خون
آدما رُ به تیر بستن توُ، بند «هشتاد و هشت» هر زندون
غرق وارونگیّه این دنیا، همه یِ راه ها یه بیراههَ ن
جُرم ما زندگیِ بی جُرمه، توی شهری که قاتلا شاهن!

“مزدک نظافت”

خسته ام

خسته ام، خسته، مثل «داش آکل»، که کسی دردشُ نمی دونه

که همش مسته از غمِ مرجان، کنج دیوارهای میخونه

 خسته ام مثل «قیصر» قصه، مثل وقتی که چشم اون تر شد

مثل وقتی شنید «فاطی» رو… مثل وقتی که بی برادر شد

 فصل ما فصل سرب و باروته، فصل آوار کینه یِ شتری

رو «فرنگیس» اسید می پاشن، رفقایِ گهِ «رضا موتوری»

 خنجر از قلب ما زده بیرون، هر کجا رو نگا کنی خونه

شهر ما شهر ناجوونمرداست، دوره یِ «دشنه» های ملعونه

 خسته ام مثل کوی دانشگاه، وسطِ گازهای اشک آور

با یه شاخ شکسته از باتوم، تو نبرد «گوزن ها» با خر!

 من یه کُردم که سال ها مُرده، انتقام آخرین پناه منه

حال من مثل حال «بهروزه»، فصل ما مثل «فصل کرگدنه»!

“مزدک نظافت”