بادبادک

یه وقتایی میشه که بی بال و پر

به هر گوشه از آسمون سر کشید

با رسم زمونه موافق نبود

با بادِ مخالف میشه پر کشید!

مثِ بادبادک که پر میکشه

اگرچه اسیرِ طلسمِ گره ست

اگرچه شب و روزِ پروازشم

یه عمره توُ دستای یه  قرقره ست

آره! اما اینا همش بازیه!

که خوش باشه و با همین نرم شه

که دلخوش بشه به همین پر زدن

با پرواز مصنوعی سرگرم شه!

غرور و هیاهوی بادبادکا

می تونه توُ یک لحظه نابود بشه

نخی که کمک کرد بالا برن

یه روزی اونا رو پایین می کشه

به بال خودت تکیه کن تا جهان

به پرهای بازت حسادت کنه

بذار تا زمینم به کوچیک شدن

تو چشمای آبیت عادت کنه!

یادت باشه رو پات وایسی رفیق!

توُ راهت اگه خسته شی باختی!

به این آدمای عزیز دل نبند!

به هر چیزی وابسته شی باختی!

“مزدک نظافت”

بارون

نذا تنهاییمو باور بکنم
بغلم کن دنیام تازه بشه
بذا تا حلقه ی دستای منم
واسه آغوش تو اندازه بشه

آرزوم اینه کنارم باشی
حتا وقتی از خودت دلگیرم
من به چشمای تو وابسته شدم
تو نگاهم نکنی می میرم

چترو بنداز و بیا سمت خودم
داری توُ تنهایی پر پر میشی
بذا بارون بزنه رو موهات
زیر بارون دیدنی تر میشی

وقتی رو به روی من می شینی
رو به هر حادثه ای می خندم
خود به خود هر گره ای وا میشه
وقتی موهای تو رو می بندم

دوس دارم هوای شهر ابری شه
وقتی توی خونه زندونی شدم
من از اون روز که توُ بارون دیدمت
عاشق روزای بارونی شدم

چترو بنداز و بیا سمت خودم
داری توُ تنهایی پر پر میشی
بذا بارون بزنه رو موهات
زیر بارون دیدنی تر میشی

“مزدک نظافت”

آخرین شب

چن ساله تو سرم، تصویر یه زنه
موهاش مشکیه، چشماش روشنه
یادِ نگاه اون مثل یه عنکبوت
رو پود قلب من هی تار می تنه
بی اون میون شهر فریاد می زنم
تابلوی “جیغ” “مونک”، تصویری از منه
سخته که زیر درد هی له بشی ولی
این بغض لعنتی، یکبار نشکنه
این آخرین شبه، این شعر آخره
دستام بی حِسَن، نبضم نمی زنه
مثل یه دیوونم، که داره توُ اتاق
با دستای خودش، گورش رو می کَنه
انگار هوای شهر تاریک تر شده
امشب اگه نیاد، تکلیف روشنه!
“مزدک نظافت”

بذار گریه کنم

توی این شهر تکیه گاهی نیست!
شونه هاتُ بیار گریه کنم
دارم از بغض منفجر می شم
بمب اشکم، بذار گریه کنم

رفقا دشمنای آینده ن
دست و پامو به ریل می بندن
رو به من هی به طعنه می خندن
که به سمتِ قطار گریه کنم

باغ پاییزیِ یه ویرونم
مث بارونِ توُ زمستونم
اون قَدَر ابری ام که می تونم
مث ابرِ بهار گریه کنم

شکل دیوونه ها زیر لب هام
پرِ فحشِ رکیک به دنیام
مث بمبم که هی فقط می خوام
حین این انفجار گریه کنم

شالتُ روی سقف حلقه بزن
مثل یه عنکبوت تار بتن
هی بپیچش به دور گردن من
که میخوام روی دار گریه کنم!

“مزدک نظافت”

نداشتیم

ما هم شبیه این همه بدبخت های شهر
تا سنگ بود غصه ی بالش نداشتیم
سر را جلوی هیچ خری خم نکرده ایم
یعنی زبان لابه و خواهش نداشتیم
هر دستمال و چفیه بلا استفاده ماند
ما هیچ وقت عقده ی مالش نداشتیم
از روی مهربانی و این ها نبود اگر
کاری به کار آدم جاکش نداشتیم
مانند آفتابی خوابیده پشت ابر
بودیم! اگر چه قدرت تابش نداشتیم
هی زور می زدیم که بوی جهان… نشد!
سیفون خراب بود و هواکش نداشتیم
ای گه به گور ره… برو ول کن عزیز! ما
با هیچ سرخری سر سازش نداشتیم

“مزدک نظافت”

بند هشتاد و هشت

شهر سلول انفرادی بود، کاری کردن که پیر و خسته بشیم
توی بیدادگاه بی قاضی، حکم این شد که ما نفس نکشیم
توی روزای بهت و سرگیجه، شهرُ انداختن به جون خودش
که شاید دست خونیِ انسان، باز آلوده شه به خون خودش
غل و زنجیر روی پاهامون، دورمون میله های فولادی
سقف زندون همیشه کوتا بود، واسه پرواز سبز آزادی
وقتی گریه بساط دنیا شه، جرم ما خنده و خوشی میشه
هر کی فکرِ فرار توُ سرشه، توی تنهایی خودکُشی میشه!
همه چی بوی درد و غم میده، بوی مخلوطی از خیانت و خون
آدما رُ به تیر بستن توُ، بند «هشتاد و هشت» هر زندون
غرق وارونگیّه این دنیا، همه یِ راه ها یه بیراههَ ن
جُرم ما زندگیِ بی جُرمه، توی شهری که قاتلا شاهن!

“مزدک نظافت”