_چاک چاک است سینه‌ی سپر و
پشت بر پشت کوهی از چاقوست
شُکر جا نیست بر کمر گرچه
هرچه از دوست می رسد نیکوست!

هر کسی می رسد سَری دارد!
با خودش تیغ و خنجری دارد!
سخت که بود! سخت‌تر شده است!
راه تشخیص دشمنان از دوست!

_شب رفیقِ شفیق قافله اند!
روز با دزد در معامله اند!

_چه کنیم این طبیعتِ بشر است!
طاقت و تاب عادتِ بشر است!
با دو تا زخمِ تیغ می سازد
آنکه با توپ و تانک رو در روست!

_نانجیبان به مرگ می گیرند
تا که این دهکده به تب راضی‌ست!

_تیر! باران آر‌پی‌جی‌ها
خوردنِ فحش از بسیجی‌ها
گردنِ نازک و شوکر برقی
ربط دارند با کلفتیِ پوست!

_زنده ماندن برای چه؟ ! وقتی…
مرگ هم از قواعدِ بازی‌ست

_عده‌ای نشئه‌ی فراموشی
عده‌ای مستِ قرصِ بیهوشی
عده‌ای تویِ خوابِ خرگوشی
کارمان گریه‌های زیر پتوست

_آه از این جماعتِ جاکش!
آه، شب های گریه بر بالش!

_چه در اینجا چه خارج از مرزیم!
هر کجا می رویم می لرزیم!
تف به ما بزدلان که حالا موش
قهرمانِ قبیله‌یِ ترسوست!

_تف به ما، این قبیله‌یِ بی‌عار!
گه به این زندگیِ نکبت‌بار!

_بیخودی قیل و قال مد شده است
زوزه‌هایِ شغال مد شده است
شعر نه، ابتذال مُد شده است
شاعرِ شهر عاشقِ عوعوست!

_شاعرِ مردمیِ معترض است!
شاعرِ عاصیِ محافظه‌کار!

_عکس دارد کنار عکسِ فروید
می زند توی فازِ پینک فلوید
عینکِ جان لِنون سرِ چشمش
عاشقِ خالکوبیِ تتلوست!

_کُشته‌یِ عکس‌های فلسفی است!
مُرده‌یِ لحظه‌های با سیگار!

_صوفی است و نقاب هم دارد
ژستِ فیلسوف‌مَآب هم دارد
با صلیبی به گردن آویزان
ذکر لب‌هاش یا علی، یاهوست!

_مردمِ گیج هم که هوراکِش!
مست یک مشت آدمِ جاکش!

_بی خیالِ قبیله و غم ها!
گور بابای شهر ماتم‌ها!
مرده‌شورِ من و تو و مردم!
مرده‌شورِ تمام آدم‌ها!

_مرده‌شورِ تمام آدم‌ها!

مزدک نظافت

Telegram.me/mazdaknezafat13

بمب اتم

.
رشت با کابل خودکشی کرده
انتحاری شده‌ست در کابُل
خبر داغ روزنامه شده
مرگ مرجان به دست داش آکل

بعد از آن قهرمان ملی شد!
طوطی اش با کلاغ‌ها رفته!

غرق شد قایق مهاجرها
توی دریای خونیِ یونان
هر کسی ماند زیر پا له شد
توی این دوره ی گل و بلبل!

زیر هر چکمه را ببین! خونی‌ست!
زیر هر چکمه که هوا رفته!

مشت خوردیم بر سرِ هر مرز
فحش دادیم و دل خنک کردیم
سوختیم و کتاب سوزاندند
در خیابان داغ استانبول!

انقلاب کبیر اسلامی‌ست!
گرچه اسلام به فنا رفته!

سر به قنداق هر مسلسل خورد
تن به باتوم داغ هر مامور
دختران را پس از تجاوزشان
پرت کردند از سرِ هر پل

پله پله پیِ خدا رفتند!
تو ببین پله تا کجا رفته!

کوچه گاهی نمادی از شهر است
شهر گاهی نمادی از دنیاست
مشت گاهی نشانه ی خروار
جزء گاهی نشانه ی یک کل

بوی خون می دهد تمام شهر
همه، حتا حرم هوا رفته!

مردمِ مست که نمی فهمند!
من امیدم به گاوآهن‌هاست!
آه روزی تمام خواهد شد؟!
سلطه ی این جماعتِ منگل!

کاش بمب اتم فرود آید!
روی این پهنه ی بگا رفته!

مزدک نظافت

http://Telegram.me/mazdaknezafat13

شب شعر

استرس هایِ قبلِ خواندنِ شعر
تیک هایِ کشنده یِ عصبی
شاعرانِ عقیمِ بی خایه
انجمن هایِ مضحکِ ادبی

شاعرانِ حرام زاده یِ لال
کور و کرهایِ گُنگِ مادرزاد
مُنگولیسمانِ گیجِ حاصله از
ازدواجِ محارمِ نسَبی

بعد از آن سرفه هایِ سیگار و
خوردنِ بغضِ توی اشعار و
در جلو پوزخندِ حضّار و
نیشخندِ مزاحمِ عقبی

خنده بر واژه های ممنوعه
مسخره بازیِ وطن خواهان
وسطِ شعر پارسیِ ما!
عشوه و رقص جنده یِ عربی

گنده گوزیِ جوجه ماشینی
توی اشعار چرت آیینی
مثل بازیِ گربه با دم شیر
حضرتِ فیل و موش یک وجبی!

خرد و خسته به خانه برگشتن
گم شدن در ترانه یِ فرهاد
فکر کردن به سقفی از آهن
زیرِ آوارِ خانه یِ حلبی

مزدک نظافت

سقف

سخته که هر شب دست خالی خونه برگردی
شرمِ نگات تویِ نگاهِ مادرت باشه
که بچه هات گشنه بخوابن تا صبِ فردا
که شونه هات دریای اشکِ همسرت باشه
با پنبه آروم سر ببُرّن توی آبادی
یه عمر پنبه توی گوشایِ کرت باشه
دست از سر پرواز بر می داری و میری
وقتی قفس اصلا” خودِ بال و پرت باشه
حالا که دوستا دشمنن فرقی نداره! نه!
که دشمنت یا دوستت همسنگرت باشه
قرصای تلخِ زردُ دیگه دور می ریزی
وقتی سیانور دارویِ خواب آورت باشه
مردم! واسه مردن طنابِ دار کافی نیست
باید که سقفی، چیزی هم بالا سرت باشه!

“مزدک نظافت”

زنده به گور

به شاعری با دست بسته مفتخر بودم
از خانه تا زندان همیشه در سفر بودم
شاعر شدم تا مایه یِ فخرِ پدر باشم
شاعر شدم اما همیشه دردسر بودم
می خواست پایم را به راهِ خیر بگذارم
من عاشقِ دیوانگی و شور و شر بودم
از روز اول توی گوشم ورد و قرآن خواند
اما منِ شیطان زده انگار کر بودم
او فکر می کرد از نهالش سرو می سازد
با اینکه من در فکر تولیدِ تبر بودم
در ضبط مان هر شب صدایِ مرد می پیچید
من عاشق و دیوانه یِ مویِ “قمر” بودم
می خواستم پرواز را… اما نمی شد! نه!
باور نمی کردند، من بی بال و پر بودم
هی شعر گفتم باز صبرم را سر آوردند
از هر کجایِ زندگی ام سر بر آوردند
تا آمدم عاشق شوم از عشق بنویسم
چشم برادرهام را از ته در آوردند!
بردند فوجی از کبوترهای صلحم را
یک استخوان خونی و مشتی پر آوردند!

سر را تکان دادند که: آری! بله! حتما!
اما درون گوش من نجوای هرگز بود
هر وقت گفتم که جهان را سبز می خواهم
تنها چراغِ پیش رویم رنگ قرمز بود
خورشید را از آسمانِ شهر کم کردند
قرآن خونی روی هر نیزه علم کردند
با دست بسته آفتابی تازه آوردم
در روشنایی دست هایم را قلم کردند!
با اینکه به هر چیز و هر ناچیز تن دادیم
دلخوش به این بودیم که از پا نیفتادیم
کشتند و بردند و… صدامان در نمی آمد
فریاد می کردیم در زنجیر آزادیم
کنجِ قفس هی سیخ تویِ بالمان کردند
با دلقکانِ مسخره خوشحال مان کردند!
تنها درونِ قلب مان یک مشت حسرت ماند
با آرزوها زنده زنده چالمان کردند!

“مزدک نظافت”

به ما چه!

اصلا” به ما چه شهر غزل خون گرفته است؟
اصلن به ما چه قافیه “زیر و زبر” شود؟
با اینکه فصل فصل دل آبستنِ غم ست
ما دلخوشیم بذر خوشی بارور شود!

ما احمقیم، خر تر از این گله های خر
گاوِ نریم، نر تر از این گاوهای نر
آماده ایم لخته ی خونیِ روح مان
با فحش های مرد کهن تازه تر شود!

ما مست و گیج خلوت مسموم شب شدیم
معتاد رقص و شیطنتِ شوم شب شدیم
بیهوده است اینکه از این خلسه بپّریم
اصلا” چه فایده شب مستی سحر شود؟!

وقتی لباس آدم و آدم نما یکی ست
وقتی که رسم گرگ و سگ و برّه ها یکی ست
وقتی دروغ عادت چوپان ده شده
بگذار گلّه مأمن بزهای گر شود!

“مزدک نظافت”

شهر یخ زده

لعنت به هر چه بود و نبودِ جهان تان
لعنت به سقف پست و کجِ آسمان تان
از اوج ها نگو که من از قعرها پُرم
از بس سقوط کرده ام از نردبان تان
خیس و مچاله روی پتو اشک ریختم
مثلِ پلنگ مرده ی مازندران تان!
مثلِ کسی که می پرد از توی خواب ها
مثلِ کسی که اشک شده زیر آب ها
مثلِ کسی که در دل تارعنکبوت هاست
مثل کسی که جنس صداش از سکوت هاست

مثلِ تمام اهل محل کور و کر شدیم
کنجِ قفس نشسته و بی بال و پر شدیم
نه گرگ حمله کرد و نه چوپان دروغ گفت
مایِ الاغ دمخور بزهای گر شدیم
این خانه تازه در غم مادر نشسته بود
از مرگ ناگهان پدر باخبر شدیم!
تا آمدند، وارث دنیای ما شدند
ما توی خانه یِ خودمان در به در شدیم

گفتند هر چه مرده و زنده میان ماست
باید به شهر یخ زده ایمان بیاورد
گفتند هر کسی که در این شهر رعیت است
باید برای سفره ی خان نان بیاورد
مسخِ دهی شدیم که صبحش غروب بود!
روزِ بدون حادثه اش روز خوب بود!
شهری که کور بود و یا چشم بند داشت!
شهری که توی گوش خودش پنبه می گذاشت!
شهری که… بگذریم که چیزی نمانده است
یعنی که هیچ راه گریزی نمانده است
آغوش سرد هر کس و ناکس پناه ماست
وقتی که توی شهر عزیزی نمانده است
مجبور می شوی در گریه خوشی کنی!
با خنده ای به روی لبت خودکشی کنی!

“مزدک نظافت”

مثل ما

بله، همیشه کسی هست مثل من بدبخت
که تار و پود دلش با غمی گره بشود
که مثل «سوسک» بچسبد به تخت خواب خودش
که «کافکا» باشد، زیر «مسخ» له بشود

بله، همیشه کسی هست مثل تو عاشق
که مست مزه و معنای تازه یِ بدن است
که خسته است از آغوش مرد تکراریش
که دوست دختر دیوانه ای شبیه من است

همیشه یک زن هرزه کنار شوهر توست
که مثل ماری خوابیده روی بازوهاش
و مرد خسته ی تو از کنار تو رفته
که شب کشیده شود دست او سرِ موهاش

بله، همیشه کسی هست مثل ما تنها
که هیچ یار و رفیقی به فکر دردش نیست
که پای رفتن او مانده در گل و انگار
که هیچ دستی هم توی دست سردش نیست.

“مزدک نظافت”