بیداری

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره

خسته از بمب ها و ترکیدن، خسته از این مواد منفجره!

پا شدن از میان بیداری، له شدن توی زیر سیگاری

بعد هر چای، بغض بلعیدن، غصه خوردن به جای نان و کره!

پلک را با دو دست خشکاندن، رادیو را زیادتر کردن

گوش دادن به نعره یِ یک گاو وسطِ ختم سوره یِ بقره!

موج بعدی رادیو: اخبار: (خبرِ خوردنِ جنین در چین)

(کاهشِ قتل توی ایران از یازده تا به یازده فقره!)

گم شدن در اتاق دو در دو، در سیاهیِ پنجره ماندن

دیدنِ جفتگیری سگ ها، فکر کردن به سکس یک نفره!

خسته از هر دقیقه یِ بودن، خسته از این دیار بی بُتّه

هی فرار از زمان و ساعت ها، هی فرار از زمین بی شجره!

باز هم مثل چند ساعت قبل، بالشِ خیس را بغل کردن

تا خودِ صبح گریه زیر پتو، گوش دادن به وز وزِ حشره!

“مزدک نظافت”

خانه تا قبرستان

درد دارد تمام عمرت را، توی یک جنگ بی هدف باشی

پشت تو دوست باشد و خنجر، با زنازاده ها طرف باشی

درد دارد که پشت پا بزنی، به جهانِ خودت، به باورهات

 بروی زیر بار حرفِ زور، و بخواهند بی شرف باشی

زنت از زندگیش خسته شود، بی خداحافظی شبی بروی

مادرت را به گریه واداری، مثل فرزند ناخلف باشی

حلقه ات را کنار بگذاری، حلقه یِ دیگری درست کنی!

وسطِ حجم آب و صابون ها، همه یِ عمر توی کف باشی!

حالت از زندگی به هم بخورد، قدر یک قرن مثل یک مرده

خانه را تا حیاط قبرستان، پشت یک شهر توی صف باشی!

“مزدک نظافت”

بودن

همیشه بودن به معنیِ نمردن نیست!

که می شود بود و به زوال عادت کرد!

که می شود وسطِ سنگ ها پرید و بعد

به زخم های عمیقِ دو بال عادت کرد!

میان گوش تمامِ قبیله پنبه گذاشت

به جیغ و همهمه و قیل و قال عادت کرد!

که می شود همه یِ شیرهای ده را کشت

به زوزه های کثیفِ شغال عادت کرد!

به صلح مسخره یِ تا همیشه خون آلود

به ظلم و جبهه و جنگ و جدال عادت کرد!

امید داشت به این بی بخارهای عزیز!

به شهر غمزده یِ خوش خیال عادت کرد!

که می شود وسطِ درد و بغض هم خندید

به لحظه یِ بد تحویل سال عادت کرد!

به این جماعت دلگیر کور دلخوش بود

به مرگ مردگیِ شهر لال عادت کرد!

“مزدک نظافت”

مثل ما

بله، همیشه کسی هست مثل من بدبخت
که تار و پود دلش با غمی گره بشود
که مثل «سوسک» بچسبد به تخت خواب خودش
که «کافکا» باشد، زیر «مسخ» له بشود

بله، همیشه کسی هست مثل تو عاشق
که مست مزه و معنای تازه یِ بدن است
که خسته است از آغوش مرد تکراریش
که دوست دختر دیوانه ای شبیه من است

همیشه یک زن هرزه کنار شوهر توست
که مثل ماری خوابیده روی بازوهاش
و مرد خسته ی تو از کنار تو رفته
که شب کشیده شود دست او سرِ موهاش

بله، همیشه کسی هست مثل ما تنها
که هیچ یار و رفیقی به فکر دردش نیست
که پای رفتن او مانده در گل و انگار
که هیچ دستی هم توی دست سردش نیست.

“مزدک نظافت”

خسته ام

خسته ام، خسته، مثل «داش آکل»، که کسی دردشُ نمی دونه

که همش مسته از غمِ مرجان، کنج دیوارهای میخونه

 خسته ام مثل «قیصر» قصه، مثل وقتی که چشم اون تر شد

مثل وقتی شنید «فاطی» رو… مثل وقتی که بی برادر شد

 فصل ما فصل سرب و باروته، فصل آوار کینه یِ شتری

رو «فرنگیس» اسید می پاشن، رفقایِ گهِ «رضا موتوری»

 خنجر از قلب ما زده بیرون، هر کجا رو نگا کنی خونه

شهر ما شهر ناجوونمرداست، دوره یِ «دشنه» های ملعونه

 خسته ام مثل کوی دانشگاه، وسطِ گازهای اشک آور

با یه شاخ شکسته از باتوم، تو نبرد «گوزن ها» با خر!

 من یه کُردم که سال ها مُرده، انتقام آخرین پناه منه

حال من مثل حال «بهروزه»، فصل ما مثل «فصل کرگدنه»!

“مزدک نظافت”

director

close up :action  زنی در نمای تار

آرام دوربین به عقب هول می خورد:

 تصویر خرد و خسته ی یک زن کنار تو/

Two shot  وهم ناک و سیاهی میان دود

با سایه های تند و زوایای شیب دار

ترسیم شکل ساده ای از اکسپرسیو/

 

یک، دو، سه، بعد: چرخش آرام دوربین

یک استکان پر از ته سیگارهای خیس

وَ چند برگ کاغذ و خودکار و یک کتاب/

تصویر نرم،[ soft focus] ، روی میز و بعد

کم کم صدای بوسه و برخورد و لمس و آه

با قیژ قیژ و خش خش محسوس رادیو/

 

[Dissolve]: بعد هم که flash back به خاطرات

یک full shot  از دو نفر روی نیمکت:

زن از غمِ خیانت خود حرف می زند/

(از لحظه های سخت نبود نگاه مرد)

مرد از کتاب های جدیدی که خوانده بود

از کافکا، فروید، رولان بارت یا فوکو/

 

حالا سکانس بعد: کلیدی میان قفل

یک در به روی زوج جوان بازمی شود

سیگار می کشند و به هم خنده می زنند/

زن، خسته سمت بطری مشروب می رود

همسر میان دود نشسته ست روی مبل

مست از سکوت خانه و لیوان آبجو/

 

[Cut ] –  بازگشت صحنه به آینده ای غریب

چیزی که توی خانه به حالِ وقوع بود

[Insert] : [دوربین به زمین زوم می کند]

(چاقوی غرق خون که فرو رفته بود در…)

وَ دوربین به سمت صدا چرخ میخورد:

یک مرد تند می دود از سمت راهرو…/

 

“مزدک نظافت”

اسقاطی

یک تکه آدم-آهن اسقاطی ام هنوز

مثلِ همیشه گیج و خیالاتی ام هنوز

با اینکه شهر غرق در آوار چفیه هاست

یک پیرمرد شیک و کراواتی ام هنوز

هرچند فصل دیکتاتوری های مضحک ست

من آدمِ عجیب و دموکراتی ام هنوز

در عصر اعتدال غزل های آبکی

مثلِ قدیم شاعر افراطی ام هنوز

می خواستند طعمه ی عرفان شوم ولی

من با تمام فلسفه ها قاطی ام هنوز

هی میله میله میله کشیدند دور من

زندانی بدون ملاقاتی ام هنوز

خیاط گیر داده بدوزد لبِ مرا

در انتظار نوبت خیاطی ام هنوز…

“مزدک نظافت”