هندوانه

با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردم

فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم

مرد بیزار و خسته از بیداد،

خواستم مثل آسمان باشم، منجیِ شهر نیمه جان باشم

آشیانِ پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم

توی این شهر ناکجا آباد

از همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید!

گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم!

مثل یک کوه سخت از فولاد

نعره برداشتم که ماه آمد! مرد جنگاورِ سپاه آمد!

چگوارای بی کلاه آمد! (گرچه یک بی چراغ شبگردم)

(مثل یک برگ توی دستِ باد)

همچنان با زبان شعر و غزل، همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل، شور این قصه را در آوردم!

با دهانی جریده از فریاد

ماندم و سمت شهر چرخیدم، هیچ کس جز خودم نمی دیدم

وسطِ راه تازه فهمیدم، باز هم… باز هم غلط کردم!

(حرف اهلِ محل به بادم داد)

یک طرف اجتماع ترسوها، یک طرف دوستان و چاقوها

رو به رویم سپاه پرروها، (باید از راه رفته برگردم!)

راستی هندوانه ها افتاد!

” مزدک نظافت “

بودن

همیشه بودن به معنیِ نمردن نیست!

که می شود بود و به زوال عادت کرد!

که می شود وسطِ سنگ ها پرید و بعد

به زخم های عمیقِ دو بال عادت کرد!

میان گوش تمامِ قبیله پنبه گذاشت

به جیغ و همهمه و قیل و قال عادت کرد!

که می شود همه یِ شیرهای ده را کشت

به زوزه های کثیفِ شغال عادت کرد!

به صلح مسخره یِ تا همیشه خون آلود

به ظلم و جبهه و جنگ و جدال عادت کرد!

امید داشت به این بی بخارهای عزیز!

به شهر غمزده یِ خوش خیال عادت کرد!

که می شود وسطِ درد و بغض هم خندید

به لحظه یِ بد تحویل سال عادت کرد!

به این جماعت دلگیر کور دلخوش بود

به مرگ مردگیِ شهر لال عادت کرد!

“مزدک نظافت”

بذار گریه کنم

توی این شهر تکیه گاهی نیست!
شونه هاتُ بیار گریه کنم
دارم از بغض منفجر می شم
بمب اشکم، بذار گریه کنم

رفقا دشمنای آینده ن
دست و پامو به ریل می بندن
رو به من هی به طعنه می خندن
که به سمتِ قطار گریه کنم

باغ پاییزیِ یه ویرونم
مث بارونِ توُ زمستونم
اون قَدَر ابری ام که می تونم
مث ابرِ بهار گریه کنم

شکل دیوونه ها زیر لب هام
پرِ فحشِ رکیک به دنیام
مث بمبم که هی فقط می خوام
حین این انفجار گریه کنم

شالتُ روی سقف حلقه بزن
مثل یه عنکبوت تار بتن
هی بپیچش به دور گردن من
که میخوام روی دار گریه کنم!

“مزدک نظافت”

زنده به گور

به شاعری با دست بسته مفتخر بودم
از خانه تا زندان همیشه در سفر بودم
شاعر شدم تا مایه یِ فخرِ پدر باشم
شاعر شدم اما همیشه دردسر بودم
می خواست پایم را به راهِ خیر بگذارم
من عاشقِ دیوانگی و شور و شر بودم
از روز اول توی گوشم ورد و قرآن خواند
اما منِ شیطان زده انگار کر بودم
او فکر می کرد از نهالش سرو می سازد
با اینکه من در فکر تولیدِ تبر بودم
در ضبط مان هر شب صدایِ مرد می پیچید
من عاشق و دیوانه یِ مویِ “قمر” بودم
می خواستم پرواز را… اما نمی شد! نه!
باور نمی کردند، من بی بال و پر بودم
هی شعر گفتم باز صبرم را سر آوردند
از هر کجایِ زندگی ام سر بر آوردند
تا آمدم عاشق شوم از عشق بنویسم
چشم برادرهام را از ته در آوردند!
بردند فوجی از کبوترهای صلحم را
یک استخوان خونی و مشتی پر آوردند!

سر را تکان دادند که: آری! بله! حتما!
اما درون گوش من نجوای هرگز بود
هر وقت گفتم که جهان را سبز می خواهم
تنها چراغِ پیش رویم رنگ قرمز بود
خورشید را از آسمانِ شهر کم کردند
قرآن خونی روی هر نیزه علم کردند
با دست بسته آفتابی تازه آوردم
در روشنایی دست هایم را قلم کردند!
با اینکه به هر چیز و هر ناچیز تن دادیم
دلخوش به این بودیم که از پا نیفتادیم
کشتند و بردند و… صدامان در نمی آمد
فریاد می کردیم در زنجیر آزادیم
کنجِ قفس هی سیخ تویِ بالمان کردند
با دلقکانِ مسخره خوشحال مان کردند!
تنها درونِ قلب مان یک مشت حسرت ماند
با آرزوها زنده زنده چالمان کردند!

“مزدک نظافت”