باغ وحش

لالم، کَرَم، کورم، نمی دانم، نمی فهمم

مانند حیوانات ده بی درد سر هستم

دمخور شدم با گوسفندانِ دهِ بالا

کارم شده سگ دو زدن با اینکه خر هستم

مور و مگس یک عمر قوتِ غالبم بوده

از نسل گندِ قورباغه های مردابم

با گربه هایِ لات و لوتِ کوچه همدستم

اما شبیهِ موش در سوراخ می خوابم

هی مثل یک کفتار دورِ لاشه می چرخم

تا بر سرِ مردار با جنگل در آویزم

شب از وجودِ لاشه رویِ لاشه می خندم

از صبح تا شب مثل تمساح اشک می ریزم

فرقی ندارد آخرِ قصه چه خواهد شد

لب تر کنید از ابتدایِ قصه می میرم

له می کنم با دوستانم پونه ها را بعد

با مارهایِ آستینم جشن می گیرم

اطراف هر چیزی که می بایست می چرخم

مثلِ مگس هایِ کثیفِ دور شیرینی

یک گربه ام که خواب می بیند که افتاده

در کامیونِ حمل و نقلِ جوجه ماشینی!

دل نازکم اما به آسانی نمی رنجم

مثلِ تمامِ کرگدن ها پوستم سخت است

تویِ قفس بالا و پایین می پرم، شادم

مانند یک میمون که با یک موز خوشبخت است!

“مزدک نظافت”

بادبادک

یه وقتایی میشه که بی بال و پر

به هر گوشه از آسمون سر کشید

با رسم زمونه موافق نبود

با بادِ مخالف میشه پر کشید!

مثِ بادبادک که پر میکشه

اگرچه اسیرِ طلسمِ گره ست

اگرچه شب و روزِ پروازشم

یه عمره توُ دستای یه  قرقره ست

آره! اما اینا همش بازیه!

که خوش باشه و با همین نرم شه

که دلخوش بشه به همین پر زدن

با پرواز مصنوعی سرگرم شه!

غرور و هیاهوی بادبادکا

می تونه توُ یک لحظه نابود بشه

نخی که کمک کرد بالا برن

یه روزی اونا رو پایین می کشه

به بال خودت تکیه کن تا جهان

به پرهای بازت حسادت کنه

بذار تا زمینم به کوچیک شدن

تو چشمای آبیت عادت کنه!

یادت باشه رو پات وایسی رفیق!

توُ راهت اگه خسته شی باختی!

به این آدمای عزیز دل نبند!

به هر چیزی وابسته شی باختی!

“مزدک نظافت”

بودن

همیشه بودن به معنیِ نمردن نیست!

که می شود بود و به زوال عادت کرد!

که می شود وسطِ سنگ ها پرید و بعد

به زخم های عمیقِ دو بال عادت کرد!

میان گوش تمامِ قبیله پنبه گذاشت

به جیغ و همهمه و قیل و قال عادت کرد!

که می شود همه یِ شیرهای ده را کشت

به زوزه های کثیفِ شغال عادت کرد!

به صلح مسخره یِ تا همیشه خون آلود

به ظلم و جبهه و جنگ و جدال عادت کرد!

امید داشت به این بی بخارهای عزیز!

به شهر غمزده یِ خوش خیال عادت کرد!

که می شود وسطِ درد و بغض هم خندید

به لحظه یِ بد تحویل سال عادت کرد!

به این جماعت دلگیر کور دلخوش بود

به مرگ مردگیِ شهر لال عادت کرد!

“مزدک نظافت”

برف

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
بعد از تو تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

رفتی از این خونه، توُ یه شبِ نمدار
رفتی و رویاهام، مونده زیرِ آوار

هر روز از فکرت سردرد می گیرم
هر شب توُ رویاهام، صدبار می میرم

بعد از تو این خونه، مثل یه آواره
بی وقفه رو سقفش، هی برف می باره

دستام بی حس ان، از سردی ممتد
انگار تمومِ شهر با رفتنت یخ زد.

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
رفتی و تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

“مزدک نظافت”

آخرین شب

چن ساله تو سرم، تصویر یه زنه
موهاش مشکیه، چشماش روشنه
یادِ نگاه اون مثل یه عنکبوت
رو پود قلب من هی تار می تنه
بی اون میون شهر فریاد می زنم
تابلوی “جیغ” “مونک”، تصویری از منه
سخته که زیر درد هی له بشی ولی
این بغض لعنتی، یکبار نشکنه
این آخرین شبه، این شعر آخره
دستام بی حِسَن، نبضم نمی زنه
مثل یه دیوونم، که داره توُ اتاق
با دستای خودش، گورش رو می کَنه
انگار هوای شهر تاریک تر شده
امشب اگه نیاد، تکلیف روشنه!
“مزدک نظافت”

مرده ی متحرک

سخته تنهایی بخوای سر بکنی، روزگارت گه در گه باشه
صبح تا شب هی سگ دو بزنی، باز هشتت گروِ نه باشه
از تموم آدما دل بکنی، باز توُ دنیات معلق باشن
جای خوبا و بدا عوض بشه، باطلا توُ جبهه یِ حق باشن
سخته که به خاطرِ بی پولی، همه شب مضحکه یِ عالم شی
واسه یِ یه لقمه نون جون بکنی، جلویِ هر کس و ناکس خم شی
روز و شب میون زنده ها باشی، به تموم زندگی پشت کنی
هر جا دیوار دیدی رو به خودت، دستاتو بی اختیار مشت کنی
سخته نونت بره رو سفره ی خان، تو ولی بهش یه دستم نزنی
توی ده برادراتو بکُشن، ولی تو ببینی و دم نزنی
از خودت از همه بیزار بشی، همه یِ رفاقتا رُ ول کنی
دلتو خوش بکنی به سایه ها، با خودت توُ آینه درد دل کنی
بشی اون درخت پیری که خودش، ساقه شو با یه تبر قط میکنه!
بشی مثلِ یه جسد توُ زنده ها، مث یه مرده که حرکت میکنه!

“مزدک نظافت”

سقف

سخته که هر شب دست خالی خونه برگردی
شرمِ نگات تویِ نگاهِ مادرت باشه
که بچه هات گشنه بخوابن تا صبِ فردا
که شونه هات دریای اشکِ همسرت باشه
با پنبه آروم سر ببُرّن توی آبادی
یه عمر پنبه توی گوشایِ کرت باشه
دست از سر پرواز بر می داری و میری
وقتی قفس اصلا” خودِ بال و پرت باشه
حالا که دوستا دشمنن فرقی نداره! نه!
که دشمنت یا دوستت همسنگرت باشه
قرصای تلخِ زردُ دیگه دور می ریزی
وقتی سیانور دارویِ خواب آورت باشه
مردم! واسه مردن طنابِ دار کافی نیست
باید که سقفی، چیزی هم بالا سرت باشه!

“مزدک نظافت”

اسقاطی

یک تکه آدم-آهن اسقاطی ام هنوز

مثلِ همیشه گیج و خیالاتی ام هنوز

با اینکه شهر غرق در آوار چفیه هاست

یک پیرمرد شیک و کراواتی ام هنوز

هرچند فصل دیکتاتوری های مضحک ست

من آدمِ عجیب و دموکراتی ام هنوز

در عصر اعتدال غزل های آبکی

مثلِ قدیم شاعر افراطی ام هنوز

می خواستند طعمه ی عرفان شوم ولی

من با تمام فلسفه ها قاطی ام هنوز

هی میله میله میله کشیدند دور من

زندانی بدون ملاقاتی ام هنوز

خیاط گیر داده بدوزد لبِ مرا

در انتظار نوبت خیاطی ام هنوز…

“مزدک نظافت”

بی عرضه های تاریخ

هی اشک تمسا(ح) ریختیم و نیشمون وا بود

یه عمر مثلِ گاو و خر خوردیم و حظ کردیم

سلّول هایِ خسته یِ خاکستری رو با

اسپرم هایِ عقده ایِ خود عوض کردیم!

 

مردِ نبردِ روز و شب زیرِ پتو بودیم

سوراخ هایِ سرخ زن روُ نیزه هامون بود

اندام ما یک مشت روده بود و یک آلت

مغزی اگه هم بود تویِ بیضه هامون بود!

 

بی غیرتایِ رونده و وامونده ما بودیم

بی غیرتایِ بی حواسِ توُ سری خورده

با/زنده هایِ چشم گردِ مردمک خونی

با روح هایِ رو سیاهِ واقعن مرده

 

هی آسمون و ریسمون می بافتن از هیچ

دستای پنهونی مردم شد خدایِ ما

مثلِ عروسک های گیجِ خیمه شب بازی

هر کس یه نخ پیچید دورِ دست و پایِ ما

 

با دست ما دنیای ما رو زیر و روُ کردن

با دست ما امّیدُ از دنیای ما بُردن

یه عمر مثلِ گوسفندا زندگی کردیم

گرگا دمار از روزگارِ ما درآوُردن!

 

خوردیم و خوابیدیم توُ سوراخ هر دیوار

ما موش هایِ کون گشادِ خواب آلودیم

باید سرِ دروازه هایِ شهر بنویسن:

بی عرضه هایِ بزدلِ تاریخ ما بودیم!

 

“مزدک نظافت”