خفه خون

من یه عمره که پای اعدامم
رو تنم جای زخم دیروزه
دخترِ اصفهان منم که هنوز
صورتم از اسید می سوزه

توُ تنم حس خستگی دارم
دستاتو سفتِ سفت می‌گیرم
بغلم کن رفیق روز غمم
دارم از بغض و گریه می‌میرم

خسته‌ام مثل جمع کارگرا
توی این معدنای دلمرده
بس که آوار ریخته روی سرم
بس که شلاق رو تنم خورده

توی گوشام میخ کوبیدن
زیر پاهام فرشی از مینه
گاز اشک‌آوره تویِ چشمام
توی حلقم گلوله میشینه

عمریه تاب و ترس تو دِلَمه
ردّ داغیِ سیخ رو جونم
من یه تاریخ اشک و آه و غمم
من یه تاریخِ غرق توُ خونم

آتیشی که ترانه رو سوزوند
همه ی زندگیمو سوزونده
بعد اون دادگاه بی سر و ته
داغ ریحانه رو دلم مونده

من به سهراب و صانع و ستار
من به خونِ ندا بدهکارم
تا خفه‌خون گرفته این شهرو
دست از این ضجه برنمی‌دارم

از خود قم تا کوی دانشگاه
از همین رشت تا امیرآباد
مثل آتیش زیر خاکستر
گُر می گیرم دوباره با یه باد

مطمئن باش آخرش یک روز
سر این زخم کهنه وا میشه
بار اول که بازیِ خون بود!
دومین بار خون به پا میشه!

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

گل سرخ

نشست در وسطِ کوچه های در به درش
نگاه کرد به زخمِ عمیق بال و پرش
و خواست پر بزند سمت آبیِ دنیا
که فکر کرد به رویای سبز توی سرش
و فکر کرد چگونه تقاص پس داده
چگونه این همه مدت در آمده پدرش
پرید تا که نگویند بودنش عبث است!
هجوم سنگ، جوابِ پریدن از قفس است!
میان بود و وجود اختلاف بسیار است!
میان زندگی و مرگ، فرق یک نفس است!
پرنده می شود آن دل که بی مکان باشد
دلی که این همه دنبال آسمان باشد
که باز غصه ی تیر و کمان نخواهد داشت
کسی که جانش هم تیر هم کمان باشد
به جنگ داس و تبر می رود بدونِ شک
اگر که پای گُلِ سرخ در میان باشد
پرید تا رخ زیبای زن شکُفته شود!
پرید تا که خودش مرد داستان باشد!
به نام واژه ی انسان به خاک و خون افتاد
برای اینکه فقط عشق در امان باشد!

مزدک نظافت

به احترام آرش صادقی و ایستادگی اش، که معنای عشق و انسان را دوباره زنده کرد!

برف

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
بعد از تو تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

رفتی از این خونه، توُ یه شبِ نمدار
رفتی و رویاهام، مونده زیرِ آوار

هر روز از فکرت سردرد می گیرم
هر شب توُ رویاهام، صدبار می میرم

بعد از تو این خونه، مثل یه آواره
بی وقفه رو سقفش، هی برف می باره

دستام بی حس ان، از سردی ممتد
انگار تمومِ شهر با رفتنت یخ زد.

ابرِ چشایِ من، یکریز می باره
شب هام طولانی، روزام کوتاهه
رفتی و تقویمم، کلا” دو تا فصله
بعد از زمستونام، پاییز توُ راهه

“مزدک نظافت”

نداشتیم

ما هم شبیه این همه بدبخت های شهر
تا سنگ بود غصه ی بالش نداشتیم
سر را جلوی هیچ خری خم نکرده ایم
یعنی زبان لابه و خواهش نداشتیم
هر دستمال و چفیه بلا استفاده ماند
ما هیچ وقت عقده ی مالش نداشتیم
از روی مهربانی و این ها نبود اگر
کاری به کار آدم جاکش نداشتیم
مانند آفتابی خوابیده پشت ابر
بودیم! اگر چه قدرت تابش نداشتیم
هی زور می زدیم که بوی جهان… نشد!
سیفون خراب بود و هواکش نداشتیم
ای گه به گور ره… برو ول کن عزیز! ما
با هیچ سرخری سر سازش نداشتیم

“مزدک نظافت”

خسته ام

خسته ام، خسته، مثل «داش آکل»، که کسی دردشُ نمی دونه

که همش مسته از غمِ مرجان، کنج دیوارهای میخونه

 خسته ام مثل «قیصر» قصه، مثل وقتی که چشم اون تر شد

مثل وقتی شنید «فاطی» رو… مثل وقتی که بی برادر شد

 فصل ما فصل سرب و باروته، فصل آوار کینه یِ شتری

رو «فرنگیس» اسید می پاشن، رفقایِ گهِ «رضا موتوری»

 خنجر از قلب ما زده بیرون، هر کجا رو نگا کنی خونه

شهر ما شهر ناجوونمرداست، دوره یِ «دشنه» های ملعونه

 خسته ام مثل کوی دانشگاه، وسطِ گازهای اشک آور

با یه شاخ شکسته از باتوم، تو نبرد «گوزن ها» با خر!

 من یه کُردم که سال ها مُرده، انتقام آخرین پناه منه

حال من مثل حال «بهروزه»، فصل ما مثل «فصل کرگدنه»!

“مزدک نظافت”

director

close up :action  زنی در نمای تار

آرام دوربین به عقب هول می خورد:

 تصویر خرد و خسته ی یک زن کنار تو/

Two shot  وهم ناک و سیاهی میان دود

با سایه های تند و زوایای شیب دار

ترسیم شکل ساده ای از اکسپرسیو/

 

یک، دو، سه، بعد: چرخش آرام دوربین

یک استکان پر از ته سیگارهای خیس

وَ چند برگ کاغذ و خودکار و یک کتاب/

تصویر نرم،[ soft focus] ، روی میز و بعد

کم کم صدای بوسه و برخورد و لمس و آه

با قیژ قیژ و خش خش محسوس رادیو/

 

[Dissolve]: بعد هم که flash back به خاطرات

یک full shot  از دو نفر روی نیمکت:

زن از غمِ خیانت خود حرف می زند/

(از لحظه های سخت نبود نگاه مرد)

مرد از کتاب های جدیدی که خوانده بود

از کافکا، فروید، رولان بارت یا فوکو/

 

حالا سکانس بعد: کلیدی میان قفل

یک در به روی زوج جوان بازمی شود

سیگار می کشند و به هم خنده می زنند/

زن، خسته سمت بطری مشروب می رود

همسر میان دود نشسته ست روی مبل

مست از سکوت خانه و لیوان آبجو/

 

[Cut ] –  بازگشت صحنه به آینده ای غریب

چیزی که توی خانه به حالِ وقوع بود

[Insert] : [دوربین به زمین زوم می کند]

(چاقوی غرق خون که فرو رفته بود در…)

وَ دوربین به سمت صدا چرخ میخورد:

یک مرد تند می دود از سمت راهرو…/

 

“مزدک نظافت”

بچه!

 وقتی جهان بویِ گهِ باروت می گیرد

خنجر کشیدن هم موجّه می شود آقا!

هر کس که ما بال و پرش دادیم، شکی نیست

یک روز تا دندان مسلّح می شود آقا!

حالا که روشنفکرها دیوانه و مست اند

کم کم تمامِ شهر ابله می شود آقا!

وقتی سر و پایِ جهان را گرگ ها خوردند

دنیای بزها بی سر و ته می شود آقا!

وقتی صدای گریه را نشنیده می گیریم

لبخندهایِ تلخ، قهقه می شود آقا!

مضحک تر از هر صلح و آتش بس چه چیزی هست؟

که جنگ هم دارد مفرّح می شود آقا!

_ نه! شعرهایت قصه یِ متّه به خشخاش اند

از “بد” نگو که وضع بدتر می شود بچه!

دست از سرِ اینگونه شعر و شاعری بردار

که خاطرِ مردم مکدر می شود بچه!

ما خیری از دنیا ندیدیم و نمی بینیم

این داستان ها آخرش شر می شود بچه!

“مزدک نظافت”

بی عرضه های تاریخ

هی اشک تمسا(ح) ریختیم و نیشمون وا بود

یه عمر مثلِ گاو و خر خوردیم و حظ کردیم

سلّول هایِ خسته یِ خاکستری رو با

اسپرم هایِ عقده ایِ خود عوض کردیم!

 

مردِ نبردِ روز و شب زیرِ پتو بودیم

سوراخ هایِ سرخ زن روُ نیزه هامون بود

اندام ما یک مشت روده بود و یک آلت

مغزی اگه هم بود تویِ بیضه هامون بود!

 

بی غیرتایِ رونده و وامونده ما بودیم

بی غیرتایِ بی حواسِ توُ سری خورده

با/زنده هایِ چشم گردِ مردمک خونی

با روح هایِ رو سیاهِ واقعن مرده

 

هی آسمون و ریسمون می بافتن از هیچ

دستای پنهونی مردم شد خدایِ ما

مثلِ عروسک های گیجِ خیمه شب بازی

هر کس یه نخ پیچید دورِ دست و پایِ ما

 

با دست ما دنیای ما رو زیر و روُ کردن

با دست ما امّیدُ از دنیای ما بُردن

یه عمر مثلِ گوسفندا زندگی کردیم

گرگا دمار از روزگارِ ما درآوُردن!

 

خوردیم و خوابیدیم توُ سوراخ هر دیوار

ما موش هایِ کون گشادِ خواب آلودیم

باید سرِ دروازه هایِ شهر بنویسن:

بی عرضه هایِ بزدلِ تاریخ ما بودیم!

 

“مزدک نظافت”

پل هوایی

گزگزِ باند پاره پوره شده

نورهایِ عجیب و وهم آلود

رقص و مستی میون فاحشه ها

یه اتاق از صدای خنده و دود

 

تلخیِ خاطراتُ با یه قرص

توی لیوان آب حل کردن

بین آغوش این همه آدم

جای خالیشُ هی بغل کردن

 

هی فرار و فرار از همه چیز

گم شدن از نگاه مهمونا

باز سرگیجه پشت سرگیجه

عق زدن رو تنِ خیابونا

 

چرخش کلِّ شهر دور سرت

چندش از سنگفرش سِفتی که…

خوردنِ شونه های سنگینت

به تنِ مردمِ خِرفتی که…

 

گوشِت از چرت و پرت و خنده پُره

فکر و ذکرت شده رهایی و…

می خوری هی تلو تلو رویِ

پله هایِ پلِ هوایی و…

دستاتُ مثل بال وا کردی

توُ سرت رقص و جیغ و فریاده

می پَری از پل و نمی دونی

که پریدن، سقوط آزاده…!

 

“مزدک نظافت”

سرطان

حجمِ اتاقِ پر شده از دود


رقصِ عجیبِ پنجره با باد


تلفیق ریتمِ خس خسِ سرفه


با ته صدایِ خسته یِ فرهاد

 


عکسِ یه دختر روی دیوار و


هی بسته بسته قرص رویِ تخت


کز کرده لایِ نامه هایِ خیس


یه عاشقِ دیوونه یِ سرسخت

 


یه مرد که می خواست با حرفاش


به دختره حالی کنه اما…


می خواست هر چی درد دل داره


رو کاغذا خالی کنه اما…

 


می خواست بنویسه که چن ساله


با لحظه های شوم درگیره


چن ساله با سرگیجه می خوابه


چن ساله که هر روز می میره

 


می خواس(ت) بگه مالِ همن اما


دنیای وارونه نمی زاره


این توده یِ بدخیم لامسب


دست از سرِ اون بر نمی داره

 


چشماشو می دوزه به عکسِ زن


تو دستشم قرصای اعصابه


از خستگی وا میره رویِ میز


رو کاغذایِ خیس می خوابه

 


چن روز بعد از این شبِ دلگیر


وا میشه در سمتِ اتاقی که…


نعشِ یه مرد افتاده رو نامه


رو لکه هایِ خون دماغی که…

 


“مزدک نظافت”