انسانِ خداگونه می خندد، مثل یک دیوانه

قسمت دوم بازجویی
■ ده دقیقه ای منتظر بودم و به در و دیوار نگاه می کردم. در باز شد و یک نفر آمد رو به رویم در آن‌طرف میز، پشت شیشه ی سیاه نشست. فقط صدایش را می شنیدم. سلام علیک کرد و به صورت شفاهی اسم و مشخصاتم را پرسید، همان لحن محترمانه ی پشت تلفن را داشت، یک لحظه فکر کردم همان کسی‌ست که با تلفن خانه تماس گرفته بود.
دوباره در مورد شماره موبایلم پرسید. من آن موقع دانشجوی دانشگاه آزاد چالوس بودم و آن شماره را یکی از دوستان مازنی‌ام به من داده بود. اسم مالک آن خط را می دانست و گفت: 《به نام فلانیه؟》 گفتم:《بله یکی از دوستام بهم داده بود، ولی گم کردم》بعد از زیر شیشه یک کاغذ و خودکار داد و گفت:《بیوگرافی خودتونو بنویسین》من هم چند خطی نوشتم و از زیر شیشه کاغذ را فرستادم. بعد از این که خواند دوباره کاغذ را فرستاد و گفت: 《شماره همراه جدیدتون رو هم بنویسین》 من هم نوشتم و کاغذ را فرستادم. گفت: 《سوال می نویسم و شما باید جواب بدین به صورت کتبی》گفتم: 《بله، چشم》 قلبم همچنان تند تند می زد و با وجود کولر خیس عرق بودم. پاهایم می لرزید. به مادرم فکر می کردم. شروع کرد به نوشتن سوال و دیگر یک کلمه هم بین‌مان رد و بدل نشد تا جایی که با جواب‌هام کفرش را در آوردم. سوال های اولیه در مورد داشتن ماهواره و استفاده از شبکه های اجتماعی مثل لاین و فیسبوک و این خزعبلات بود که چطور و برای چه کاری از فضای مجازی استفاده می کنم. کدام کانال های ماهواره را نگاه می کنم و از این چیزها. کم کم چندتا اسم را روی کاغذ نوشت و پرسید می شناسید؟ تا به حال ندیده و نشنیده بودم. اما معلوم بود از این اسم هایی‌ست که مثلا مجاهدین می گذارند و توی فضای مجازی به این و آن پیام می دهند که همراه آن ها فعالیت کند. سناریوی همیشگی اطلاعات بود که خودشان با این اسم ها به بچه های فعال پیام می دادند تا مدرک جمع کنند و علیه شخص استفاده کنند. آن موقع ها توی فیسبوک تا دلتان بخواهد از این پیام ها برایم می آمد، اما بدون لحظه ای درنگ حذف‌شان می کردم و جواب نمی دادم. خلاصه به تمام سوال ها جواب منفی دادم و آقای اطلاعاتی انگار عصبی شد. کاغذ و قلم را گذاشت کنار و شروع کرد به صحبت. گفت:  《شما مگه مزدک نظافت نیستین؟》 گفتم: 《چرا خودمم》 گفت:فرزند جعفر، دانشجوی دانشگاه آزاد چالوس》گفتم:《بله، خودمم》بعد گفت:《آقای نظافت ما از همه چیز خبر داریم، با ما صادق باشین، پرینت تمام فعالیت‌هاتون اینجا هست‌ شما با خارج از کشور تماس دارین، با منافقین. اونا از شما نخواستن که کاری بکنین؟ کاری مثل شعار نویسی و این چیزها》آقا من را دارید برق از سرم پرید. تا آن موقع تنها کاری که کرده بودم  نوشتن چند خط شعر بود و نهایتش صحبت با خوانندگان خارج نشین برای همکاری. یادم آمد اخیراً یک تماس از خارج کشور داشتم، از طرف یک خواننده بود، اینها احتمالا همان را شنود کرده اند و دنبال همان هستند که از من حرف بکشند. هیچ صحبتی از آن نکردم و با خنده ی تلخ و نیش داری گفتم: 《شعار نویسی؟ خیر تماسی نداشتم و کسی هم از من چیزی نخواسته》انگار بیشتر عصبی‌اش کردم، گفت: 《آقای نظافت خودتون رو به اون راه نزنین ما از همه چیزتون خبر داریم، از فعالیت های فیسبوکتون، حرفایی که پشت تلفن می زنین و … پس صادق باشین. این اولین باره که میاین اینجا دفعه ی بعد اینجوری برخورد نمی کنیم. هرچی که هست بگین》گفتم: 《واقعا نمی دونم از چی حرف می زنین، من با کسی ارتباط ندارم گاهی فقط بعضیا با یه اسمایی شبیه این اسامی که نام بردین پیام میدن اما من نمی خونم هیچ وقت و همونجوری پاک می کنم》دوباره گفت: 《ما حواسمون بهتون هست. مراقب باشین بازم پاتون به اینجا باز نشه. چیزایی که گفتین رو بنویسین و تعهد بدین که دیگه کاری نکنین و زیرش امضا کنین!》 گفتم: 《چیو؟ چه تعهدی؟》 گفت: 《همینایی که الان به من گفتین رو بنویسین و تعهد بدین که دیگه فعالیت نکنین》 گفتم:《 من فعالیتی نکردم》باز عصبی شد و فقط گفت: 《بنویس!》من هم همین چرندیات را نوشتم و امضا کردم و پای برگه ها اثر انگشت زدم. تمام این مدت فقط داشتم به مادر بیچاره ام فکر می کردم که این چند ساعت چه کشیده. بعد گفت: 《آقای نظافت یه سوال شخصی دارم ازتون می تونین جواب ندین.》 گفتم: 《بفرمایین》 پرسید: 《شما نماز می خونین و احکام دینی و شرعی‌تون رو انجام می دین؟》خنده ام گرفته بود، گفتم:《اگه ناراحت نمیشین جواب نمیدم》 گفت:《نه مشکلی نداره، بمونین تا سرباز بیاد》فهمید که جواب من چه معنایی دارد. بعد رفت بیرون و در را بست…
ادامه دارد

مزدک نظافت

فرشته

دور منقل نشسته بودند و از کبابِ برشته می گفتند

از صفاتِ زنِ دهاتی و از وجناتِ “فرشته” می گفتند

(- نه! نه، پیدا نمی شود آقا! دختری توی شهر از او بهتر

سر به راه است و با وقار و نجیب، چشم بد کور و گوش شیطان کر!

هیچ مردی ندیده مویش را تا به حال از کنار روسری اش

دل نداده ست و دل نبرده هنوز از کسی با تمام دلبری اش)

صبح فردا “فرشته” راهی شد، رفت دنبال درس و دانشگاه

رفت داغِ دلِ پدر بشود! رفت اندام داغ خود را… آه!

چیزی از این جهان نمی دانست دخترِ بی پناه شهرستان

با دو تا چشم و گوش بسته ی خود، فرق لیمو و پسته و پستان!

دخترک رفت سمت تهران تا تن دهد به جهان تازه ی لخت

مادرش اشک هاش را می ریخت، حین اشک آش پشت پا می پخت

توی هر کافه دود کرد آرام، ذره ذره جوانیِ خود را

پر شد از حس و حال و خالی کرد “عقده هایِ روانیِ” خود را

شب به شب حجم خانه ای خالی، پر شد از عقده های غارت او

پرده ی خانه ها تکان خورد و پاره شد پرده ی بکارت او

شب در آغوش مردها خوابید، حس خوبی به این تنوع داشت

صبح فردا بلند شد اما باز هم حالتِ تهوع داشت

تلفن زنگ خورد و از گوشی گریه یِ بی قراری اش آمد!

دخترک رفت سمت تهران و خبرِ بارداری اش آمد!

“مزدک نظافت”

عاشقانه

می دانید! وقتی از یک عضو بدن کار نکشید طی سالها کارایی خود را از دست می دهد.

آنقدر در گوشی ها و کامپیوتر های مان به هم “دوستت دارم” گفتیم، دیگر تارهای صوتی مان کار نمی کنند

گفتنِ “عاشقتم!” برای حنجره ای که سال ها این جمله را ادا نکرده سخت است، فاجعه ی بعدی از اینجا آغاز می شود که اگر هم صدایی بیرون بیاید، گوش های مان دیگر تحمل شنیدن این جملات را ندارند.

دیگر کسی زیر گوش معشوقه اش نمیگوید “دوستت دارم!”

ما از پشت مانیتورها و صفحه های گوشی هم را در آغوش می کشیم، لبان هم را می بوسیم، عاشقانه هم را نگاه میکنیم و …

ما لال شده ایم! ما کر شده ایم!

تنها با انگشت های مان خوب تایپ می کنیم و انگشت ها ورزیده می شوند که راحت تر گلوی هم را بفشاریم!

لطفا صف را رعایت کنید!
نفر بعدی بیاید جلو!

“مزدک نظافت”

مثل بعضی ها

امام زاده نبودیم مثل بعضی ها
حرام زاده نبودیم مثل تو بشویم
نشد عمل بکنیم این دماغ مضحک را
که شکل شیک و مدرنِ پینوکیو بشویم
نه گوسفند شدیم و نه گرگ و نه چوپان
که روز و شب با سگ های گلّه هو بشویم
نه ما که جنده نبودیم مثل دختر خان
که هی شبانه در آغوش ده ولو بشویم
شریک عقده ی جنسی این و آن باشیم
میان باسن و ران هی عقب جلو بشویم
غزل سرودیم و قطعه قطعه قطعه شدی
زمین نخواست که مقتول شعر نو بشویم!

“مزدک نظافت”

دیوانه

چه خوب!
که دیوانه نیستی!
که هنوز دیوانه نشده ای!
مثل کودکیِ خودم
که هنوز بوی خون به مشامم نخورده بود!
که هنوز نفهمیده بودم (دهانت بوی شیر می دهد!) یعنی چه!
که دوست هایم را صمیمانه بغل می کردم!

تو را که می بینم یاد کودکی خودم می افتم
یاد روزهایی که حتا فکرش را هم نمی کردم چند سال دیگر
پشت کامپیوترم بنشینم و نصف شب این خزعبلات را تایپ کنم
و دکمه های کیبورد را آنقدر آرام بزنم که برادرم از خواب بیدار نشود!

یاد کودکی ام می افتم
یاد روزهایی که از ته دل می خندیدم
و تنها غمم این بود
که آیا صبح در راه مدرسه آن دختری را که دوست دارم می بینم یا نه…

چه خوب!
که هنوز دیوانه نشده ای!
که غمت بزرگتر نشده!
میدانی!
وقتی که دیوانه شوی دیگر برایت مهم نیست
که چند دختر در زندگی ات می آیند و می روند!
که چند بار با آنها سکس می کنی،
که چند بار دروغ می گویی،
دیگر برایت مهم نیست
که لیوانی که از ته سیگار پر می شود روز به روز بزرگتر شود!
دیگر به این چیزها فکر نمی کنی!
آن وقت فقط می خواهی به کودکی ات برگردی!

“مزدک نظافت”

ارزش های ساختگی و اخلاق (روزنوشت)

از جنبه ی تن-کارشناختی انسان اساسا” ضعیف است. بیکار ننشینید، خود را قوی کنید.عدم قدرت شکاکیت نسبت به ارزش های از پیش تعیین شده و ساختگی از عواقب ایمان و اخلاق است. اخلاق تنها، پادزهر، التیام دهنده و توجیهی سطحی برای بیماری «ضعف» می باشد و به چیزی جز تنبلی بیمارگونه و بی حسی و قبول چیزی ساختگی مانند تقدیر دامن نخواهد زد.

“مزدک نظافت”

صعود (روزنوشت)

هیچ کس از جاده ی هموار به قله نمی رسد. باید از سنگلاخ ها گذشت، با شیبی که پاها را از حرکت باز دارد. پس باید از دست های تان هم کمک بگیرید. اکثر انسان ها به دلیل تنبلی از پیمودن راه سر باز می زنند، آنگاه است که این فرومایگان، خط زدن بر میل خویش را، از خودگذشتگی، وارستگی و فروتنی تعبیر می کنند.

“مزدک نظافت”