بودن

همیشه بودن به معنیِ نمردن نیست!

که می شود بود و به زوال عادت کرد!

که می شود وسطِ سنگ ها پرید و بعد

به زخم های عمیقِ دو بال عادت کرد!

میان گوش تمامِ قبیله پنبه گذاشت

به جیغ و همهمه و قیل و قال عادت کرد!

که می شود همه یِ شیرهای ده را کشت

به زوزه های کثیفِ شغال عادت کرد!

به صلح مسخره یِ تا همیشه خون آلود

به ظلم و جبهه و جنگ و جدال عادت کرد!

امید داشت به این بی بخارهای عزیز!

به شهر غمزده یِ خوش خیال عادت کرد!

که می شود وسطِ درد و بغض هم خندید

به لحظه یِ بد تحویل سال عادت کرد!

به این جماعت دلگیر کور دلخوش بود

به مرگ مردگیِ شهر لال عادت کرد!

“مزدک نظافت”

این روزا

مثل یه عاشقم که چن ساله
دنبالِ رد پات می گرده
دست من نیس خودت که می دونی
عطر موهات عاشقم کرده

جای خالیت رو به روی منه
توی هر کافه ای که می شینم
ته این قهوه ها که رو میزن
چشمای قهوه ایتُ می بینم

این روزا عابرا شبیه تو ان
از سرم دست بر نمی دارن
نمیدونم چرا زنا همه شون
تازگی شال مشکی میذارن

این روزا حال بیخودی دارم
واقعا افتضاح و آشفتم
هر کیُ هر کجا که می بینم
یاد روزای با تو می افتم

بی تو مثلِ یه آدم پیرم
که از این زندگی بد سیره
بی تو مثل جنازه می مونم
مثِ یه مُرده ام که را میره!

“مزدک نظافت”

بذار گریه کنم

توی این شهر تکیه گاهی نیست!
شونه هاتُ بیار گریه کنم
دارم از بغض منفجر می شم
بمب اشکم، بذار گریه کنم

رفقا دشمنای آینده ن
دست و پامو به ریل می بندن
رو به من هی به طعنه می خندن
که به سمتِ قطار گریه کنم

باغ پاییزیِ یه ویرونم
مث بارونِ توُ زمستونم
اون قَدَر ابری ام که می تونم
مث ابرِ بهار گریه کنم

شکل دیوونه ها زیر لب هام
پرِ فحشِ رکیک به دنیام
مث بمبم که هی فقط می خوام
حین این انفجار گریه کنم

شالتُ روی سقف حلقه بزن
مثل یه عنکبوت تار بتن
هی بپیچش به دور گردن من
که میخوام روی دار گریه کنم!

“مزدک نظافت”

جنگ ۲

دنیا همش آبستن جنگه، آبستنِ باروت و خمپاره
هر شب میونِ کوچه می پیچه، جیغِ یه بچه توی گهواره
جایِ گلوله روی دیواراس، توُ گوش هامون چک چکِ ماشه
می افته هر شب تو خیابونا، لاشه سرِ لاشه سرِ لاشه
یه عده دارن نقشه می چینن، توُ قلب دنیا ترس بندازن
اونایی که از بچه هایِ بد، آدمکشایِ خوب می سازن!
اونایی که مغزای خالیشون، پُر می کنه هر نوع تفنگی رو
یه عمره دارن دور میدونا، می کوبونن طبلای جنگی رو
تو مدرسه ها صحبتِ جنگه، انگار کتابم بوی خون میده
بابای ما که آب و نون می داد، حالا توُ عکسا داره جون میده!
دارا همش چاقو توُ جیباشه، مثل همین مستای علافه
سارا نشسته گوشه یِ خونه، هر شب طنابِ دار می بافه
جایِ گلوله روی دیواراس، توُ گوش هامون چک چکِ ماشه
می افته هر شب تو خیابونا، لاشه سرِ لاشه سرِ لاشه

“مزدک نظافت”

مرده ی متحرک

سخته تنهایی بخوای سر بکنی، روزگارت گه در گه باشه
صبح تا شب هی سگ دو بزنی، باز هشتت گروِ نه باشه
از تموم آدما دل بکنی، باز توُ دنیات معلق باشن
جای خوبا و بدا عوض بشه، باطلا توُ جبهه یِ حق باشن
سخته که به خاطرِ بی پولی، همه شب مضحکه یِ عالم شی
واسه یِ یه لقمه نون جون بکنی، جلویِ هر کس و ناکس خم شی
روز و شب میون زنده ها باشی، به تموم زندگی پشت کنی
هر جا دیوار دیدی رو به خودت، دستاتو بی اختیار مشت کنی
سخته نونت بره رو سفره ی خان، تو ولی بهش یه دستم نزنی
توی ده برادراتو بکُشن، ولی تو ببینی و دم نزنی
از خودت از همه بیزار بشی، همه یِ رفاقتا رُ ول کنی
دلتو خوش بکنی به سایه ها، با خودت توُ آینه درد دل کنی
بشی اون درخت پیری که خودش، ساقه شو با یه تبر قط میکنه!
بشی مثلِ یه جسد توُ زنده ها، مث یه مرده که حرکت میکنه!

“مزدک نظافت”

چشم ها

بگذار این روزها و شب های لعنتی بیایند و بروند
بگذار ثانیه ها
دقایق
و ساعات
بیایند و بروند
من توی این کلّه ی لعنتی هیچ ایده ای ندارم
که آل بشود!

ولم کن
من فقط می خواهم بمیرم!
می دانی! یکبار مردن نعمت بزرگی ست!
یا نه، اصلا” بگذار خودم را گول بزنم
من منتظر می مانم
تا یک نفر بیاید
که بتوانم
دستانش را بگیرم
بی آنکه با چشم هایش به من فحش دهد!

“مزدک نظافت”

قفس

شاعرک شعر عاشقانه بگو! بی خیالِ من و تو و سختی
گور بابای شهر و آدم هاش، گور بابای فقر و بدبختی
اخم هاتُ بذار واسه بعدا”، یه ترانه بگو دلم وا شه
مرده شورِ تو و رسالت تو، یه چی بنویس مثل جوک باشه
دِ چرا چرت و پرت می بافی؟ واقعا” که… چته؟! مگه مستی؟
این همه چیز خوب توُ دنیاست، چرا چشماتُ رو اونا بستی؟!

_ برو بابا دلت خوشه انگار، درد به زندگیم چسبیده
گاوها توی شهرمون ریدن، کل این شهر بو پِهِن میده
با چه رویی خوشی کنم وقتی، شهرمون تا گلو تویِ چرکه
وقتی مثلِ یه توده یِ بدخیم، داره از بغض خونی می ترکه
وقتی دنیای ما پر از درده، من چطور شعر عاشقانه بگم؟
وقتی مثلِ پرنده توُ قفسیم،از کدوم آسمون ترانه بگم؟
حال من از همیشه بدتره و… خون رویِ کاغذم چکیده عزیز!
چیز خوبی برای گفتن نیست، جون دنیا به لب رسیده عزیز!
“مزدک نظافت”