شبیه همه

مدام جان میکَند و هنوز هم جان داشت

که خون میان رگانش همیشه جریان داشت

اگرچه ابر نبود و فقط زمین می خورد

میان چشم سیاهش همیشه باران داشت

که دست و پا می زد زیر حجمی از آجر

همیشه فکر جهان بود اگر غم نان داشت

مرید مسلک “دکتر شریعتی” بود و

نگاه مسخره ای به “هبوط” انسان داشت

بلد نبود که بنویسد اسم و رسمش را

فقط به قدر کفایت سواد قرآن داشت

به هر چه خواب و خرافه که در سرش کردند

به هرچه قابل دیدن نبود ایمان داشت

اراده داشت و هر روز بیشتر می شد

ارادتی که به اهلِ ری و جماران داشت

تمام زندگی اش را گذاشت پای دلش

به پای این خر و پاهای مانده توی گلش

قبول کرد که مثلِ الاغ ها باشد

عصای دست تمامِ چلاغ ها باشد

که هی خودش برود، با قبیله برگردد

پس از چرا به سکوت طویله برگردد

که صبح زود رهایش کنند از زندان

و شب به پای خودش پشت میله برگردد

قبول کرد که یک عمر کور و کر بشود

که هر زمان که زمانش رسید خر بشود

قبول کرد که شهرِ ریا درست کند!

که یک جهان بدونِ “چرا” درست کند!

قبول کرد تبردار و بت شکن باشد

برای ذهن علیلش خدا درست کند!

قبول کرد که بالغ شود شبیه همه

بزرگ تر شد عاشق شود شبیه همه

که رو به روی زنش گریه هاش را بکند

که مثل آینه یِ دق شود شبیه همه

که شب مرور کند رنج رنج بردن را

که روز صرف کند باز فعل خوردن را

که روز و شب وسطِ این جهان تکراری

مدام هی بچشد طعم تلخ مردن را!

“مزدک نظافت”

فرشته

دور منقل نشسته بودند و از کبابِ برشته می گفتند

از صفاتِ زنِ دهاتی و از وجناتِ “فرشته” می گفتند

(- نه! نه، پیدا نمی شود آقا! دختری توی شهر از او بهتر

سر به راه است و با وقار و نجیب، چشم بد کور و گوش شیطان کر!

هیچ مردی ندیده مویش را تا به حال از کنار روسری اش

دل نداده ست و دل نبرده هنوز از کسی با تمام دلبری اش)

صبح فردا “فرشته” راهی شد، رفت دنبال درس و دانشگاه

رفت داغِ دلِ پدر بشود! رفت اندام داغ خود را… آه!

چیزی از این جهان نمی دانست دخترِ بی پناه شهرستان

با دو تا چشم و گوش بسته ی خود، فرق لیمو و پسته و پستان!

دخترک رفت سمت تهران تا تن دهد به جهان تازه ی لخت

مادرش اشک هاش را می ریخت، حین اشک آش پشت پا می پخت

توی هر کافه دود کرد آرام، ذره ذره جوانیِ خود را

پر شد از حس و حال و خالی کرد “عقده هایِ روانیِ” خود را

شب به شب حجم خانه ای خالی، پر شد از عقده های غارت او

پرده ی خانه ها تکان خورد و پاره شد پرده ی بکارت او

شب در آغوش مردها خوابید، حس خوبی به این تنوع داشت

صبح فردا بلند شد اما باز هم حالتِ تهوع داشت

تلفن زنگ خورد و از گوشی گریه یِ بی قراری اش آمد!

دخترک رفت سمت تهران و خبرِ بارداری اش آمد!

“مزدک نظافت”

مرده ی متحرک

سخته تنهایی بخوای سر بکنی، روزگارت گه در گه باشه
صبح تا شب هی سگ دو بزنی، باز هشتت گروِ نه باشه
از تموم آدما دل بکنی، باز توُ دنیات معلق باشن
جای خوبا و بدا عوض بشه، باطلا توُ جبهه یِ حق باشن
سخته که به خاطرِ بی پولی، همه شب مضحکه یِ عالم شی
واسه یِ یه لقمه نون جون بکنی، جلویِ هر کس و ناکس خم شی
روز و شب میون زنده ها باشی، به تموم زندگی پشت کنی
هر جا دیوار دیدی رو به خودت، دستاتو بی اختیار مشت کنی
سخته نونت بره رو سفره ی خان، تو ولی بهش یه دستم نزنی
توی ده برادراتو بکُشن، ولی تو ببینی و دم نزنی
از خودت از همه بیزار بشی، همه یِ رفاقتا رُ ول کنی
دلتو خوش بکنی به سایه ها، با خودت توُ آینه درد دل کنی
بشی اون درخت پیری که خودش، ساقه شو با یه تبر قط میکنه!
بشی مثلِ یه جسد توُ زنده ها، مث یه مرده که حرکت میکنه!

“مزدک نظافت”

زنده به گور

به شاعری با دست بسته مفتخر بودم
از خانه تا زندان همیشه در سفر بودم
شاعر شدم تا مایه یِ فخرِ پدر باشم
شاعر شدم اما همیشه دردسر بودم
می خواست پایم را به راهِ خیر بگذارم
من عاشقِ دیوانگی و شور و شر بودم
از روز اول توی گوشم ورد و قرآن خواند
اما منِ شیطان زده انگار کر بودم
او فکر می کرد از نهالش سرو می سازد
با اینکه من در فکر تولیدِ تبر بودم
در ضبط مان هر شب صدایِ مرد می پیچید
من عاشق و دیوانه یِ مویِ “قمر” بودم
می خواستم پرواز را… اما نمی شد! نه!
باور نمی کردند، من بی بال و پر بودم
هی شعر گفتم باز صبرم را سر آوردند
از هر کجایِ زندگی ام سر بر آوردند
تا آمدم عاشق شوم از عشق بنویسم
چشم برادرهام را از ته در آوردند!
بردند فوجی از کبوترهای صلحم را
یک استخوان خونی و مشتی پر آوردند!

سر را تکان دادند که: آری! بله! حتما!
اما درون گوش من نجوای هرگز بود
هر وقت گفتم که جهان را سبز می خواهم
تنها چراغِ پیش رویم رنگ قرمز بود
خورشید را از آسمانِ شهر کم کردند
قرآن خونی روی هر نیزه علم کردند
با دست بسته آفتابی تازه آوردم
در روشنایی دست هایم را قلم کردند!
با اینکه به هر چیز و هر ناچیز تن دادیم
دلخوش به این بودیم که از پا نیفتادیم
کشتند و بردند و… صدامان در نمی آمد
فریاد می کردیم در زنجیر آزادیم
کنجِ قفس هی سیخ تویِ بالمان کردند
با دلقکانِ مسخره خوشحال مان کردند!
تنها درونِ قلب مان یک مشت حسرت ماند
با آرزوها زنده زنده چالمان کردند!

“مزدک نظافت”

مثل بعضی ها

امام زاده نبودیم مثل بعضی ها
حرام زاده نبودیم مثل تو بشویم
نشد عمل بکنیم این دماغ مضحک را
که شکل شیک و مدرنِ پینوکیو بشویم
نه گوسفند شدیم و نه گرگ و نه چوپان
که روز و شب با سگ های گلّه هو بشویم
نه ما که جنده نبودیم مثل دختر خان
که هی شبانه در آغوش ده ولو بشویم
شریک عقده ی جنسی این و آن باشیم
میان باسن و ران هی عقب جلو بشویم
غزل سرودیم و قطعه قطعه قطعه شدی
زمین نخواست که مقتول شعر نو بشویم!

“مزدک نظافت”

شاعر

شب هایی
که خوابت را نمی بینم
صبح
از دنده ی چپ بلند می شوم
و مدام به این فکر میکنم
که چرا موهایم می ریزند
که چرا روز به روز لاغر تر میشوم
و اینکه چقدر برای تو مهم است
که شوهرت موهای پرپشت داشته باشد
و شکم
درست مثل بازاری ها!

گند بزنند به این زندگی!
حیف
که شاعر از آب در آمدم!

“مزدک نظافت”

دوزخ

در روزهای نکبت و تلخی که ما داریم
با پلک های غرق خون خندیدن آسان نیست
وقتی صدایِ جیغ تویِ گوش هایت هست
با قرص هایِ خواب هم خوابیدن آسان نیست
من هم غریبم، گریه دارد چشم هام اما
بر شانه هایِ هر کسی باریدن آسان نیست
می شد میانِ خارها هم گل کنیم، آری
افسوس! زیرِ سنگ ها روییدن آسان نیست
وقتی فلج باشی و دست و پات در زنجیر
با سازهای این جهان رقصیدن آسان نیست
جنگل هوایِ شعر من را خوب می فهمد
که دست خالی با تبر جنگیدن آسان نیست
..
سرسام می بارد به پشتِ بام ها هر شب
در شهر چیزی جز صدایِ تیرباران نیست
این کوه هایِ دور سرخآبی که می بینید
چیزی جز آوارِ جسد ها در خیابان نیست
یک «دوزخ امّا سرد» پیچیده به جانِ شهر
دیگر «امید»ی به غروبِ این «زمستان» نیست!
“مزدک نظافت”

چشم ها

بگذار این روزها و شب های لعنتی بیایند و بروند
بگذار ثانیه ها
دقایق
و ساعات
بیایند و بروند
من توی این کلّه ی لعنتی هیچ ایده ای ندارم
که آل بشود!

ولم کن
من فقط می خواهم بمیرم!
می دانی! یکبار مردن نعمت بزرگی ست!
یا نه، اصلا” بگذار خودم را گول بزنم
من منتظر می مانم
تا یک نفر بیاید
که بتوانم
دستانش را بگیرم
بی آنکه با چشم هایش به من فحش دهد!

“مزدک نظافت”

دیوانه

چه خوب!
که دیوانه نیستی!
که هنوز دیوانه نشده ای!
مثل کودکیِ خودم
که هنوز بوی خون به مشامم نخورده بود!
که هنوز نفهمیده بودم (دهانت بوی شیر می دهد!) یعنی چه!
که دوست هایم را صمیمانه بغل می کردم!

تو را که می بینم یاد کودکی خودم می افتم
یاد روزهایی که حتا فکرش را هم نمی کردم چند سال دیگر
پشت کامپیوترم بنشینم و نصف شب این خزعبلات را تایپ کنم
و دکمه های کیبورد را آنقدر آرام بزنم که برادرم از خواب بیدار نشود!

یاد کودکی ام می افتم
یاد روزهایی که از ته دل می خندیدم
و تنها غمم این بود
که آیا صبح در راه مدرسه آن دختری را که دوست دارم می بینم یا نه…

چه خوب!
که هنوز دیوانه نشده ای!
که غمت بزرگتر نشده!
میدانی!
وقتی که دیوانه شوی دیگر برایت مهم نیست
که چند دختر در زندگی ات می آیند و می روند!
که چند بار با آنها سکس می کنی،
که چند بار دروغ می گویی،
دیگر برایت مهم نیست
که لیوانی که از ته سیگار پر می شود روز به روز بزرگتر شود!
دیگر به این چیزها فکر نمی کنی!
آن وقت فقط می خواهی به کودکی ات برگردی!

“مزدک نظافت”