انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت چهارم بازجویی
■ تاریک بود و ترسناک. نمی دانستم چه بلایی سرم می آورند. فقط با خودم فکر می کردم که نباید دوباره به اینجا می آمدم. باید خودم را گم و گور می کردم تا آب ها از آسیاب بیفتد. ای کاش می شد فقط چند دقیقه به عقب برگردم. فقط چند دقیقه. صدای پای کسی را شنیدم. داشت به سمت اتاق می آمد. در باز شد. من همچنان می لرزیدم. صدای دندان هایم را می شنیدم. نمی توانستم جلوی لرزش‌شان را بگیرم. سلام کرد. همان بازجوی قبلی بود. گفت: 《خب، خب، آقای نظافت، کجا بودین؟》 با ترس و لرز گفتم: 《 لاهیجان بودم رفته بودم تماشای مسابقه》 گفت: 《بسیار خب، آقای نظافت! بریم سر اصل مطلب، اسم کسی که به شما خط میده چیه؟》از این سوالش جا خوردم. آن لحن محترمانه ی پشت تلفن و جلسه ی اول بازجویی تغییر کرده بود. اصلا باورم نمی شد کارم به اینجا کشیده باشد. پلک هایم زیر چشم‌بند عرق کرده بودند. سرم را پایین انداخته بودم و دست‌هام روی پاهایم بود. گفتم: 《متوجه منظورتون نمیشم. من از کسی خط نمی گیرم دفعه ی قبلم بهتون گفتم با کسی ارتباط ندارم. خودم فقط بعضی وقتا شعر می نویسم که اونا هم جز کار فرهنگی چیز دیگه ای نیستن》 دوباره با حالتی عصبی پرسید: 《 بهت میگم بگو، انگار زبان خوش حالیت نمیشه》اعصابم بهم ریخته بود و هزار جور فکر و خیال توی سرم بود. بیشتر از این عذاب می کشیدم که چرا به کسی نگفته ام که دارم می روَم اطلاعات. اگر اینجا بلایی سرم بیاورند چه می شود. اگر نگهم دارند… گفتم: 《واقعا نمی فهمم چی میگین》 این را که گفتم بلافاصله سیلی را حواله کرد روی صورتم. گوشم سوت کشید. شوکه شده بودم و زبانم بند آمده بود. احساس خفگی می کردم. می لرزیدم. یقه ام را گرفت و گفت: 《بهت که گفته بودم دفعه ی بعد بیای اینجا مثل روز اول برخورد نمی کنیم. تا نگی با کی در ارتباطی نمی ذارم از اینجا بیرون بری، اینقدر می زنمت تا خون بالا بیاری》هیچ وقت توی عمرم اینقدر نترسیده بودم. لکنت زبان گرفته بودم و به زور حرف ها روی زبانم می چرخیدند. گفتم:《 به خدا با کسی ارتباط ندارم. اصلا نمیفهمم چی می گین. من فقط شعر می نویسم، به خدا من فقط شعر می نویسم》 طی چند ثانیه اینقدر فکر توی سرم آمد و اینقدر وحشت کرده بودم که نزدیک بود از ترس توی شلوارم بشاشم. حکایت من حکایت آش نخورده بود و دهان سوخته! دلم می خواست می توانستم خرخره اش را بجوم. دوباره تهدیدم کرد و سیلی دوم را محکم‌تر از قبلی زد. هیچ چیزی نگفتم و فقط سرم را پایین انداخته بودم. نمی توانستم بفهمم چه بلایی دارد سرم می آید‌ هر فکری که می کردم به بن بست می خورد. رو به رویم قدم می زد و تهدید می کرد و اسم هایی را نام می برد که هیچ وقت نشنیده بودم، همان سوال های قبلی را می پرسید و من فقط همان جواب ها را می دادم. اصلا هیچ جواب دیگری نداشتم. آرام قدم زد و رفت دقیقا پشت سرم‌ ایستاد. خم شد و زیر گوشم گفت《اگه بفهمیم بازم با کسی تماس گرفتی، اگه بفهمیم بازم داری به کارات ادامه میدی خودم می کشمت》هرچه فکر می کردم چه می گوید و از جانم چه میخواهد به جایی نمی رسیدم. خیس عرق بودم و به سختی نفس می کشیدم. گفتم: 《چرا باور نمی کنین من با کسی تماس ندارم》گفت:《دیگه خودت می دونی. این آخرین اخطار بود، تکون نخور، بمون تا سرباز بیاد》بعد آرام در را باز کرد و رفت و پشت سرش در را بست…

مزدک نظافت
Telegram.me/mazdaknezafat13

عاشقانه

می دانید! وقتی از یک عضو بدن کار نکشید طی سالها کارایی خود را از دست می دهد.

آنقدر در گوشی ها و کامپیوتر های مان به هم “دوستت دارم” گفتیم، دیگر تارهای صوتی مان کار نمی کنند

گفتنِ “عاشقتم!” برای حنجره ای که سال ها این جمله را ادا نکرده سخت است، فاجعه ی بعدی از اینجا آغاز می شود که اگر هم صدایی بیرون بیاید، گوش های مان دیگر تحمل شنیدن این جملات را ندارند.

دیگر کسی زیر گوش معشوقه اش نمیگوید “دوستت دارم!”

ما از پشت مانیتورها و صفحه های گوشی هم را در آغوش می کشیم، لبان هم را می بوسیم، عاشقانه هم را نگاه میکنیم و …

ما لال شده ایم! ما کر شده ایم!

تنها با انگشت های مان خوب تایپ می کنیم و انگشت ها ورزیده می شوند که راحت تر گلوی هم را بفشاریم!

لطفا صف را رعایت کنید!
نفر بعدی بیاید جلو!

“مزدک نظافت”

نقد ماوراء الطبیعه

دانش را با برچسبی مثل ماوراءالطبیعه لکه دار نکنید. تمام چیزهایی که از این دیدگاه شنیده اید  وهم و خیال کسانی است که جربزه ی همراهی و سر و کار داشتن با علم را نداشتند. می گویم «شنیده اید» چون هیچکدام تان ندیده اید و نخواهید دید. چیزی که وجود ندارد دیدنی نیست. ماوراء الطبیعه تنها توجیه نفهمی ها و کج فهمی های انسان است.

“مزدک نظافت”

دیوانه

چه خوب!
که دیوانه نیستی!
که هنوز دیوانه نشده ای!
مثل کودکیِ خودم
که هنوز بوی خون به مشامم نخورده بود!
که هنوز نفهمیده بودم (دهانت بوی شیر می دهد!) یعنی چه!
که دوست هایم را صمیمانه بغل می کردم!

تو را که می بینم یاد کودکی خودم می افتم
یاد روزهایی که حتا فکرش را هم نمی کردم چند سال دیگر
پشت کامپیوترم بنشینم و نصف شب این خزعبلات را تایپ کنم
و دکمه های کیبورد را آنقدر آرام بزنم که برادرم از خواب بیدار نشود!

یاد کودکی ام می افتم
یاد روزهایی که از ته دل می خندیدم
و تنها غمم این بود
که آیا صبح در راه مدرسه آن دختری را که دوست دارم می بینم یا نه…

چه خوب!
که هنوز دیوانه نشده ای!
که غمت بزرگتر نشده!
میدانی!
وقتی که دیوانه شوی دیگر برایت مهم نیست
که چند دختر در زندگی ات می آیند و می روند!
که چند بار با آنها سکس می کنی،
که چند بار دروغ می گویی،
دیگر برایت مهم نیست
که لیوانی که از ته سیگار پر می شود روز به روز بزرگتر شود!
دیگر به این چیزها فکر نمی کنی!
آن وقت فقط می خواهی به کودکی ات برگردی!

“مزدک نظافت”

کمک و ترحم (روزنوشت)

شخصی را در نظر بگیرید که دست ندارد و با انگشت های پایش نقاشی می کشد. به قدری زیبا که شخصی دیگر با وجود دست هایش هم نمی تواند این کار را بکند. دلیل آن چیست؟ کمک، ترحم و دلسوزی تنبلی به بار می آورند. عدم وجود کمک از طرف دست ها باعث خودسازی و پیشرفت پاها شده است. پایی که نتواند جور نبود دست ها را بکشد مستحق بریده شدن است.

مزدک نظافت

صعود (روزنوشت)

هیچ کس از جاده ی هموار به قله نمی رسد. باید از سنگلاخ ها گذشت، با شیبی که پاها را از حرکت باز دارد. پس باید از دست های تان هم کمک بگیرید. اکثر انسان ها به دلیل تنبلی از پیمودن راه سر باز می زنند، آنگاه است که این فرومایگان، خط زدن بر میل خویش را، از خودگذشتگی، وارستگی و فروتنی تعبیر می کنند.

“مزدک نظافت”