پوچی

برای آدم مرده عذاب بی معنی‌ست!
دلیل داشتنِ اضطراب بی معنی‌ست!

برای او که نگاهش، که خنده‌اش درد است
به حتم، گریه‌ی پشتِ نقاب بی معنی‌ست!

نه غم، نه سَم، نه از این چارپایه می ترسد
قبول کرده که دیگر طناب بی معنی‌ست!

همیشه فرصت این هست انتخاب کند
اگرچه می داند انتخاب بی معنی‌ست!

هدف، غرور، شرف، قصد، آرزو، رویا
برای مردمِ خانه خراب بی معنی‌ست!

گُلی که داخل مرداب بوده می داند
که رشد کردن رویِ سراب بی معنی‌ست!

میان این همه پرسش پیِ جواب نگرد
میان این همه پوچی جواب بی معنی‌ست!

مزدک نظافت

telegram.me/mazdaknezafat13

ماییم

.
ماییم! مردمانِ بگا رفته از کمر
افتاده مثل سرو به صد ضربه ی تبر
لم داده مثل مُرده تهِ گورِ زنده ها
پاشیده روی دفتر و چنگیده روی در
آورده در دمار از این روزگارِ ما
دیوار موش دار و درازیِ گوشِ کر
از غربتی به غربت دیگر مسافریم
مانند کوله پشتیِ یک عمر در سفر
تسبیح توی دست گرفتیم و می زنیم
هرچند، با کمال ارادت به فروهر
یک روز از عوامل جاسوس اجنبی
یک روز هم بسیجی و یک روز فتنه گر
با هم غریبه‌ایم به هر در که می زنیم
ماییم! یک جماعت تنهای در به در
خانه به دوش‌های فراریِ بی قرار
با ترس و لرز رد شده از سیمِ خاردار
جمعِ به تنگ آمده از نابرابری
ساطور خورده‌ایم به رسمِ برادری
سگ‌مست های شرقیِ کاباره‌های غرب
مشغول پایکوبی با رقص بندری
جراح‌های مغز، اساتید فنِ فقه
فیلسوف‌های با تزِ شعبانِ جعفری
یک مشت بی هویت مجهول جان به لب
دلدادگانِ کورش با پرچمِ عرب
با ژست خوب و پیپ و کلاهِ فرانسوی
آخوندهای عاشقِ اقوام پهلوی
دلسوزهای تاج به دستِ بدونِ حس
جمعِ مدافعانِ حَرم در لُس آنجلس
آزاده‌های خارجه گردِ ولویِ مست
اسلامیان چادریِ آبجو به دست
زاییده‌ایم زیر تمامی دردها
درمانده‌ایم مثل خری در نبردها
مردانِ تشنه‌ایم به بویِ زنانِ شهر
زن‌های بی‌شناخت به اندام مردها
رویِ سیاه و شالِ سفید و دو چشمِ سرخ
شب سبز و روز عاشقِ مایل به زردها
سینه زنِ ائمه و زن‌باز در کویت
میکسِ مدرنِ رپ‌کن و مداح اهل بیت
قاضیِ چارپایه‌کشِ پای چوبِ دار
دیوانه‌یِ بسیجیِ آتش به اختیار
ماییم! مایِ دل‌زده از اعتمادها
در فصل سرد و یخ‌زده‌ی انجمادها
مایِ به تنگ آمده از تنگیِ نفس
شکلِ مدرن‌تر شده‌ی کون‌گشادها
باری به هر جهت شده زیرِ فشارِ درد
برگی به هر جهت شده با حزب بادها
خنجر به قلب کوچک سهراب‌مان زدیم
خنجر نشسته بر دل‌مان از شغادها
زخم است جای جایِ تمامِ وجودمان
ترمیم می کنیم به زورِ پمادها!

مزدک نظافت

#مزدک_نظافت #شعر #آتش_به_اختیار #سفید #سیاه #زرد #سبز #مداح_اهل_بیت #بسیجی #مدافعان_حرم #لس_آنجلس #آزاده # #شعبان_بی_مخ #شعبان_جعفری #آخوند #فتنه #جاسوس #رپ_کن #کورش

رهبر

او که فرزانه است، رهبر نیست
رهبر جان ناقص و ناقابلی دارد
و مظلوم نمایی را بلد است

با آیه های یأس همه گریه می کنند

تزریق آیه توی رگِ نونهال ها
تکثیر وحشیانه ی یک نوع آفت است

بی شرف‌ها فکر می کنند چنگال برای فرو کردن در زبان ساخته شده
و قاشق برای در آوردن چشم کارگران از حدقه!
رهبر بودن فرزانگی نمی خواهد
می توانی با دست چپت سکه پخش کنی و دست چپیت آدم بکُشد!
نانجیبی میخواهد و تزویر!

کارگرانِ کور!
آیا گرسنه نمی خوابید؟!

تصویر انتزاعیِ یک مشت چرت و پرت
تکبیر خایه‌مالی مشتی کثافت است

الله، اکبر بود
وقتی که بود
رهبر که هیچ
حتا حالا که هست…!

مزدک نظافت
دکلمه ی این کار را در کانال تلگرام دانلود کنید

telegram.me/mazdaknezafat13

انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت سوم بازجویی
■ یک هفته ای از ماجرای باز شدن پای من به اطلاعات می گذشت، با دوست‌دخترم و یکی از دوستانش برای تماشای مسابقه ی بسکتبال به لاهیجان رفته بودم، شاد و خندان نشسته بودیم و بازی را تماشا می کردیم. موبایلم زنگ خورد. باز همان داستان، تماسِ بدون شماره. انگار دنیا بر سرم آوار شد. قلبم آمد توی دهانم. جواب دادم. دوباره همان آقای اطلاعاتی بود، از من خواست یک ربع تا بیست دقیقه ی دیگر دوباره به آنجا بروم. گفتم: 《من خارج از شهرم، طول می کشه تا برسم》گفت:《اشکال نداره راه بیفتین بیاین، کارتون داریم》گفتم:《بله حتما》و گوشی را قطع کردم.
خیر سرمان تازه می خواستیم بعد از مسابقه با عیال و رفیقش برویم بیرون و چیزی کوفت کنیم. اما انگار نمی گذاشتند آب خوش از گلوی‌مان پایین برود. دقایق آخر بازی بود، خیلی خونسرد نشستم و بازی تمام شد. بلند شدم گفتم: 《بچه ها من رودسر کار دارم باید برم.》به زور و با قهر خلاصه مجبورشان کردم که بی خیال غذا و دور همی بشوند و سریع برگشتیم.
اینبار به هیچ کس نگفتم که دارم می روم آنجا. طی این یک هفته ی گذشته بین من و خانواده ام و توی رابطه ی عاشقانه ام کلی جار و جنجال و بحث پیش آمده بود. قول داده بودم که شعر و شاعری و این سیاست‌بازی ها را کنار بگذارم و دیگر پایم به آن خراب‌شده باز نشود. اما انگار خودشان دست بردار نبودند. رسیدم به میدان سپاه رودسر. (البته خیلی ها می گفتند میدان ساعت، بعد از انقلاب اسمش شد میدان طالقانی، اما خب سپاه همیشه زورش به هرچیزی می چربید) قدم‌زنان تا دم در اطلاعات رفتم و باز همان پروسه ی ساعت ورود و تحویل وسایل را گذراندم. آمدم دم در ایستادم و آماده ی هل دادن و لگد زدن. سرباز رسید پشت در و خیلی راحت، بدون کمترین زحمت در را باز کرد. به نظر می آمد تعمیرش کرده باشند. من را به همان اتاق برد. جای میز و صندلی تغییر کرده بود. مرا نشاند روی صندلی. رفت بیرون و با چشم‌بند برگشت. فاتحه ی خودم را خواندم. می لرزیدم، بدجور می لرزیدم. چشم هایم را بست و گفت: 《اینجا بشین تا یکی بیاد》
دست‌هایم را باز گذاشته بود اما از ترس جرئت نداشتم هیچ حرکتی بکنم. بدنم کرخت شده بود، به زور آب دهانم را قورت می دادم و تند تند نفس می کشیدم. سرباز رفت بیرون و در را بست…
ادامه دارد

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

خفه خون

من یه عمره که پای اعدامم
رو تنم جای زخم دیروزه
دخترِ اصفهان منم که هنوز
صورتم از اسید می سوزه

توُ تنم حس خستگی دارم
دستاتو سفتِ سفت می‌گیرم
بغلم کن رفیق روز غمم
دارم از بغض و گریه می‌میرم

خسته‌ام مثل جمع کارگرا
توی این معدنای دلمرده
بس که آوار ریخته روی سرم
بس که شلاق رو تنم خورده

توی گوشام میخ کوبیدن
زیر پاهام فرشی از مینه
گاز اشک‌آوره تویِ چشمام
توی حلقم گلوله میشینه

عمریه تاب و ترس تو دِلَمه
ردّ داغیِ سیخ رو جونم
من یه تاریخ اشک و آه و غمم
من یه تاریخِ غرق توُ خونم

آتیشی که ترانه رو سوزوند
همه ی زندگیمو سوزونده
بعد اون دادگاه بی سر و ته
داغ ریحانه رو دلم مونده

من به سهراب و صانع و ستار
من به خونِ ندا بدهکارم
تا خفه‌خون گرفته این شهرو
دست از این ضجه برنمی‌دارم

از خود قم تا کوی دانشگاه
از همین رشت تا امیرآباد
مثل آتیش زیر خاکستر
گُر می گیرم دوباره با یه باد

مطمئن باش آخرش یک روز
سر این زخم کهنه وا میشه
بار اول که بازیِ خون بود!
دومین بار خون به پا میشه!

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

دو هیچ

دو هیچ

دهنم بوی شیر می داد و
کله ام بوی قُرمه سبزی داشت
دست گل هی به آب می دادم
مادرم در حیاط گل می کاشت

مادرم یک زنِ دهاتی بود
با همان دست های پیری که
هی نمی مُرد و زندگی می کرد
با حقوقِ بخور نمیری که

پدرم توی آشپزخانه
گرم بافور و سیخ و منقل بود
شیره اش را به وقت می دادی
همه ی مشکلات او حل بود

جان به جانش اگر که می کردی
تف به رویِ جهان نمی انداخت
شب به شب توی شعله ها می سوخت
با همان وضع لعنتی می ساخت

مطمئن بود اگرچه می سوزد
باز از مهره های بازی بود
سرخوش از اینکه یک پسر دارد
از زن و زندگیش راضی بود

من پیِ شعر و شاعری بودم
که از این شهر سرد پر بزنم
که برای خودم کسی بشوم
که گلی بر سرِ پدر بزنم

فکر رویای باغ بودم و تو!
فکر هر گل که داشت می پژمرد
آنقَدَر تلخ بود طعم جهان
حالم از زندگی بهم می خورد

با سر سبز توی هر شب شعر
بغض یک نسل در دهانم بود
کل یک عمر خون دل خوردن
علتِ سرخیِ زبانم بود

آسمان باز شانه خالی کرد!
قرعه ی کار نام من افتاد!
هر کسی توی شهر می دانست
سر خود را به باد خواهم داد

کنج تصویرهای شعرِ من
طرحی از چهره های بی لب بود
مردُم از روز خوب می گفتند
درد اصلیِ شعر من شب بود

بحث من بحثِ درد و فلسفه بود
بحث رویِ جهان پیچاپیچ
بحث این “بار هستیِ” سبک و
بحث افتادنم “میان دو هیچ”

گوشه ی خانه “سارتْر” می خواندم
با “تهوّع” به هر چه که بوده
فکر اینکه چرا؟ چه خواهد کرد؟!
با من این “دست های آلوده”

به تمام جهان نشان دادم
غل و زنجیر های پاشان را
توی هر شعر دم به دم کشتم
عاقلانه ترین خداشان را!

گفته بودم که روی هر آتش
قدر دریاچه آب خواهم ریخت
که برایِ حرام تر شدنم
توی شعرم شراب خواهم ریخت

مست کردم میانِ هر کوچه
هی خدا! بغض در گلوش آمد
عُق زدم وقتِ گفتنِ نامش
خون اهلِ محل به جوش آمد

پشت من گله ای از آدم بود
محض یک مشت جمله و کلمه
توی دستِ یکی تبر بود و
توی دستِ یکی چماق و قمه

خون و خونگریه ماند و گرد و غبار
روی دیوارهای سنگیِ ما
مثل آوار بعد زلزله شد
خانه ی کوچکِ کلنگیِ ما

مادرم در حیاط زیر لگد
آرزوهاش را به گورش بُرد
پدرم توی آشپزخانه
زیر آوار سنگ باران مُرد

من که دیدم به “هیچ” نزدیکم
آمدم تا به “هیچ” برگردم
دست گل را به آب دادم و بعد
گوشه ی خانه خودکشی کردم.

مزدک نظافت

فرشته

دور منقل نشسته بودند و از کبابِ برشته می گفتند

از صفاتِ زنِ دهاتی و از وجناتِ “فرشته” می گفتند

(- نه! نه، پیدا نمی شود آقا! دختری توی شهر از او بهتر

سر به راه است و با وقار و نجیب، چشم بد کور و گوش شیطان کر!

هیچ مردی ندیده مویش را تا به حال از کنار روسری اش

دل نداده ست و دل نبرده هنوز از کسی با تمام دلبری اش)

صبح فردا “فرشته” راهی شد، رفت دنبال درس و دانشگاه

رفت داغِ دلِ پدر بشود! رفت اندام داغ خود را… آه!

چیزی از این جهان نمی دانست دخترِ بی پناه شهرستان

با دو تا چشم و گوش بسته ی خود، فرق لیمو و پسته و پستان!

دخترک رفت سمت تهران تا تن دهد به جهان تازه ی لخت

مادرش اشک هاش را می ریخت، حین اشک آش پشت پا می پخت

توی هر کافه دود کرد آرام، ذره ذره جوانیِ خود را

پر شد از حس و حال و خالی کرد “عقده هایِ روانیِ” خود را

شب به شب حجم خانه ای خالی، پر شد از عقده های غارت او

پرده ی خانه ها تکان خورد و پاره شد پرده ی بکارت او

شب در آغوش مردها خوابید، حس خوبی به این تنوع داشت

صبح فردا بلند شد اما باز هم حالتِ تهوع داشت

تلفن زنگ خورد و از گوشی گریه یِ بی قراری اش آمد!

دخترک رفت سمت تهران و خبرِ بارداری اش آمد!

“مزدک نظافت”