روز، سگ دو برای چندرغاز

شب کلافه به خانه برگشتن

روز را مثل مرد جان کندن

در لباسی زنانه برگشتن

با سگانِ محله خوابیدن

مادرِ توله گرگ ها بودن

روز، با بچه ها که نق نزنند

شب کنارِ بزرگ ها بودن

گم شدن در میان چادرها

زن مردان زیر خیمه شدن

روز و شب مثل مرغ پرکنده

زیر ساتور قیمه قیمه شدن

پختن شام و خوردن حرف و

سفره ی بعد صرف را شستن

گریه بر سینک ظرفشویی و

با همان اشک ظرف را شستن

خسته از حس سرد بی حس ها

خسته از طعم تلخ این همه که…

خواب رفتن کنار شوهر خود

سرد مثلِ دو تا مجسمه که…

پا شدن از صدای نوزاد و

کهنه یِ بچه را عوض کردن

صبح ها جای بوسه چک خوردن

کوچه ها را پیاده گز کردن

به تنِ سرد شهر تن دادن

زیر باران و باد و برف و تگرگ

باز سگ دو برای چندرغاز

باز هم هی ادامه دادن مرگ

با دهان بند و روسری بودن

با دهان بند توسری خوردن

با دهان بند و بند زاده شدن

با دهان بند و بند هم مردن!

“مزدک نظافت”

سقف

سخته که هر شب دست خالی خونه برگردی
شرمِ نگات تویِ نگاهِ مادرت باشه
که بچه هات گشنه بخوابن تا صبِ فردا
که شونه هات دریای اشکِ همسرت باشه
با پنبه آروم سر ببُرّن توی آبادی
یه عمر پنبه توی گوشایِ کرت باشه
دست از سر پرواز بر می داری و میری
وقتی قفس اصلا” خودِ بال و پرت باشه
حالا که دوستا دشمنن فرقی نداره! نه!
که دشمنت یا دوستت همسنگرت باشه
قرصای تلخِ زردُ دیگه دور می ریزی
وقتی سیانور دارویِ خواب آورت باشه
مردم! واسه مردن طنابِ دار کافی نیست
باید که سقفی، چیزی هم بالا سرت باشه!

“مزدک نظافت”

شهر یخ زده

لعنت به هر چه بود و نبودِ جهان تان
لعنت به سقف پست و کجِ آسمان تان
از اوج ها نگو که من از قعرها پُرم
از بس سقوط کرده ام از نردبان تان
خیس و مچاله روی پتو اشک ریختم
مثلِ پلنگ مرده ی مازندران تان!
مثلِ کسی که می پرد از توی خواب ها
مثلِ کسی که اشک شده زیر آب ها
مثلِ کسی که در دل تارعنکبوت هاست
مثل کسی که جنس صداش از سکوت هاست

مثلِ تمام اهل محل کور و کر شدیم
کنجِ قفس نشسته و بی بال و پر شدیم
نه گرگ حمله کرد و نه چوپان دروغ گفت
مایِ الاغ دمخور بزهای گر شدیم
این خانه تازه در غم مادر نشسته بود
از مرگ ناگهان پدر باخبر شدیم!
تا آمدند، وارث دنیای ما شدند
ما توی خانه یِ خودمان در به در شدیم

گفتند هر چه مرده و زنده میان ماست
باید به شهر یخ زده ایمان بیاورد
گفتند هر کسی که در این شهر رعیت است
باید برای سفره ی خان نان بیاورد
مسخِ دهی شدیم که صبحش غروب بود!
روزِ بدون حادثه اش روز خوب بود!
شهری که کور بود و یا چشم بند داشت!
شهری که توی گوش خودش پنبه می گذاشت!
شهری که… بگذریم که چیزی نمانده است
یعنی که هیچ راه گریزی نمانده است
آغوش سرد هر کس و ناکس پناه ماست
وقتی که توی شهر عزیزی نمانده است
مجبور می شوی در گریه خوشی کنی!
با خنده ای به روی لبت خودکشی کنی!

“مزدک نظافت”

جهان چرکی

توی یک خانه ی غمگین وسطِ شهری سرد

چار دیوار که از شهر جدایت می کرد

فیش پرداختی گاز درونِ جیبت

قبض اخطاریه ی برق میانِ مشتت

مادری خسته تر از خانه ی خود داری و

پدری پیر که در روز تولد کشتت!

همسرت با مردی رفته و مانده ست هنوز

حلقه یِ نامزدیِ تو در انگشتت

له شدی مثل کسی که رفته زیر پرس

خنجر آدم ها کوه شده بر پشتت!

می روی شیر بخاری ها را باز کنی

خانه ات را مثلِ مخزنی از گاز کنی

خسته ای، با گذرِ ثانیه ها درگیری

داری از فاجعه یِ بدبختی می میری

مثل یک زنده که با مرگ در آمیخته است

توی لیوان خودش الکل و سم ریخته است

دنده ات خُرد شده، زیر فشارِ هستی

می شود گریه کنی باز میانِ مستی

جسدت پهن شده بر کف خونی اتاق

دست و پایت می لرزد وسطِ استفراغ

عقربه کُند شد آرام بغلتی در خون

بوی گاز از همه یِ پنجره ها زد بیرون

پدرِ تو جلویِ تلویزیون خوابیده

مادر از ترس تو به ویلچرش چسبیده

زل زدی بر در و دیوار جهانِ چرکیت

چاره ی کار همین است: که با یک کبریت…

 

“مزدک نظافت”

خسته ام

خسته ام، خسته، مثل «داش آکل»، که کسی دردشُ نمی دونه

که همش مسته از غمِ مرجان، کنج دیوارهای میخونه

 خسته ام مثل «قیصر» قصه، مثل وقتی که چشم اون تر شد

مثل وقتی شنید «فاطی» رو… مثل وقتی که بی برادر شد

 فصل ما فصل سرب و باروته، فصل آوار کینه یِ شتری

رو «فرنگیس» اسید می پاشن، رفقایِ گهِ «رضا موتوری»

 خنجر از قلب ما زده بیرون، هر کجا رو نگا کنی خونه

شهر ما شهر ناجوونمرداست، دوره یِ «دشنه» های ملعونه

 خسته ام مثل کوی دانشگاه، وسطِ گازهای اشک آور

با یه شاخ شکسته از باتوم، تو نبرد «گوزن ها» با خر!

 من یه کُردم که سال ها مُرده، انتقام آخرین پناه منه

حال من مثل حال «بهروزه»، فصل ما مثل «فصل کرگدنه»!

“مزدک نظافت”

بخند!

با خیال تخت هی به چیست ها بخند

تا تو هستی و جهان به نیست ها بخند

رد شو از خطوط قرمزی که ساختند

بیخودی به (تابلوی ایست) ها بخند

خط بکش به روی نام های رج شده

بعد پیش چشم شان به لیست ها بخند

کرم خاکی اند و زیر آب می روند

به خیال خام این دو زیست ها بخند

هر چه خواستی بگو، غزل، سپید یا…

بعد از آن

           به ریشِ

                     فرمالیست ها بخند!

_ نه عزیز من جهان جهان خوک هاست

خنده هم که مختص دهان خوک هاست

هر کجا رویم رنگ آسمان یکی ست

توی شهر غم بهار با خزان یکی ست

گه به گور باختین و بارت یا سوسور

در جهان گنگ لال ها زبان یکی ست

گریه کن برای نحسیِ قبیله ات

گریه کن برای جسم پشت میله ات

گریه کن که بچه ها بزرگ تر شدند

توله گرگ های شهر گرگ تر شدند

گریه کن به حال زار گوسفندها

گریه کن برای شهر توی بندها

گریه کن که داستان کوه و کاه نیست

گریه کن که حال گله رو به راه نیست!

“مزدک نظافت”

سرطان

حجمِ اتاقِ پر شده از دود


رقصِ عجیبِ پنجره با باد


تلفیق ریتمِ خس خسِ سرفه


با ته صدایِ خسته یِ فرهاد

 


عکسِ یه دختر روی دیوار و


هی بسته بسته قرص رویِ تخت


کز کرده لایِ نامه هایِ خیس


یه عاشقِ دیوونه یِ سرسخت

 


یه مرد که می خواست با حرفاش


به دختره حالی کنه اما…


می خواست هر چی درد دل داره


رو کاغذا خالی کنه اما…

 


می خواست بنویسه که چن ساله


با لحظه های شوم درگیره


چن ساله با سرگیجه می خوابه


چن ساله که هر روز می میره

 


می خواس(ت) بگه مالِ همن اما


دنیای وارونه نمی زاره


این توده یِ بدخیم لامسب


دست از سرِ اون بر نمی داره

 


چشماشو می دوزه به عکسِ زن


تو دستشم قرصای اعصابه


از خستگی وا میره رویِ میز


رو کاغذایِ خیس می خوابه

 


چن روز بعد از این شبِ دلگیر


وا میشه در سمتِ اتاقی که…


نعشِ یه مرد افتاده رو نامه


رو لکه هایِ خون دماغی که…

 


“مزدک نظافت”