و اینک معجزه

دین دار نیستم، کافر ولی چرا!
لا أعبُدُ صنم، لا أعبُدُ خدا

باید فرار کرد، از صبح تا شفق
مِن شرّ ما خدا، مِن شَرِّ ما خَلَق

حالش خراب بود، هر کس که آفرید
اللّهَ مِن هوا، انسانَ مِن عَلَق

یا ایُها الخَران، لا شئَ غیر تن
لا شئَ غیر تو، لا شئَ غیر من

لا هو به جز تو و لا هو به جز خودم
لا رَیبَ فیهِ کذب، هر تکه از ورق!

یا ایُّها الخران، ایمان دروغ بود
الله ، لا اِله، شیطان دروغ بود

چه نهری از عسل، چه میوه یا که شیر
چه حوریان و چه، غلمان دروغ بود

سوگند به الف، حتا به لام و میم
ما خلقُکُم دروغ، لُقمان دروغ بود!

ای گربه‌های لال! ای قوم گاو و خر!
سوراخ‌های کور! ای موش‌های کر!

یا ایُّها الخران، یا ایُّها الکران
یا… ای… امان… امان! قرآن …. … !

مزدک نظافت

جمع‌بندی الف لام با واژه‌های فارسی آگاهانه‌ست!
#مزدک_نظافت #شعر #معجزه #قرآن
Telegram.me/mazdaknezafat13

شبیه همه

مدام جان میکَند و هنوز هم جان داشت

که خون میان رگانش همیشه جریان داشت

اگرچه ابر نبود و فقط زمین می خورد

میان چشم سیاهش همیشه باران داشت

که دست و پا می زد زیر حجمی از آجر

همیشه فکر جهان بود اگر غم نان داشت

مرید مسلک “دکتر شریعتی” بود و

نگاه مسخره ای به “هبوط” انسان داشت

بلد نبود که بنویسد اسم و رسمش را

فقط به قدر کفایت سواد قرآن داشت

به هر چه خواب و خرافه که در سرش کردند

به هرچه قابل دیدن نبود ایمان داشت

اراده داشت و هر روز بیشتر می شد

ارادتی که به اهلِ ری و جماران داشت

تمام زندگی اش را گذاشت پای دلش

به پای این خر و پاهای مانده توی گلش

قبول کرد که مثلِ الاغ ها باشد

عصای دست تمامِ چلاغ ها باشد

که هی خودش برود، با قبیله برگردد

پس از چرا به سکوت طویله برگردد

که صبح زود رهایش کنند از زندان

و شب به پای خودش پشت میله برگردد

قبول کرد که یک عمر کور و کر بشود

که هر زمان که زمانش رسید خر بشود

قبول کرد که شهرِ ریا درست کند!

که یک جهان بدونِ “چرا” درست کند!

قبول کرد تبردار و بت شکن باشد

برای ذهن علیلش خدا درست کند!

قبول کرد که بالغ شود شبیه همه

بزرگ تر شد عاشق شود شبیه همه

که رو به روی زنش گریه هاش را بکند

که مثل آینه یِ دق شود شبیه همه

که شب مرور کند رنج رنج بردن را

که روز صرف کند باز فعل خوردن را

که روز و شب وسطِ این جهان تکراری

مدام هی بچشد طعم تلخ مردن را!

“مزدک نظافت”

انسان به جای خدا

برای انسان های ضعیف، آنان که نمی توانند بار خدایی را به دوش بکشند، تفکر به درون خویش، به چیزی جز خودفروپاشی ناخودآگاه و ترک و طرد دانش نمی انجامد. و این یعنی شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیتی بس بزرگ: خدا شدن، نه انسان ماندن.

جان ضعیف ایمان به خود را از دست داده است، ایمان به توانایی های خود. زیرا تمام توانایی ها و حتا لحظه ای تفکر در باب توانایی ها و ارزش ها از او سلب شده و حالا او به دنبال یک سازماندهنده و یک کل می گردد. چیزی که بتواند اندکی از خودِ از دست داده اش را درون آن بیابد. و اینگونه «خدایش» را خلق می کند.

 

“مزدک نظافت”

معجزه

و اینک معجزه
برای آنان که باور دارند!

دین دار نیستم
کافر ولی چرا!
لا أعبُدُ صنم
لا أعبُدُ خدا

باید فرار کرد
از صبح تا شفق
مِن شرّ ما خدا
مِن شَرِّ ما خَلَق

حالش خراب بود
هر کس که آفرید
اللّهَ مِن هوا
انسانَ مِن عَلَق

یا ایُها الخَران
لا شئَ غیر تن
لا شئَ غیر تو
لا شئَ غیر من

لا هو به جز تو و
لا هو به جز خودم
لا رَیبَ فیهِ کذب
هر تکه از ورق!

یا ایُّها الخران
ایمان دروغ بود
الله ، لا اله
شیطان دروغ بود

چه نهری از عسل
چه میوه یا که شیر
چه حوریان و چه
غلمان دروغ بود

سوگند به الف
حتا به لام و میم
ما خلقُکُم دروغ
لُقمان دروغ بود!

ای گربه های لال!
ای قوم گاو و خر!
سوراخ های کور!
ای موش های کر!

یا ایُّها الخران
یا ایُّها الکران
یا… ای… امان… امان
قرآن …. … !

مزدک نظافت

ترکیب الف لام با واژه های فارسی کاملا آگاهانه است.

خدا

خدا یه مست دیوونه ست


یه سادیسمیِ علّافه


نشسته گوشه یِ خونه ش


طنابِ دار میبافه

 


همش از جنگ و خون میگه


از آثارِ جنون میگه


فقط توو فکر اینه که


یه شب مغزا رو بشکافه

 


خدا دستاش پر زوره


خدا از رعیتا دوره


مثِ یه اسلحه ست انگار


که تویِ دست اشرافه

 


نه چیزی میگه از منطق


نه فکرش مثل فیلسوفاست


کتاباشم نشون میدن


که یه سوفیست حرّافه

 


خدا یه شاعرِ خسته ست


که مسته توو خیابونا


که هر شب دود میشه با


یه نخ سیگار توو کافه!

 


“مزدک نظافت”