آتش

با چشم و با حالِ مشوّش در میانِ شعر
با التهابِ سرخِ جانش در میانِ شعر
با هرچه که از کودکی به خوردِ او دادند
انداخت قرآن را در آتش در میانِ شعر
و بعد تورات و سپس انجیل را برداشت
بعدش صلیب و صورِ اسرافیل را برداشت
موهایِ حوا را به دورِ حلقِ آدم بست
از داستان‌ها واژه‌یِ قابیل را برداشت
بودایِ هندو را گرفت و بست به گاریش
زرتشت را له کرد تویِ زیر‌سیگاریش
عباس را آورد و در آورد اشکش را
پرتاب کرد از پنجره، در شعر، مَشکش را
و بعد در شعرش دهان وا کرد هر جاده
داوُد را انداخت زیر سنگِ سمباده
پر شد تمامِ بیت‌ها از مرگِ باورها
از اتّفاقاتی که در دنیا نیفتاده
سوزاند موسی و عصایِ شکل مارش را
انداخت در دریا علی و ذوالفقارش را
هر چیز ممتد را از آمارِ زمین خط زد
هر خوب یا بد را از آمار زمین خط زد
با بولدُزر گلدسته‌ها را بر زمین کوبید
یک‌باره گنبد را از آمار زمین خط زد
حتا خدا و آخرین پیغمبرش را کشت
اسمِ محمد را از آمار زمین خط زد
هرچه نبود و بود را آویخت در شعرش
کبریت را آورد و بنزین ریخت در شعرش
و خانه را با شعر به آتش کشید و سوخت!

مزدک نظافت

بمب اتم

.
رشت با کابل خودکشی کرده
انتحاری شده‌ست در کابُل
خبر داغ روزنامه شده
مرگ مرجان به دست داش آکل

بعد از آن قهرمان ملی شد!
طوطی اش با کلاغ‌ها رفته!

غرق شد قایق مهاجرها
توی دریای خونیِ یونان
هر کسی ماند زیر پا له شد
توی این دوره ی گل و بلبل!

زیر هر چکمه را ببین! خونی‌ست!
زیر هر چکمه که هوا رفته!

مشت خوردیم بر سرِ هر مرز
فحش دادیم و دل خنک کردیم
سوختیم و کتاب سوزاندند
در خیابان داغ استانبول!

انقلاب کبیر اسلامی‌ست!
گرچه اسلام به فنا رفته!

سر به قنداق هر مسلسل خورد
تن به باتوم داغ هر مامور
دختران را پس از تجاوزشان
پرت کردند از سرِ هر پل

پله پله پیِ خدا رفتند!
تو ببین پله تا کجا رفته!

کوچه گاهی نمادی از شهر است
شهر گاهی نمادی از دنیاست
مشت گاهی نشانه ی خروار
جزء گاهی نشانه ی یک کل

بوی خون می دهد تمام شهر
همه، حتا حرم هوا رفته!

مردمِ مست که نمی فهمند!
من امیدم به گاوآهن‌هاست!
آه روزی تمام خواهد شد؟!
سلطه ی این جماعتِ منگل!

کاش بمب اتم فرود آید!
روی این پهنه ی بگا رفته!

مزدک نظافت

http://Telegram.me/mazdaknezafat13

عقیم

سال ها می شود که کور و کرم
سال ها می شود که در به درم
توُ سری می خورم ولی لالم
من حقوق نمانده ی بشرم

بوی سطل زباله ای گندم
تن به گاری کهنه می بندم
کودکِ کارم و نمی خندم
شب به شب تیر می کشد کمرم

من دلی غرق جنگ و آشوبم
مرده ام! نه! که ظاهراً خوبم
صحت و سُقم صبر ایوبم
مثل دندانِ بر سر جگرم

گاه درگیر سم و آفت هام
گاه درگیر این کثافت هام
یا که با موریانه می جنگم
یا که زخمیِ ضربه ی تبرم

چه زیاد است مرگ باور من
تیرهایی که رفته در پر من
سال ها می شود که بر سر من
می زنند و نمی زند به سرم

من همین شعرهای بیتابم
کاغذِ خطخطیِ اعصابم
در اتاقی مدرن می خوابم
گرچه از عصر مرده ی حجرم

آتش افتاده بر دل و جانم
بغضی از گردباد و طوفانم
گرگ و میشِ هوای آبانم
عقربی در حوالی قمرم

من عقیمم که مانده گردن من
لکه ی ننگ روی دامن من
هرچه ور می روند با تن من
باز بالا نمی زند حشرم

من نه چشمی به بارتان دارم
و نه کاری به کارتان دارم
یک سگم که به استخوان راضیست
گوسفندم که آمدم بچرم

مزدک نظافت

گل سرخ

نشست در وسطِ کوچه های در به درش
نگاه کرد به زخمِ عمیق بال و پرش
و خواست پر بزند سمت آبیِ دنیا
که فکر کرد به رویای سبز توی سرش
و فکر کرد چگونه تقاص پس داده
چگونه این همه مدت در آمده پدرش
پرید تا که نگویند بودنش عبث است!
هجوم سنگ، جوابِ پریدن از قفس است!
میان بود و وجود اختلاف بسیار است!
میان زندگی و مرگ، فرق یک نفس است!
پرنده می شود آن دل که بی مکان باشد
دلی که این همه دنبال آسمان باشد
که باز غصه ی تیر و کمان نخواهد داشت
کسی که جانش هم تیر هم کمان باشد
به جنگ داس و تبر می رود بدونِ شک
اگر که پای گُلِ سرخ در میان باشد
پرید تا رخ زیبای زن شکُفته شود!
پرید تا که خودش مرد داستان باشد!
به نام واژه ی انسان به خاک و خون افتاد
برای اینکه فقط عشق در امان باشد!

مزدک نظافت

به احترام آرش صادقی و ایستادگی اش، که معنای عشق و انسان را دوباره زنده کرد!

بیداری

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره

خسته از بمب ها و ترکیدن، خسته از این مواد منفجره!

پا شدن از میان بیداری، له شدن توی زیر سیگاری

بعد هر چای، بغض بلعیدن، غصه خوردن به جای نان و کره!

پلک را با دو دست خشکاندن، رادیو را زیادتر کردن

گوش دادن به نعره یِ یک گاو وسطِ ختم سوره یِ بقره!

موج بعدی رادیو: اخبار: (خبرِ خوردنِ جنین در چین)

(کاهشِ قتل توی ایران از یازده تا به یازده فقره!)

گم شدن در اتاق دو در دو، در سیاهیِ پنجره ماندن

دیدنِ جفتگیری سگ ها، فکر کردن به سکس یک نفره!

خسته از هر دقیقه یِ بودن، خسته از این دیار بی بُتّه

هی فرار از زمان و ساعت ها، هی فرار از زمین بی شجره!

باز هم مثل چند ساعت قبل، بالشِ خیس را بغل کردن

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره!

“مزدک نظافت”

هندوانه

با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردم

فکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردم

مرد بیزار و خسته از بیداد،

خواستم مثل آسمان باشم، منجیِ شهر نیمه جان باشم

آشیانِ پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم

توی این شهر ناکجا آباد

از همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید!

گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم!

مثل یک کوه سخت از فولاد

نعره برداشتم که ماه آمد! مرد جنگاورِ سپاه آمد!

چگوارای بی کلاه آمد! (گرچه یک بی چراغ شبگردم)

(مثل یک برگ توی دستِ باد)

همچنان با زبان شعر و غزل، همچنان مثل گنده لات محل
همچنان هندوانه زیر بغل، شور این قصه را در آوردم!

با دهانی جریده از فریاد

ماندم و سمت شهر چرخیدم، هیچ کس جز خودم نمی دیدم

وسطِ راه تازه فهمیدم، باز هم… باز هم غلط کردم!

(حرف اهلِ محل به بادم داد)

یک طرف اجتماع ترسوها، یک طرف دوستان و چاقوها

رو به رویم سپاه پرروها، (باید از راه رفته برگردم!)

راستی هندوانه ها افتاد!

” مزدک نظافت “

شبیه همه

مدام جان میکَند و هنوز هم جان داشت

که خون میان رگانش همیشه جریان داشت

اگرچه ابر نبود و فقط زمین می خورد

میان چشم سیاهش همیشه باران داشت

که دست و پا می زد زیر حجمی از آجر

همیشه فکر جهان بود اگر غم نان داشت

مرید مسلک “دکتر شریعتی” بود و

نگاه مسخره ای به “هبوط” انسان داشت

بلد نبود که بنویسد اسم و رسمش را

فقط به قدر کفایت سواد قرآن داشت

به هر چه خواب و خرافه که در سرش کردند

به هرچه قابل دیدن نبود ایمان داشت

اراده داشت و هر روز بیشتر می شد

ارادتی که به اهلِ ری و جماران داشت

تمام زندگی اش را گذاشت پای دلش

به پای این خر و پاهای مانده توی گلش

قبول کرد که مثلِ الاغ ها باشد

عصای دست تمامِ چلاغ ها باشد

که هی خودش برود، با قبیله برگردد

پس از چرا به سکوت طویله برگردد

که صبح زود رهایش کنند از زندان

و شب به پای خودش پشت میله برگردد

قبول کرد که یک عمر کور و کر بشود

که هر زمان که زمانش رسید خر بشود

قبول کرد که شهرِ ریا درست کند!

که یک جهان بدونِ “چرا” درست کند!

قبول کرد تبردار و بت شکن باشد

برای ذهن علیلش خدا درست کند!

قبول کرد که بالغ شود شبیه همه

بزرگ تر شد عاشق شود شبیه همه

که رو به روی زنش گریه هاش را بکند

که مثل آینه یِ دق شود شبیه همه

که شب مرور کند رنج رنج بردن را

که روز صرف کند باز فعل خوردن را

که روز و شب وسطِ این جهان تکراری

مدام هی بچشد طعم تلخ مردن را!

“مزدک نظافت”

باغ وحش

لالم، کَرَم، کورم، نمی دانم، نمی فهمم

مانند حیوانات ده بی درد سر هستم

دمخور شدم با گوسفندانِ دهِ بالا

کارم شده سگ دو زدن با اینکه خر هستم

مور و مگس یک عمر قوتِ غالبم بوده

از نسل گندِ قورباغه های مردابم

با گربه هایِ لات و لوتِ کوچه همدستم

اما شبیهِ موش در سوراخ می خوابم

هی مثل یک کفتار دورِ لاشه می چرخم

تا بر سرِ مردار با جنگل در آویزم

شب از وجودِ لاشه رویِ لاشه می خندم

از صبح تا شب مثل تمساح اشک می ریزم

فرقی ندارد آخرِ قصه چه خواهد شد

لب تر کنید از ابتدایِ قصه می میرم

له می کنم با دوستانم پونه ها را بعد

با مارهایِ آستینم جشن می گیرم

اطراف هر چیزی که می بایست می چرخم

مثلِ مگس هایِ کثیفِ دور شیرینی

یک گربه ام که خواب می بیند که افتاده

در کامیونِ حمل و نقلِ جوجه ماشینی!

دل نازکم اما به آسانی نمی رنجم

مثلِ تمامِ کرگدن ها پوستم سخت است

تویِ قفس بالا و پایین می پرم، شادم

مانند یک میمون که با یک موز خوشبخت است!

“مزدک نظافت”