پوچی

برای آدم مرده عذاب بی معنی‌ست!
دلیل داشتنِ اضطراب بی معنی‌ست!

برای او که نگاهش، که خنده‌اش درد است
به حتم، گریه‌ی پشتِ نقاب بی معنی‌ست!

نه غم، نه سَم، نه از این چارپایه می ترسد
قبول کرده که دیگر طناب بی معنی‌ست!

همیشه فرصت این هست انتخاب کند
اگرچه می داند انتخاب بی معنی‌ست!

هدف، غرور، شرف، قصد، آرزو، رویا
برای مردمِ خانه خراب بی معنی‌ست!

گُلی که داخل مرداب بوده می داند
که رشد کردن رویِ سراب بی معنی‌ست!

میان این همه پرسش پیِ جواب نگرد
میان این همه پوچی جواب بی معنی‌ست!

مزدک نظافت

telegram.me/mazdaknezafat13

دشت کربُبَلا

دشت کربُبلا

بوی جوراب و بوی زیر بغل!
سرفه ی مسجد از گرفتن آسم!
دست مردان به کار سینه زنی!
فکرشان گرم لحظه ی ارگاسم!
فرق دارند سینه و سینه!

خیس و سرریز از گلاب و عرق!
آب هایی به در گرفتن سیل!
کشش و میل عقده ی جنسی
وسط خواندنِ دعای کمیل
آه از این جناس های عجیب!

چشم گرداند سمت مداحان
خرمگس توی مجلس جن ها!
بعدِ آن زیرکانه بیرون زد
خرمگس از میان مومن ها!
شهر و شب را گرفت زیر نظر!

چشمکِ دختران شام غریب!
بوسه ی داغ دور میدان ها!
رو نماییِ آخرین مدل از
کارناوالِ ناف و پستان ها
لعنتی مثل دشت کربُبلاست!

سلفیِ دخترانِ نابالغ!
میکسی از اینستاگرام و حرم!
لات های عرق خورِ مومن!
مغزهای تهی زیر علم!
به همین افتخار می کردند!

در خیابان میان آدم ها
چشم هایش به سمت ماه افتاد
توی مشتش گرفت کاندوم را
بعد هم تند و تند راه افتاد
تا به موقع به خانه اش برسد

چنگ بر روی سینه ی زن زد
مثل تصویری از حرم در مه
لحظه ی معنویِ سکسی هارد
حین چرخیدن علم در مه
پرده ها را کنار هم زده بود!

خرمگس بود و یک زنِ تنها
در برهنه ترین شبِ دنیا
تخت سرسخت خانه ی خالی
سکس شب های قبل عاشورا
بعد هم بوسه و خداحافظ!

مزدک نظافت

زنده به گور

به شاعری با دست بسته مفتخر بودم
از خانه تا زندان همیشه در سفر بودم
شاعر شدم تا مایه یِ فخرِ پدر باشم
شاعر شدم اما همیشه دردسر بودم
می خواست پایم را به راهِ خیر بگذارم
من عاشقِ دیوانگی و شور و شر بودم
از روز اول توی گوشم ورد و قرآن خواند
اما منِ شیطان زده انگار کر بودم
او فکر می کرد از نهالش سرو می سازد
با اینکه من در فکر تولیدِ تبر بودم
در ضبط مان هر شب صدایِ مرد می پیچید
من عاشق و دیوانه یِ مویِ “قمر” بودم
می خواستم پرواز را… اما نمی شد! نه!
باور نمی کردند، من بی بال و پر بودم
هی شعر گفتم باز صبرم را سر آوردند
از ناکجایِ زندگی ام سر بر آوردند
تا آمدم عاشق شوم از عشق بنویسم
چشم برادرهام را از ته در آوردند!
بردند فوجی از کبوترهای صلحم را
یک استخوان خونی و مشتی پر آوردند!

سر را تکان دادند که: آری! بله! حتما!
اما درون گوش من نجوای هرگز بود
هر وقت گفتم که جهان را سبز می خواهم
تنها چراغِ پیش رویم رنگ قرمز بود
خورشید را از آسمانِ شهر کم کردند
قرآن خونی روی هر نیزه علم کردند
با دست بسته آفتابی تازه آوردم
در روشنایی دست هایم را قلم کردند!
با اینکه به هر چیز و هر ناچیز تن دادیم
دلخوش به این بودیم که از پا نیفتادیم
کشتند و بردند و… صدامان در نیامد، باز
فریاد می کردیم در زنجیر آزادیم
کنجِ قفس هی سیخ تویِ بالمان کردند
با دلقکانِ مسخره خوشحال مان کردند!
تنها درونِ قلب مان یک مشت حسرت ماند
با آرزوها زنده زنده چالمان کردند!

“مزدک نظافت”

دکلمه ی این شعر را می توانید از کانال تلگرام بنده دانلود کنید
http://telegram.me/mazdaknezafat13

عقده ای

از روح های مرده ی این شهر خسته ام
یک تپّه جسم زنده بریزید روی من
من عقده ای ترین کمرِ این قبیله ام
هی کوه کوه جنده بریزید روی من

من را میان فاحشه خانه رها کنید
تا تکه تکه تکه لبانم ترک شود
هی کوه کوه جنده بریزید تا دلم
اندازه یِ تمام گذشته خنک شود

من مثل مردهای دروغین نبوده ام
با چشم های صادق و بی شیله پیله ام
من حس خوب زن را پنهان نمی کنم
من کاشفِ تمام زنان قبیله ام

من از تولدم به زنان فکر کرده ام
من شعر عاشقانه ی دیرینه یِ زنم
من را میان فاحشه خانه رها کنید
من عاشقِ دهان و لب و سینه ی زنم

آه ای زنِ خیالی زیبا که دست هام
دارد به جسم داغ تو پیچیده می شود
این قلب لعنتی هوس بوسه می کند
هر جا لبان غنچه ی تو دیده می شود

اصلا چه فرق میکند از عشق یا که سکس؟!
اصلا که گفته باید از این مرز رد نشد؟!
اصلا چه هست شرح “فراسوی خیر و شر”؟!
اصلا کدام خوب در این شعر بد نشد؟!
.
من نه به خیر و شر، و نه شیطان و نه خدا
به هیچ چیز غیر زمین دل نبسته ام
یک تپه جسم زنده بریزید روی من
از روح های مرده ی این شهر خسته ام

مزدک نظافت

این کتاب ها را حتما بخوانید! #مائده_های_زمینی #فراسوی_خیر_و_شر
این فیلم را حتما ببینید! #بوی_خوش_زن

عقیم

سال ها می شود که کور و کرم
سال ها می شود که در به درم
توُ سری می خورم ولی لالم
من حقوق نمانده ی بشرم

بوی سطل زباله ای گندم
تن به گاری کهنه می بندم
کودکِ کارم و نمی خندم
شب به شب تیر می کشد کمرم

من دلی غرق جنگ و آشوبم
مرده ام! نه! که ظاهراً خوبم
صحت و سُقم صبر ایوبم
مثل دندانِ بر سر جگرم

گاه درگیر سم و آفت هام
گاه درگیر این کثافت هام
یا که با موریانه می جنگم
یا که زخمیِ ضربه ی تبرم

چه زیاد است مرگ باور من
تیرهایی که رفته در پر من
سال ها می شود که بر سر من
می زنند و نمی زند به سرم

من همین شعرهای بیتابم
کاغذِ خطخطیِ اعصابم
در اتاقی مدرن می خوابم
گرچه از عصر مرده ی حجرم

آتش افتاده بر دل و جانم
بغضی از گردباد و طوفانم
گرگ و میشِ هوای آبانم
عقربی در حوالی قمرم

من عقیمم که مانده گردن من
لکه ی ننگ روی دامن من
هرچه ور می روند با تن من
باز بالا نمی زند حشرم

من نه چشمی به بارتان دارم
و نه کاری به کارتان دارم
یک سگم که به استخوان راضیست
گوسفندم که آمدم بچرم

مزدک نظافت

شب شعر

استرس هایِ قبلِ خواندنِ شعر
تیک هایِ کشنده یِ عصبی
شاعرانِ عقیمِ بی خایه
انجمن هایِ مضحکِ ادبی

شاعرانِ حرام زاده یِ لال
کور و کرهایِ گُنگِ مادرزاد
مُنگولیسمانِ گیجِ حاصله از
ازدواجِ محارمِ نسَبی

بعد از آن سرفه هایِ سیگار و
خوردنِ بغضِ توی اشعار و
در جلو پوزخندِ حضّار و
نیشخندِ مزاحمِ عقبی

خنده بر واژه های ممنوعه
مسخره بازیِ وطن خواهان
وسطِ شعر پارسیِ ما!
عشوه و رقص جنده یِ عربی

گنده گوزیِ جوجه ماشینی
توی اشعار چرت آیینی
مثل بازیِ گربه با دم شیر
حضرتِ فیل و موش یک وجبی!

خرد و خسته به خانه برگشتن
گم شدن در ترانه یِ فرهاد
فکر کردن به سقفی از آهن
زیرِ آوارِ خانه یِ حلبی

مزدک نظافت

راه نجاتی نیست

خوردند لب را با همان لب های رنگی شان!
بر باد هی دادند زن را با زرنگی شان!
هی شیشه و آیینه ها را خرد می کردند
هر شب میانِ کوچه ها با قلب سنگی شان
با ماه خوابیدند و رو شد عشق شان وقتی
بیرون که زد از زیپ شلوارِ پلنگی شان!
غیر از دروغ و سفسطه بافی نبود انگار
هر داستان از خودکشی های نهنگی شان!
غارتگرِ دار و ندارِ خاک ایرانند
دیگر به ما ثابت شده تیمور لنگی شان
زالو صفت ها می خورند و شاد می رقصند
از خون سرخِ ماست این مست و ملنگی شان
شب بود و در تاریکی اش بر شهر شوریدند
از رود خونِ ما به لطفِ ما عبوریدند!
بعد از شکنجه، شهرمان به مرگ راضی شد
مُردیم و با سوراخ هامان عشقبازی شد!
یک مشت گاو و گوسفند از گله باقی ماند
کفتار بر مسند نشست و گرگ قاضی شد!
چیزی نماند از ما به غیر از استخوان هامان
آن هم غذایِ هر شبِ سگ های تازی شد!
دنیا به کامِ گوسفندان، گاوها، خرهاست
دنیای ما دنیای شادِ خاک بر سرهاست
دنیای تنگِ سرخوش از حال و هوایی که…!
دنیای لبهای گشاد از خنده هایی که…!
دنیای بی دستانِ سگ مستانِ پا در بند
دنیای گندِ گندِ گندِ گندتر از گند
گند است دنیا، ذره ای در آن نشاطی نیست
بی کورسویی، بر بساطی که بساطی نیست
ما توی تاریکی، درونِ غار می میریم
راهِ نجاتی نیست، نه! راهِ نجاتی نیست

مزدک نظافت

بیداری

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره

خسته از بمب ها و ترکیدن، خسته از این مواد منفجره!

پا شدن از میان بیداری، له شدن توی زیر سیگاری

بعد هر چای، بغض بلعیدن، غصه خوردن به جای نان و کره!

پلک را با دو دست خشکاندن، رادیو را زیادتر کردن

گوش دادن به نعره یِ یک گاو وسطِ ختم سوره یِ بقره!

موج بعدی رادیو: اخبار: (خبرِ خوردنِ جنین در چین)

(کاهشِ قتل توی ایران از یازده تا به یازده فقره!)

گم شدن در اتاق دو در دو، در سیاهیِ پنجره ماندن

دیدنِ جفتگیری سگ ها، فکر کردن به سکس یک نفره!

خسته از هر دقیقه یِ بودن، خسته از این دیار بی بُتّه

هی فرار از زمان و ساعت ها، هی فرار از زمین بی شجره!

باز هم مثل چند ساعت قبل، بالشِ خیس را بغل کردن

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره!

“مزدک نظافت”

هندوانه

با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردم

فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم

مرد بیزار و خسته از بیداد،

خواستم مثل آسمان باشم، منجیِ شهر نیمه جان باشم

آشیانِ پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم

توی این شهر ناکجا آباد

از همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید!

گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم!

مثل یک کوه سخت از فولاد

نعره برداشتم که ماه آمد! مرد جنگاورِ سپاه آمد!

چگوارای بی کلاه آمد! (گرچه یک بی چراغ شبگردم)

(مثل یک برگ توی دستِ باد)

همچنان با زبان شعر و غزل، همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل، شور این قصه را در آوردم!

با دهانی جریده از فریاد

ماندم و سمت شهر چرخیدم، هیچ کس جز خودم نمی دیدم

وسطِ راه تازه فهمیدم، باز هم… باز هم غلط کردم!

(حرف اهلِ محل به بادم داد)

یک طرف اجتماع ترسوها، یک طرف دوستان و چاقوها

رو به رویم سپاه پرروها، (باید از راه رفته برگردم!)

راستی هندوانه ها افتاد!

” مزدک نظافت “