خانه تا قبرستان

درد دارد تمام عمرت را، توی یک جنگ بی هدف باشی

پشت تو دوست باشد و خنجر، با زنازاده ها طرف باشی

درد دارد که پشت پا بزنی، به جهانِ خودت، به باورهات

 بروی زیر بار حرفِ زور، و بخواهند بی شرف باشی

زنت از زندگیش خسته شود، بی خداحافظی شبی بروی

مادرت را به گریه واداری، مثل فرزند ناخلف باشی

حلقه ات را کنار بگذاری، حلقه یِ دیگری درست کنی!

وسطِ حجم آب و صابون ها، همه یِ عمر توی کف باشی!

حالت از زندگی به هم بخورد، قدر یک قرن مثل یک مرده

خانه را تا حیاط قبرستان، پشت یک شهر توی صف باشی!

“مزدک نظافت”

شکنجه

چشم را وا کنی شکنجه شوی، هی به زور آب حوض را بخوری

مثل میمونِ در قفس باشی، با دو تا مشت موز را بخوری

نتوانی بایستی بر جات، نتوانی کمی بلند شوی

بازجو روز و شب بشاشد روت، خیس باشی و شاش بند شوی

توی دخمه بخوابی و هی جیغ روی لب های ساکتت باشد

روی گُه های خود برینی باز، تخت خوابت توالتت باشد

پدرت به پزشک قانونی اسم و رسمِ تو را نشان بدهد

روزها از تو بی خبر باشند، مادرت توی خانه جان بدهد

دور از رقص و خنده و آواز بروی پای دار و برگردی

رفقا جای خالی ات را… باز بروی پای دار و برگردی

تخمه را بشکنند دور همی، توی میدان درد یکه شوی

مرگ دنیا به تخمشان باشد، توی سلول تکه تکه شوی

روز و شب هی تمام دردت را توی بغض گلوت حل بکنی

که بچسبی به سینه یِ دیوار، که خودت را خودت بغل بکنی

ثانیه ثانیه شکنجه شوی، مرگ  در هر دقیقه ات باشد

روی یک صندلی بخشکی و اسلحه بر شقیقه ات باشد

تلفن زنگ میخورد یک روز… و هنوز اشک مادرت خونیست

یک صدای گرفته خواهد گفت: پسرت در پزشک قانونیست!

“مزدک نظافت”

بودن

همیشه بودن به معنیِ نمردن نیست!

که می شود بود و به زوال عادت کرد!

که می شود وسطِ سنگ ها پرید و بعد

به زخم های عمیقِ دو بال عادت کرد!

میان گوش تمامِ قبیله پنبه گذاشت

به جیغ و همهمه و قیل و قال عادت کرد!

که می شود همه یِ شیرهای ده را کشت

به زوزه های کثیفِ شغال عادت کرد!

به صلح مسخره یِ تا همیشه خون آلود

به ظلم و جبهه و جنگ و جدال عادت کرد!

امید داشت به این بی بخارهای عزیز!

به شهر غمزده یِ خوش خیال عادت کرد!

که می شود وسطِ درد و بغض هم خندید

به لحظه یِ بد تحویل سال عادت کرد!

به این جماعت دلگیر کور دلخوش بود

به مرگ مردگیِ شهر لال عادت کرد!

“مزدک نظافت”

مرده ی متحرک

سخته تنهایی بخوای سر بکنی، روزگارت گه در گه باشه
صبح تا شب هی سگ دو بزنی، باز هشتت گروِ نه باشه
از تموم آدما دل بکنی، باز توُ دنیات معلق باشن
جای خوبا و بدا عوض بشه، باطلا توُ جبهه یِ حق باشن
سخته که به خاطرِ بی پولی، همه شب مضحکه یِ عالم شی
واسه یِ یه لقمه نون جون بکنی، جلویِ هر کس و ناکس خم شی
روز و شب میون زنده ها باشی، به تموم زندگی پشت کنی
هر جا دیوار دیدی رو به خودت، دستاتو بی اختیار مشت کنی
سخته نونت بره رو سفره ی خان، تو ولی بهش یه دستم نزنی
توی ده برادراتو بکُشن، ولی تو ببینی و دم نزنی
از خودت از همه بیزار بشی، همه یِ رفاقتا رُ ول کنی
دلتو خوش بکنی به سایه ها، با خودت توُ آینه درد دل کنی
بشی اون درخت پیری که خودش، ساقه شو با یه تبر قط میکنه!
بشی مثلِ یه جسد توُ زنده ها، مث یه مرده که حرکت میکنه!

“مزدک نظافت”

نداشتیم

ما هم شبیه این همه بدبخت های شهر
تا سنگ بود غصه ی بالش نداشتیم
سر را جلوی هیچ خری خم نکرده ایم
یعنی زبان لابه و خواهش نداشتیم
هر دستمال و چفیه بلا استفاده ماند
ما هیچ وقت عقده ی مالش نداشتیم
از روی مهربانی و این ها نبود اگر
کاری به کار آدم جاکش نداشتیم
مانند آفتابی خوابیده پشت ابر
بودیم! اگر چه قدرت تابش نداشتیم
هی زور می زدیم که بوی جهان… نشد!
سیفون خراب بود و هواکش نداشتیم
ای گه به گور ره… برو ول کن عزیز! ما
با هیچ سرخری سر سازش نداشتیم

“مزدک نظافت”

مثل بعضی ها

امام زاده نبودیم مثل بعضی ها
حرام زاده نبودیم مثل تو بشویم
نشد عمل بکنیم این دماغ مضحک را
که شکل شیک و مدرنِ پینوکیو بشویم
نه گوسفند شدیم و نه گرگ و نه چوپان
که روز و شب با سگ های گلّه هو بشویم
نه ما که جنده نبودیم مثل دختر خان
که هی شبانه در آغوش ده ولو بشویم
شریک عقده ی جنسی این و آن باشیم
میان باسن و ران هی عقب جلو بشویم
غزل سرودیم و قطعه قطعه قطعه شدی
زمین نخواست که مقتول شعر نو بشویم!

“مزدک نظافت”

شاعر

شب هایی
که خوابت را نمی بینم
صبح
از دنده ی چپ بلند می شوم
و مدام به این فکر میکنم
که چرا موهایم می ریزند
که چرا روز به روز لاغر تر میشوم
و اینکه چقدر برای تو مهم است
که شوهرت موهای پرپشت داشته باشد
و شکم
درست مثل بازاری ها!

گند بزنند به این زندگی!
حیف
که شاعر از آب در آمدم!

“مزدک نظافت”

دوزخ

در روزهای نکبت و تلخی که ما داریم
با پلک های غرق خون خندیدن آسان نیست
وقتی صدایِ جیغ تویِ گوش هایت هست
با قرص هایِ خواب هم خوابیدن آسان نیست
من هم غریبم، گریه دارد چشم هام اما
بر شانه هایِ هر کسی باریدن آسان نیست
می شد میانِ خارها هم گل کنیم، آری
افسوس! زیرِ سنگ ها روییدن آسان نیست
وقتی فلج باشی و دست و پات در زنجیر
با سازهای این جهان رقصیدن آسان نیست
جنگل هوایِ شعر من را خوب می فهمد
که دست خالی با تبر جنگیدن آسان نیست
..
سرسام می بارد به پشتِ بام ها هر شب
در شهر چیزی جز صدایِ تیرباران نیست
این کوه هایِ دور سرخآبی که می بینید
چیزی جز آوارِ جسد ها در خیابان نیست
یک «دوزخ امّا سرد» پیچیده به جانِ شهر
دیگر «امید»ی به غروبِ این «زمستان» نیست!
“مزدک نظافت”

مثل ما

بله، همیشه کسی هست مثل من بدبخت
که تار و پود دلش با غمی گره بشود
که مثل «سوسک» بچسبد به تخت خواب خودش
که «کافکا» باشد، زیر «مسخ» له بشود

بله، همیشه کسی هست مثل تو عاشق
که مست مزه و معنای تازه یِ بدن است
که خسته است از آغوش مرد تکراریش
که دوست دختر دیوانه ای شبیه من است

همیشه یک زن هرزه کنار شوهر توست
که مثل ماری خوابیده روی بازوهاش
و مرد خسته ی تو از کنار تو رفته
که شب کشیده شود دست او سرِ موهاش

بله، همیشه کسی هست مثل ما تنها
که هیچ یار و رفیقی به فکر دردش نیست
که پای رفتن او مانده در گل و انگار
که هیچ دستی هم توی دست سردش نیست.

“مزدک نظافت”